سه قطره خون صادق هدایت ۱۳۳۳ صادق هدایت سه قطره خون چاپ سوم تهران ۱۳۳۳-۱۹۵۴ چاپ سروژ فهرست سه قطره خون ۹ گرداب ۲۳ داش آکل ۴۳ آینهٔ شکسته ۶۳ طلب آمرزش ۷۳ لاله ۸۹ صورتکها ۱۰۱ چنگال ۱۱۵ مردی که نفسش را کشت ۱۲۹ محلل ۱۵۱ گجسته دژ ۱۶۷ این اثر در ایران، کشوری که برای اولین بار در آنجا منتشر شده است، در مالکیت عمومی قرار دارد. همچنین در ایالات متحده هم طبق بخشنامه 38a دفتر حق تکثیر ایالات متحده در مالکیت عمومی قرار دارد. در مورد اشخاص حقیقی این بدین معنا است که مؤلف این اثر قبل از ۳۱ مرداد ۱۳۵۹ درگذشته یا اینکه از تاریخ مرگش بیش از ۵۰ سال گذشته است. در مورد اشخاص حقوقی نیز نشان دهنده این است از تاریخ اولین انتشار اثر بیش از ۳۰ سال گذشته است. سه قطره خون «دیروز بود که اطاقم را جدا کردند، آیا همانطوریکه ناظم وعده داد من حالا بکلی معالجه شده‌ام و هفتهٔ دیگر آزاد خواهم شد؟ آیا ناخوش بوده‌ام؟ یکسال است، در تمام این مدت هر چه التماس میکردم کاغذ و قلم میخواستم بمن نمیدادند. همیشه پیش خودم گمان میکردم هر ساعتی که قلم و کاغذ بدستم بیفتد چقدر چیزها که خواهم نوشت... ولی دیروز بدون اینکه خواسته باشم کاغذ و قلم را برایم آوردند. چیزیکه آنقدر آرزو میکردم، چیزیکه آنقدر انتظارش را داشتم..! اما چه فایده – از دیروز تا حالا هر چه فکر میکنم چیزی ندارم که بنویسم. مثل اینست که کسی دست مرا میگیرد یا بازویم بی‌حس میشود. حالا که دقت میکنم مابین خطهای درهم و برهمی که روی کاغذ کشیده‌ام تنها چیزی که خوانده میشود اینست: «سه قطره خون.» ◆◆◆◆◆◆◆◆◆◆ «آسمان لاجوردی، باغچه سبز و گلهای روی تپه باز شده. نسیم آرامی بوی گلها را تا اینجا میآورد. ولی چه فایده؟ من دیگر از چیزی نمیتوانم کیف بکنم، همه اینها برای شاعرها و بچه‌ها و کسانیکه تا آخر عمرشان بچه میمانند خوبست - یکسال است که اینجا هستم، شبها تا صبح از صدای گربه بیدارم، این ناله‌های ترسناک، ابن حنجرهٔ خراشیده که جانم را به لب رسانیده، صبح هم هنوز چشممان باز نشده که انژکسیون بی‌کردار ..! چه روزهای دراز و ساعتهای ترسناکی که اینجا گذرانیده‌ام، با پیراهن و شلوار زرد روزهای تابستان در زیر زمین دور هم جمع میشویم و در زمستان کنار باغچه جلو آفتاب می‌نشینیم، یکسال است که میان این مردهان عجیب و غریب زندگی میکنم. هیچ وجه اشتراکی بین ما نیست؛ من از زمین تا آسمان با آنها فرق دارم - ولی ناله‌ها، سکوت‌ها، فحش‌ها، گریه‌ها و خنده‌های این آدمها همیشه خواب مرا پر از کابوس خواهد کرد. ◆◆◆◆◆◆◆◆◆◆ «هنوز یکساعت دیگر مانده تا شاممان را بخوریم، از همان خوراکهای چاپی: آش ماست، شیربرنج، چلو، نان و پنیر، آنهم بقدر بخور و نمیر، - حسن همهٔ آرزویش اینست یک دیگ اشکنه را با چهار تا نان سنگک بخورد، وقت مرخصی او که برسد عوض کاغذ و قلم باید برایش دیگ اشکنه بیاورند. او هم یکی از آدمهای خوشبخت اینجاست، با آن قد کوتاه، خندهٔ احمقانه، گردن کلفت، سر طاس و دستهای کمخته بسته برای ناوه‌کشی آفریده شده، همهٔ ذرات تنش گواهی میدهند و آن نگاه احمقانه او هم جار میزند که برای ناوه‌کشی آفریده شده. اگر محمدعلی آنجا سر ناهار و شام نمی‌ایستاد حسن همهٔ ماها را بخدا رسانیده بود ولی خود محمدعلی هم مثل مردمان این دنیاست، چون اینجا را هرچه میخواهند بگویند ولی یک دنیای دیگرست ورای دنیای مردمان معمولی. یک دکتر داریم که قدرتی خدا چیزی سرش نمیشود، من اگر بجای او بودم یکشب توی شام همه زهر میریختم میدادم بخورند، آنوقت صبح توی باغ می‌ایستادم دستم را بکمرم میزدم، مرده‌ها را که میبردند تماشا میکردم - اول که مرا اینجا آوردند همین وسواس را داشتم که مبادا بمن زهر بخورانند، دست بشام و ناهار نمیزدم تا اینکه محمدعلی از آن میچشید آنوقت میخوردم، شبها هراسان از خواب میپریدم، بخیالم که آمده‌اند مرا بکشند. همهٔ اینها چقدر دور و محو شده...! همیشه همان آدمها، همان خوراکها، همان اطاق آبی که تا کمرکش آن کبود است. «دو ماه پیش بود یک دیوانه را در آن زندان پائین حیاط انداخته بودند، با تیله شکسته شکم خودش را پاره کرد، روده‌هایش را بیرون کشیده بود با آنها بازی میکرد. میگفتند او قصاب بوده، بشکم پاره کردن عادت داشته. اما آن یکی دیگر که با ناخن چشم خودش را ترکانیده بود، دستهایش را از پشت بسته بودند. فریاد میکشید و خون بچشمش خشک شده بود. من میدانم همه اینها زیر سر ناظم است: «مردمان اینجا همه هم اینطور نیستند. خیلی از آنها اگر معالجه بشوند و مرخص بشوند بدبخت خواهند شد. مثلا این صغراسلطان که در زنانه است، دوسه بار میخواست بگریزد، او را گرفتند. پیرزن است اما صورتش را گچ دیوار میمالد و گل شمعدانی هم سرخابش است. خودش را دختر چهارده‌ساله میداند، اگر معالجه بشود و در آینه نگاه بکند سکته خواهد کرد. بدتر از همه تقی خودمان است که میخواست دنیا را زیرورو بکند و با آنکه عقیده‌اش اینست که زن باعث بدبختی مردم شده و برای اصلاح دنیا هرچه زن است باید کشت، عاشق همین صغراسلطان شده بود. «همهٔ اینها زیر سر ناظم خودمان است. او دست تمام دیوانه‌ها را از پشت بسته، همیشه با آن دماغ بزرگ و چشمهای كوچك به شكل وافوریها ته باغ زیر درخت کاج قدم میزند. گاهی خم میشود پائین درخت را نگاه میکند، هرکه او را ببیند میگوید چه آدم بی‌آزار بیچاره‌ای که گیر یکدسته دیوانه افتاده. اما من او را میشناسم. من میدانم آنجا زیر درخت سه قطره خون روی زمین چکیده. يك قفس جلو پنجره‌اش آویزان است، قفس خالی است، چون گربه قناریش را گرفت، ولی او قفس را گذاشته تا گربه‌ها بهوای قفس بیایند و آنها را بکشد. «دیروز بود دنبال يك گربهٔ گل‌باقالی کرد؛ همینکه حیوان از درخت کاج جلو پنجره‌اش بالا رفت، بقراول دم در گفت حیوان را با تیر بزند. این سه قطره خون مال گربه است، ولی از خودش که بپرسند میگوید مال مرغ حق است. «از همهٔ اینها غریب‌تر رفيق وهمسایه‌ام عباس است، دو هفته نیست که او را آورده‌اند، با من خیلی گرم گرفته، خودش را پیغمبر و شاعر میداند. میگوید که هر کاری، بخصوص پیغمبری، بسته به بخت و طالع است. هر کسی پیشانیش بلند باشد، اگر چیزی هم بارش نباشد، کارش میگیرد و اگر علامهٔ دهر باشد و پیشانی نداشته باشد بروز او میافتد. عباس خودش را تارزن ماهر هم میداند. روی یک تخته کشیده بخیال خودش تار درست کرده و یک شعر هم گفته که روزی هشت بار برایم میخواند. گویا برای همین شعر او را به اینجا آورده‌اند، شعر یا تصنیف غریبی گفته: «دریغا که بار دگر شام شد، «سراپای گیتی سیه‌فام شد، «همه خلق را گاه آرام شد؛ «مگر من که رنج و غمم شد فزون. «جهان را نباشد خوشی در مزاج، «بجز مرگ نبود غمم را علاج، «ولیکن در آن گوشه در پای کاج، «چکیده‌است بر خاک سه قطره خون.» دیروز بود در باغ قدم میزدیم. عباس همین شعر را میخواند، یک زن و یک مرد و یک دختر جوان بدیدن او آمدند. تا حالا پنج مرتبه است که میآیند. من آنها را دیده بودم و میشناختم، دختر جوان یکدسته گل آورده بود. آن دختر بمن میخندید، پیدا بود که مرا دوست دارد، اصلا بهوای من آمده بود، صورت آبله‌روی عباس که قشنگ نیست، اما آن زن که با دکتر حرف میزد من دیدم عباس دختر جوان را کنار کشید و ماچ کرد. ◆◆◆◆◆◆◆◆◆◆ «تاکنون نه کسی بدیدن من آمده و نه برایم گل آورده‌اند، یکسال است. آخرین بار سیاوش بود که بدیدنم آمد، سیاوش بهترین رفیق من بود. ما با هم همسایه بودیم، هر روز با هم بدارالفنون میرفتیم و با هم برمیگشتیم و درسهایمان را با هم مذاکره میکردیم و در موقع تفریح من به سیاوش تار مشق میدادم. رخساره دختر عموی سیاوش هم که نامزد من بود اغلب در مجلس ما میآمد. سیاوش خیال داشت خواهر رخساره را بگیرد، اتفاقاً یکماه پیش از عقدکنانش زد و سیاوش ناخوش شد. من دوسه بار به احوالپرسیش رفتم ولی گفتند که حکیم قدغن کرده که با او حرف بزنند. هرچه اصرار کردم همین جواب را دادند. من هم پاپی نشدم. «خوب یادم است، نزدیک امتحان بود، یک روز غروب که بخانه برگشتم، کتابهایم را با چند تا جزوهٔ مدرسه روی میز ریختم همینکه آمدم لباسم را عوض بکنم صدای خالی شدن تیر آمد. صدای آن بقدری نزدیک بود که مرا متوحش کرد، چون خانه ما پشت خندق بود و شنیده بودم که در نزدیکی ما دزد زده است. ششلول را از توی کشو میز برداشتم و آمدم، در حیاط، گوش‌بزنگ ایستادم، بعد از پلکان روی بام رفتم ولی چیزی بنظرم نرسید. وقتیکه برمیگشتم از آن بالا در خانهٔ سیاوش نگاه کردم، دیدم سیاوش با پیراهن و زیرشلواری میان حیاط ایستاده. من با تعجب گفتم: «سیاوش تو هستی؟» او مرا شناخت و گفت: «بیا تو، کسی خانه‌مان نیست.» «صدای تیر را شنیدی؟» «انگشت به لبش گذاشت و با سرش اشاره کرد که بیا، و من هم با شتاب پائین رفتم و در خانه‌شان را زدم. خودش آمد در را روی من باز کرد. همین طور که سرش پائین بود و بزمین خیره نگاه میکرد پرسید: «تو چرا بدیدن من نیامدی؟» «من دوسه بار باحوال‌پرسیت آمـدم ولی گفتند که دکتر اجازه نمیدهد.» «گمان میکنند که من ناخوشم، ولی اشتباه میکنند.» دوباره پرسیدم: «این صدای تیر را شنیدی؟» «بدون اینکه جواب بدهد، دست مرا گرفت و برد پای درخت کاج و چیزی را نشان داد. من از نزدیک نگاه کردم، سه چکه خون تازه روی زمین چکیده بود. «بعد مرا برد در اطاق خودش، همهٔ درها را بست، روی صندلی نشستم، چراغ را روشن کرد و آمد روی صندلی مقابل من کنار میز نشست. اطاق او ساده، آبی‌رنگ و تا کمرکش دیوار کبود بود. کنار اطاق یک تار گذاشته بود. چند جلد کتاب و جزوهٔ مدرسه هم روی میز ریخته بود. بعد سیاوش دست کرد از کشو میز یک ششلول درآورد بمن نشان داد. از آن ششلول‌های قدیمی دسته‌صدفی بود، آن را در جیب شلوارش گذاشت و گفت: «من یک گربهٔ ماده داشتم، اسمش نازی بود. شاید آنرا دیده بودی، ازین گربه‌های معمولی گل‌باقالی بود، با دو تا چشم درشت مثل چشم‌های سرمه‌کشیده. روی پشتش نقش‌ونگارهای مرتب بود. مثل اینکه روی کاغذ آب‌خشک‌کن فولادی جوهر ریخته باشند و بعد آنرا از میان تا کرده باشند. روزها که از مدرسه برمیگشتم نازی جلوم میدوید، میومیو میکرد، خودش را بمن میمالید، وقتیکه مینشستم از سر و کولم بالا میرفت، پوزه‌اش را بصورتم میزد، با زبان زبرش پیشانیم را میلیسید و اصرار داشت که او را ببوسم. گویا گربهٔ ماده مکارتر و مهربانتر و حساستر از گربهٔ نر است. نازی از من گذشته با آشپز میانه‌اش از همه بهتر بود؛ چون خوراکها از پیش او درمیآمد، ولی از گیس سفید خانه ، که کیابیا بود و نماز میخواند و از موی گربه پرهیز میکرد، دوری میجست. لابد نازی پیش خودش خیال میکرد که آدمها زرنگ‌تر از گربه‌ها هستند و همه خوراکیهای خوشمزه و جاهای گرم و نرم را برای خودشان احتکار کرده‌اند و گربه‌ها باید انقدر چاپلوسی بکنند و تملق بگویند تا بتوانند با آنها شرکت بکنند. «تنها وقتی احساسات طبیعی نازی بیدار میشد و بجوش میآمد که سر خروس خونالودی بچنگش میافتاد و او را بیک جانور درنده تبدیل میکرد. چشمهای او درشت‌تر میشد و برق میزد، چنگالهایش از توی غلاف درمیآمد و هرکس را که باو نزدیک میشد با خرخرهای طولانی تهدید میکرد بعد، مثل چیزی که خودش را فریب بدهد، بازی درمیآورد. چون با همهٔ قوهٔ تصور خودش کلهٔ خروس را جانور زنده گمان میکرد، دست زیر آن میزد، براق میشد، خودش را پنهان میکرد در کمین می‌نشست، دوباره حمله میکرد و تمام زبردستی و چالاکی نژاد خودش را با جست‌وخیز و جنگ‌وگریزهای پی‌درپی آشکار مینمود. بعد از آنکه از نمایش خسته میشد، کلهٔ خونالود را با اشتهای هرچه تمامتر میخورد و تا چند دقیقه بعد دنبال باقی آن میگشت و تا یکی‌دو ساعت تمدن مصنوعی خودش را فراموش میکرد، نه نزدیک کسی میآمد، نه ناز میکرد و نه تملق میگفت. «در همان حالیکه نازی اظهار دوستی میکرد، وحشی و تودار بود و اسرار زندگی خودش را فاش نمیکرد، خانه ما را مال خودش میدانست، و اگر گربه غریبه گذارش به آنجا میافتاد، بخصوص اگر ماده بود مدتها صدای فیف، تغییر و ناله‌های دنباله‌دار شنیده میشد. «صدائی که نازی برای خبر کردن ناهار میداد با صدای موقع لوس شدنش فرق داشت. نعره‌ای که از گرسنگی میکشید با فریادهائی که در کشمکشها میزد و مرنومرنوی که موقع مستیش راه می‌انداخت همه با هم توفیر داشت. و آهنگ آنها تغییر میکرد: اولی فریاد جگر خراش، دویمی فریاد از روی بغض و کینه، سومی یک نالهٔ دردناک بود که از روی احتیاج طبیعت میکشید تا بسوی جفت خودش برود. ولی نگاههای نازی از همه‌چیز پرمعنی‌تر بود و گاهی احساسات آدمی را نشان میداد، بطوریکه انسان بی اختیار از خودش میپرسید: در پس این کلهٔ پشم‌آلود، پشت این چشمهای سبز مرموز چه فکرهائی و چه احساساتی موج میزند! «پارسال بهار بود که آن پیش‌آمد هولناک رخ داد. میدانی در این موسم همه جانوران مست میشوند و به تک‌ودو میافتند، مثل اینست که باد بهاری یک شور دیوانگی در همه جنبندگان میدمد. نازی ما هم برای اولین بار شور عشق بکله‌اش زد و با لرزه‌ای که همهٔ تن او را به تکان میانداخت، ناله‌های غم‌انگیز میکشید. گربه‌های نر ناله‌هایش را شنیدند و از اطراف او را استقبال کردند. پس از جنگها و کشمکشها نازی یکی از آنها را که از همه پرزورتر و صدایش رساتر بود بهمسری خودش انتخاب کرد. در عشق‌ورزی جانوران بوی مخصوص آنها خیلی اهمیت دارد. برای همین است که گربه‌های لوس خانگی و پاکیزه در نزد مادهٔ خودشان جلوه‌ای ندارند . برعکس گربه‌های روی تیغهٔ دیوارها، گربه‌های دزد لاغر ولگرد و گرسنه که پوست آنها بوی اصلی نژادشان را میدهد طرف توجه مادهٔ خودشان هستند. روزها و بخصوص تمام شب نازی و جفتش عشق خودشان را به آواز بلند میخواندند. تن نرم و نازک نازی کش و واکش میآمد، در صورتیکه تن دیگری مانند کمان خمیده میشد و ناله‌های شادی میکردند. تا سفیدهٔ صبح اینکار مداومت داشت. آنوقت نازی با موهای ژولیده، خسته و کوفته اما خوشبخت وارد اطاق میشد. «شبها از دست عشقبازی نازی خوابم نمیبرد، آخرش از جا دررفتم، یک روز جلو همین پنجره کار میکردم. عاشق و معشوق را دیدم که در باغچه میخرامیدند. من با همین ششلول که دیدی، در سه قدمی نشان رفتم، ششلول خالی شد و گلوله به جفت نازی گرفت. گویا کمرش شکست، یک جست بلند برداشت و بدون اینکه صدا بدهد یا ناله بکشد از دالان گریخت و جلو چینهٔ دیوار باغ افتاد و مرد. «تمام خط سیر او چکه‌های خون چکیده بود، نازی مدتی دنبال او گشت تا رد پایش را پیدا کرد، خونش را بوئید و راست سر کشتهٔ او رفت. دو شب و دو روز پای مرده او کشیک داد. گاهی با دستش او را لمس میکرد، مثل اینکه باو میگفت: «بیدار شو، اول بهار است. چرا هنگام عشقبازی خوابیدی، چرا تکان نمیخوری؟ پاشو، پاشو!» چون نازی مردن سرش نمیشد و نمیدانست که عاشقش مرده است. «فردای آنروز نازی با نعش جفتش گم شد. هرجا را گشتیم، از هرکس سراغ او را گرفتیم بیهوده بود. آیا نازی از من قهر کرد، آیا مرد، آیا پی عشقبازی خودش رفت، پس مردهٔ آن دیگری چه شد؟ «یکشب صدای مرنومرنوی همان گربهٔ نر را شنیدم، تا صبح ونگ زد، شب بعد هم بهمچنین، ولی صبح صدایش میبرید. شب سوم باز ششلول را برداشتم و سرهوائی بهمین درخت کاج جلو پنجره‌ام خالی کردم. چون برق چشمهایش در تاریکی پیدا بود ناله طویلی کشید و صدایش برید. صبح پائین درخت سه قطره خون چکیده بود، از آنشب تا حالا هرشب میآید و با همان صدا ناله میکشد. آنها دیگر خوابشان سنگین است نمیشنوند. هرچه بآنها میگویم بمن میخندند ولی من میدانم، مطمئنم که این صدای همان گربه است که کشته‌ام. از آنشب تاکنون خواب بچشمم نیامده، هرجا میروم، هر اطاقی میخوابم، تمام شب این گربهٔ بی‌انصاف با حنجرهٔ ترسناکش ناله میکشد و جفت خودش را صدا میزند. امروز که خانه خلوت بود آمدم همانجائیکه گربه هرشب مینشیند و فریاد میزند نشانه رفتم، چون از برق چشمهایش در تاریکی میدانستم که کجا می‌نشیند. تیر که خالی شد صدای ناله گربه را شنیدم و سه قطره خون از آن بالا چکید. تو که بچشم خودت دیدی، تو که شاهد من هستی؟ «در این وقت در اطاق باز شد، رخساره و مادرش وارد شدند. رخساره یکدسته گل در دست داشت. من بلند شدم و سلام کردم ولی سیاوش با لبخند گفت: «البته آقای میرزا احمدخان را شما بهتر از من میشناسید، لازم بمعرفی نیست، ایشان شهادت میدهند که سه قطره خون را بچشم خودشان در پای درخت کاج دیده‌اند. «بله من دیده‌ام.» «ولی سیاوش جلو آمد قه‌قه خندید، دست کرد از جیبم ششلول مرا درآورد روی میز گذاشت و گفت: «میدانید میرزا احمدخان نه فقط خوب تار میزند و خوب شعر میگوید، بلکه شکارچی قابلی هم هست، خیلی خوب نشان میزند. «بعد بمن اشاره کرد، من هم بلند شدم و گفتم: «بله امروز عصر آمدم که جزوهٔ مدرسه از سیاوش بگیرم، برای تفریح مدتی بدرخت کاج نشانه زدیم، ولی آن سه قطره خون مال گربه نیست، مال مرغ حق است. میدانید که مرغ حق سه گندم از مال صغیر خورده و هرشب آنقدر ناله میکشد تا سه قطره خون از گلویش بچکد، و یا اینکه گربه‌ای قناری همسایه را گرفته بوده و او را با تیر زده‌اند و از اینجا گذشته است، حالا صبر کنید تصنیف تازه‌ای که درآورده‌ام بخوانم، تار را برداشتم و آواز را با ساز جور کرده این اشعار را میخواندم: «دریغا که بار دگر شام شد؛ «سراپای گیتی سیه‌فام شد، «همه خلق را گاه آرام شد، «مگر من، که رنج و غمم شد فزون. «جهان را نباشد خوشی در مزاج، «بجز مرگ نبود غمم را علاج، «ولیکن در آن گوشه در پای کاج، «چکیده است بر خاک سه قطره خون.» «به اینجا که رسید مادر رخساره با تغیر از اطاق بیرون رفت، رخساره ابروهایش را بالا کشید و گفت : «این دیوانه است.» بعد دست سیاوش را گرفت و هر دو قه‌قه خندیدند و از در بیرون رفتند و در را برویم بستند. «در حیاط که رسیدند زیر فانوس من از پشت شیشهٔ پنجره آنها را که دیدم یکدیگر را در آغوش کشیدند و بوسیدند.» گرداب همایون با خودش زیر لب میگفت: «آیا راست است؟.. آیا ممکن است؟ آنقدر جوان، آنجا در شاه‌عبدالعظیم مابین هزاران مردهٔ دیگر، میان خاک سرد نمناک خوابیده ... کفن به تنش چسبیده! دیگر نه اول بهار را میبیند و نه آخر پائیز را و نه روزهای خفهٔ غمگین مانند امروز را ... آیا روشنائی چشم او و آهنگ صدایش بکلی خاموش شد! ... او که آنقدر خندان بود و حرف‌های بامزه میزد...» هوا ابر بود، بخار کمرنگی روی شیشه‌های پنجره را گرفته و از پشت آن شیروانی خانهٔ همسایه دیده میشد که یک ورقه برف رویش نشسته بود. برفپاره‌ها آهسته و مرتب در هوا میچرخیدند و روی لبهٔ شیروانی فرود میآمدند. از دودکش روی شیروانی دود سیاه رنگی بیرون میآمد که جلو آسمان خاکستری پیچ‌وخم میخورد و کم‌کم ناپدید میگردید. همایون با زن جوان، دختر کوچکش هما در اطلاق سردستی خودشان جلو بخاری نشسته بودند. ولی بر خلاف معمول که روز جمعه در این اطاق خنده و شادی فرمانروائی داشت، امروز همهٔ آنها افسرده و خاموش بودند. حتی دختر کوچکشان که آنقدر مجلس‌گرمی میکرد، امروز عروسک گچی خود را با صورت شکسته پهلویش گذاشته، مات و پکر به بیرون نگاه میکرد. مثل اینکه او هم پی برده بود که نقصی در بین است و آن نقص عمو جان بهرام بود که بعادت همیشه نیامده بود. و نیز حس میکرد که افسردگی پدر و مادرش برای خاطر اوست: لباس سیاه، چشم‌های سرخ بی‌خوابی‌کشیده و دود سیگار که در هوا موج میزد همهٔ اینها فکر او را تائید میکرد. همایون خیره به آتش بخاری نگاه میکرد، ولی فکرش جای دیگر بود. بدون اراده یاد روزهای زمستان مدرسه افتاده بود، وقتیکه مثل امروز یک وجب برف روی زمین می‌نشست، زنک تنفس را که میزدند او و بهرام بدیگران فرصت نمیدادند - بازی آنها در این وقت همیشه یکجور بود: یک گلوله برف را روی زمین میغلتانیدند تا اینکه تودهٔ بزرگی میشد، بعد، بچه‌ها دو دسته میشدند، آنرا سنگر میکردند و گلولهٔ برفبازی شروع میشد. بدون اینکه احساس سرما بکنند با دستهای سرخ‌شده که از شدت سرما میسوخت بیکدیگر گلوله پرتاب میکردند. یکروز که مشغول همین بازی بودند، او یک چنگه برف آبدار را بهم فشرد و به بهرام پرت کرد که پیشانی او را زخم کرد؛ خان ناظم آمد و چند تا ترکهٔ محکم بکف دست او زد و شاید مقدمهٔ دوستی او با بهرام از همانجا شروع شد و تا همین اواخر هروقت داغ زخم پیشانی او را میدید یاد کف دستیها میافتاد. در این مدت هژده سال باندازه‌ای روح و فکر آنها بهم نزدیک شده بود که نه تنها افکار و احساسات خیلی محرمانهٔ خودشان را بیکدیگر میگفتند، بلکه خیلی از افکار نهانی یکدیگر را نگفته درک میکردند. تقریباً هر دو آنها یک فکر، یک سلیقه و یک اخلاق داشتند. تاکنون کمترین اختلاف‌نظر یا کوچکترین کدورت مابین آنها رخ نداده بود. تا اینکه پریروز صبح بود در اداره به همایون تلفن زدند که بهرام‌میرزا خودش را کشته. همایون همان ساعت درشکه گرفت و بتاخت سر بالین او رفت، پارچهٔ سفیدی که روی صورتش انداخته بودند و خون از پشت آن نشد کرده بود آهسته پس زد. مژه‌های خونالود، مغز سر او که روی بالش ریخته بود، لکه‌های خون روی قالیچه، ناله و بیتابی خویشانش مانند صاعقه در او تأثیر کرد. بعد تا نزدیک غروب که او را بخاک سپردند پابپای تابوت همراهی کرد. یکدسته گل فرستاد آوردند، روی قبر او گذاشت و پس از آخرین خدانگهداری با دل پری بخانه برگشت. ـ ولی از آنروز تاکنون دقیقه‌ای آرام نداشت. خواب به چشمش نیامده بود و روی شقیقه‌هایش موی سفید پیدا شده بود. یک بسته سیگار روبرویش بود و پی‌درپی از آن میکشید. اولین بار بود که همایون در مسئله مرگ غور و تفکر میکرد، ولی فکرش بجائی نمیرسید. هیچ عقیده و فرضی نمیتوانست او را قانع بکند. بکلی مبهوت مانده بود و هیچ تکلیف خودش را نمیدانست و گاهی حالت دیوانگی باو دست میداد، هرچه کوشش میکرد نمیتوانست فراموش بکند، دوستی آنها در توی مدرسه شروع شده بود و زندگی آنها تقریباً بهم آمیخته بود. در غم و شادی یکدیگر شریک بودند و هر لحظه که برمیگشت و عکس بهرام را نگاه میکرد تمام یادگارهای گذشتهٔ او جلوش زنده میشد و او را میدید: با سبیلهای بور، چشمهای زاغ که از هم فاصله داشت، دهن کوچک، چانهٔ باریک، خندهٔ بلند و سینه صاف کردن او، همه جلو چشمش بود. نمیتوانست باور بکند که او مرده، آنهم آنقدر ناگهانی..! چه جانفشانیها که بهرام دربارهٔ او نکرد، در مدت سه سال که بمأموریت رفته بود و بهرام سرپرستی خانهٔ او را میکرد بقول بدری زنش «نگذاشت آب تو دل اهل خانه تکان بخورد.» اکنون همایون بار زندگی را حس میکرد و افسوس روزهای گذشته را میخورد که آنقدر خودمانی در همین اطاق دور هم گرد میآمدند، تخته نرد بازی میکردند و ساعتها میگذشت بدون آنکه گذشتن آنرا حس بکنند. ولی چیزیکه بیشتر از همه او را شکنجه مینمود این فکر بود: «بااینکه آنها آنقدر یکدل و یکرنگ بودند و هیچ‌چیز را از یکدیگر پنهان نمیکردند، چطور شد که بهرام ازین تصمیم خودکشی با او مشورت نکرد؟ چه علتی داشته؟ دیوانه شده یا سر خانوادگی در میان بوده؟» «همین را پی‌درپی از خودش میپرسید. آخر مثل اینکه فکری بنظرش رسید. زنش بدری پناهنده شد و از او پرسید: «تو چه حدس میزنی، هیچ میدانی چرا بهرام این کار را کرد؟» بدری که ظاهراً سرگرم خامه‌دوزی بود سرش را بلند کرد و مثل اینکه منتظر این پرسش نبود با بی‌میلی گفت: «من چرا بدانم، مگر بتو نگفته بود؟» «نه... آخر پرسیدم.... منهم از همین متعجبم... از سفر که برگشتم حس کردم تغییر کرده. ولی چیزی بمن نگفت. گمان کردم این گرفتگی او برای کارهای اداری است.... چون کار اداره روح او را پژمرده میکرد، بارها بمن گفته... اما او هیچ مطلبی را از من نمیپوشید.» «خدا بیامرزدش! چقدر سرزنده و دل بنشاط بود، از او اینکار بعید بود.» «نه، ظاهراً اینطور مینمود:. گاهی خیلی عوض میشد. خیلی... وقتیکه تنها بود... یکروز وارد اطاقش که شدم او را نشناختم، سرش را میان دستهایش گرفته بود فکر میکرد. همینکه دید من یکه خوردم، برای اینکه مغلطه بکند خندید و از همان شوخیها کرد. بازیگر خوبی بود.!» «شاید چیزی داشته که اگر بتو میگفت میترسید غمگین بشوی. ملاحظه‌ات را کرده. آخر هرچه باشد تو زن و بچه داری، باید بفکر زندگی باشی، اما او....» سرش را با حالت پرمعنی تکان داد، مثل اینکه خودکشی او اهمیتی نداشته. دوباره خاموشی آنها را بفکر وادار کرد. ولی همایون حس کرد که حرفهای زنش ساختگی و محض مصلحت روزگار است. همین زن که هشت سال پیش او را میپرستید، که آنقدر افکار لطیف راجع بعشق داشت! درین ساعت مانند اینکه پرده‌ای از جلو چشمش افتاد، این دلداری زنش در مقابل یادگارهای بهرام او را متنفر کرد. از زنش بیزار شد که حالا مادی، عقل‌رس، جاافتاده و بفکر مال و زندگی دنیا بود و نمیخواست غم و غصه بخودش راه بدهد. و دلیلی که میآورد این بود که بهرام زن و بچه نداشته! چه فکر پستی، چون او خودش را از این لذت عمومی محروم کرده مردنش افسوسی ندارد. آیا ارزش بچهٔ او در دنیا بیش از رفیقش است؟ هرگز! آیا بهرام قابل‌افسوس نبود؟ آیا در دنیا کسی را مانند او پیدا خواهد کرد؟.... او باید بمیرد و این سید خانم هفهفوی نودساله باید زنده باشد، که امروز توی برف و سرما از پاچنار عصازنان آمده بود، سراغ خانه بهرام را میگرفت تا برود از حلوای مرده بخورد. این مصلحت خداست، بنظر زنش طبیعی است و زن او بدری هم یکروز بشکل همین سید خانم در میآید. از حالا هم بدون بزک ریختش خیلی عوض شده، حالت چشمها و صدایش تغییر کرده. صبح زود باداره میرود، هنوز او خواب است. پای چشمهایش چین خورده و تازگی خودش را از دست داده. لابد زنش هم همین احساس را نسبت باو میکند، که میداند؟ آیا خود او هم تغییر نکرده، آیا همان همایون مهربان، فرمانبردار و خوشگل سابق است؟ آیا زنش را فریب نداده؟ اما چرا این افکار برای او پیدا شده بود؟ آیا در اثر بیخوابی بود و یا از یادبود دردناک دوستش؟ درین وقت در باز شد و خدمتگاری که گوشهٔ چادر را بدندانش گرفته بود کاغذ بزرگ لاک‌زده‌ای آورد بدست همایون داد و رفت. همایون خط کوتاه و بریده‌بریدهٔ بهرام را روی پاکت شناخت. با شتاب سر آنرا باز کرد، کاغذی از میان آن بیرون آورد و خواند: «الان که یکساعت و نیم از شب گذشته بتاریخ ۱۳ مهر ۳۱۱ این‌جانب بهرام‌میرزای ارژن‌پور از روی رضا و رغبت همهٔ دارائی خودم را به هما خانم ماه‌آفرید بخشیدم - بهرام ارژن‌پور.» همایون با تعجب دوباره آنرا خواند و بحالت بهت‌زده کاغذ از دستش افتاد. بدری که زیرچشمی متوجه او بود پرسید: «کاغذ کی بود؟» «بهرام.» «چه نوشته؟» «میدانی همه دارائی خودش را به هما بخشیده....» «چه مرد نازنینی!» این اظهارتعجب مخلوط با ملاطفت همایون را بیشتر از زنش متنفر کرد. ولی نگاه او بدون اراده روی عکس بهرام قرار گرفت. سپس برگشته به هما نگاه کرد. ناگهان چیزی بنظرش رسید که بی اختیار لرزید. مانند اینکه پردهٔ دیگری از جلو چشمش افتاد: دخترش هما بدون کم و زیاد شبیه بهرام بود، نه باو رفته بود و نه بمادرش. چشم هیچ‌کدام از آنها زاغ نبود، دهن کوچک، چانهٔ باریک، درست همهٔ اسباب صورت او مانند بهرام بود. اکنون همایون پی برد که چرا بهرام آنقدر هما را دوست داشت و حالا هم بعد از مرگش دارائی خود را باو بخشید! آیا این بچه‌ای که آنقدر دوست داشت نتیجهٔ روابط محرمانهٔ بهرام با زنش بود؟ آنهم رفیقی که با او جان در یک قالب بود و آنقدر اطمینان داشتند؟ زنش سالها با او راه داشته بی‌آنکه او بداند و در تمام این مدت او را گول زده مسخره کرده و حالا هم این وصیت‌نامه، این دشنام پس از مرگ را برایش فرستاده، نه، او نمیتوانست همهٔ اینها را بخودش هموار بکند. این افکار مانند برق از جلوش گذشت، سرش درد گرفت، گونه‌هایش سرخ شد، نگاه شررباری ببدری انداخت و گفت: «تو چه میگوئی، هان، چرا بهرام اینکار را کرده. مگر خواهر و برادر نداشت؟» «از بسکه دور از حالا این بچه را دوست داشت. بندر گز که بودی هما سرخک گرفت، ده شبانروز این مرد پای بالین این بچه پرستاری میکرد. خدا بیامرزدش!» همایون خشمناک گفت: «نه باین سادگی هم نیست...» «چطور باین سادگی نیست؟ همه که مثل تو بیعلاقه نیستند که سه سال زن و بچه‌ات را بیندازی بروی. وقتی هم که برمیگردی دست از پا درازتر، یک جوراب هم برایم نیاوردی. خواستن دل دادن است. خواستن بچهٔ تو یعنی خواستن تو وگرنه عاشق هما که نشده بود. وانگهی مگر نمیدیدی این بچه را از تخم چشمش بیشتر دوست داشت...» «نه، بمن راستش را نمیگوئی.» «میخواهی که چه بگویم؟ من نمیفهمم...» «خودت را بنفهمی میزنی.» «یعنی که چه؟... یکی دیگر خودش را کشته، یکی دیگر مال خودش را بخشیده، من باید حساب‌کتاب پس بدهم؟» «همینقدر میدانم که تو هم باید بدانی!» «میدانی چیست، من گوشه‌کنایه سرم نمیشود. برو خودت را معالجه کن، حواست پرت است، از جان من چه میخواهی؟» «بخیالت من نمیدانم؟» «پس چرا از من میپرسی؟» همایون با بیصبری فریاد زد: «بس است. بس است. مرا مسخره کردی!» سپس وصیت‌نامهٔ بهرام را برداشته گنجله کرد و در بخاری انداخت که گر زد و خاکستر شد. بدری پارچهٔ بنفشی که در دست داشت پرت کرد، بلند شد و گفت. «مثلا بمن لجبازی کردی؟ به بچهٔ خودت هم روا نداری؟» همایون هم بلند شد، بمیز تکیه داد و با لحن تمسخرآمیز گفت: «بچهٔ من.... بچهٔ من.. پس چرا شکل بهرام است؟» با آرنجش زد به قاب خاتم که عکس بهرام در آن بود و بزمین افتاد. بچه که تاکنون بغض کرده بود، بگریه افتاد. بدری با رنگ پریده و آهنگ تهدیدآمیز گفت: «مقصود تو چیست؟ چه میخواهی بگوئی،» «میخواهم بگویم که هشت سال است مرا گول زدی. هسخره کردی. هشت سال است که تف سر بالا بودی نه زن...!» «به من...؟ به دخترم؟» همایون با خندهٔ عصبانی قاب عکس را نشان داد و نفس‌زنان گفت: «آره، دختر تو... دختر تو... بردار ببین. میخواهم بگویم که حالا چشمم باز شد، فهمیدم چرا بخشش کرده، پدر مهربانی بوده. اما تو بقولی خودت هشت سال است که....» «که توی خانهٔ تو بودم. که همه‌جور ذلت کشیدم، که با فلاکت تو ساختم، که سه سال نبودی خانه‌ات را نگهداشتم، بعد هم خبرش را برایم آوردند که در بندر گز عاشق یک زنیکه شلختهٔ روسی شده بودی، حالا این مزد دستم است، نمیتوانی بهانه‌ای بگیری، میگوئی بچه‌ام شکل بهرام است. ولی من دیگر حاضر نیستم... دیگر یکدقیقه توی این خانه بند نمیشوم. بیا جانم... بیا برویم.» هما بحالت وحشت‌زده و رنگ‌پریده میلرزید. و این کشمکش عجیب و بی‌سابقه میان پدر و مادرش را نگاه میکرد. گریه‌کنان دامن مادرش را گرفت و هر دو طرف در رفتند. بدری دم در دسته‌کلیدی را از جیبش درآورد و بسختی پرتاب کرد که جلو پای همایون غلطید. صدای گریهٔ هما و صدای پا در دالان دور شد، ده دقیقه بعد صدای چرخ درشکه شنیده شد که میان برف و سرما آنها را برد. همایون مات و منگ بسر جای خودش ایستاده بود. میترسید که سرش را بلند بکند، نمیخواست باور کند که این پیش‌آمدها راست است. از خودش میپرسید، شاید دیوانه شده و یا خواب ترسناکی می‌بیند، ولی چیزیکه آشکار بود ازین ببعد این خانه و زندگی برایش تحمل‌ناپذیر بود و دیگر نمیتوانست دخترش هما را که آنقدر دوست داشت به بیند. نمیتوانست او را ببوسد و نوازش بکند. یادگار گذشتهٔ رفیقش چرکین شده بود. از همه بدتر زنش هشت سال پنهانی او با یگانه دوستش راه داشته و کانون خانوادگی او را آلوده کرده بود. همهٔ اینها در خفای او، بدون اینکه بداند! همه بازیگرهای زبردستی بوده‌اند. تنها او گول خورده و بریشش خندیده‌اند. از سرتاسر زندگیش بیزار شد، از همه‌چیز و همه‌کس سرخورده بود. خودش را بی اندازه تنها و بیگانه حس کرد. راه دیگری نداشت مگر اینکه در یکی از شهرهای دور یا یکی از بندرهای جنوب بمأموریت برود و باقی زندگیش را در آنجا بسر ببرد و یا اینکه خودش را سربنیست بکند. برود جائی که هیچ‌کس را نبیند. صدای کسی را نشنود، در یک گودال بخوابد و دیگر بیدار نشود. چون برای نخستین بار حس کرد که میان او و همهٔ کسانیکه دور او بودند گرداب ترسناکی وجود داشته که تاکنون بآن پی نبرده بود. سیگاری آتش زد، چند قدم بدرازی اطاق راه رفت، دوباره بمیز تکیه داد. از پشت شیشه پنجره تکه‌های برف مرتب آهسته و بی‌اعتنا مانند این بود که بآهنگ موسیقی مرموزی در هوا میرقصیدند و روی لبهٔ شیروانی فرود میآمدند. بی‌اختیار یاد روزهای خوش و گوارائی افتاد که با پدر و مادرش به ده خودشان در عراق میرفتند. روزها را تنها لای سبزه‌ها زیر سایهٔ درخت میخوابید، همانجا که شیرعلی چپقش را چاق میکرد، و روی چرخ خرمن مینشست و دخترش که چادر سرخ داشت ساعتهای دراز آنجا انتظار پدرش را میکشید. چرخ خرمن با صدای سوزناکش خوشه‌های طلائی گندم را خرد میکرد. گاوها که در اثر سیخک پشتشان زخم شده بود با شاخهای بلند و پیشانی گشاده تا غروب دور خودشان میگشتند. وضع او اکنون مثل همان گاوها بود. حالا میدانست این جانوران چه حس میکردند. او هم تمام زندگی چشم بسته بدور خودش چرخیده بود مانند یابوی عصاری: مانند آن گاوها که خرمن را میکوبیدند، ساعتهای یکنواختی که در اطاق کوجک گمرک پشت میز نشسته بود و پیوسته همان کاغذها را سیاه میکرد بیاد آورد، گاهی همکارش ساعت را نگاه می کرد و خمیازه میکشید، دوباره قلم را برمیداشت و همان نمرات را روی ستون خودش مینوشت، مطابقه میکرد، جمع میزد، دفترها را زیر و رو میکرد - ولی آنوقت یک دلخوشی داشت، میدانست که هرچند چشمش، فکرش ، جوانیش و نیرویش خرده‌خرده به تحلیل میرود، اما شب که بهرام، دختر و زنش را با لبخند می‌بیند خستگی او را بیرون میآورد. ولی حالا از هر سه آنها بیزار شده بود. هر سه آنها بودند که او را باین روز انداخته بودند. مثل اینکه تصمیم ناگهانی گرفت، رفت پشت میز تحریرش نشست. کشوی آنرا بیرون کشید، هفت‌تیر کوچکی که همیشه در سفر همراه داشت درآورد. امتحان کرد، فشنگها سر جایش بود، توی لولهٔ سرد و سیاه آنرا نگاه کرد و آنرا آهسته برد روی شقیقه‌اش گذاشت. ولی صورت خونالود بهرام بیادش افتـاد... بالاخره آنرا در جیب شلوارش جای داد. دوباره بلند شد. در دالان پالتو و گالش خود را پوشید. چتر را هم برداشت و از در خانه بیرون رفت. کوچه خلوت بود. تکه‌های برف آهسته در هوا میچرخید. او بی‌درنگ راه افتاد، در صورتیکه نمیدانست کجا میرود. همینقدر میخواست که از خانه‌اش، از اینهمه پیش‌آمدهای ترسناک بگریزد و دور بشود. از خیابانی سر درآورد که سرد و سفید و غم‌انگیز بود. جای چرخ درشکه میان آن تشکیل شیارهای پست و بلند داده بود. او آهسته گامهای بلند برمیداشت. اتومبیلی از پهلوی او گذشت و برفهای آبدار و گل خیابان را بسر و روی او پاشید. ایستاد لباسش را نگاه کرد که غرق گل شده بود و مثل این بود که او را تسلی داد. در بین راه برخورد بیک پسربچهٔ کبریت‌فروش. او را صدا زد. یک کبریت خرید، ولی بصورت او که نگاه کرد دید چشمهای زاغ، لب کوچک و موی بور داشت. یاد بهرام افتاد، تنش لرزید و راه خودش را در پیش گرفت. ناگهان جلوی شیشهٔ دکانی ایستاد. جلو رفت، پیشانیش را بشیشه سرد چسبانید، نزدیک بود کلاهش بیفتد. پشت شیشه اسباب‌بازی چیده بودند، آستینش را روی شیشه میمالید تا بخار آب روی آنرا پاک بکند ولی اینکار بیهوده بود. یک عروسک بزرگ با صورت سرخ و چشمهای آبی جلو او بود، لبخند میزد، مدتی مات بآن نگریست. یادش افتاد اگر این عروسک، مال هما بود چقدر او را خوشحال میکرد. صاحب مغازه در را باز کرد. او دوباره براه افتاد، از دو کوچهٔ دیگر گذشت. سر راه او مرغ‌فروشی پهلوی سبد خودش نشسته بود، روی سبد سه مرغ و یک خروس که پاهایشان بهم بسته شده بود گذاشته شده بود . پاهای سرخ آنها از سرما میلرزید. پهلوی او روی برف چکه‌های خون سرخ ریخته بود. کمی دورتر جلو هشتی خـانه‌ای پسربچهٔ کچلی نشسته بود که بازوهایش از پیراهن پاره بیرون آمده بود. همهٔ اینها را متوجه شد، بدون اینکه محله و راهش را بشناسد، برفی که میآمد حس نمیکرد و چتر بسته ای که برداشته بود همینطور در دست داشت. در کوچهٔ خلوت دیگری رفت، روی سکوی خانه‌ای نشست، برف تندتر شده بود، چترش را باز کرد. خستگی زیادی او را فرا گرفته بود. سرش سنگینی میکرد، چشمهایش آهسته بسته شد. صدای حرف گذرنده‌ای او را بخود آورد، بلند شد، هوا تاریک شده بود. همه گذارش روزانه را بیاد آورد. همچنین بچه کچلی که در هشتی آن خانه دیده بود و و بازویش از پیراهن پاره پیدا بود و پاهای سرخ خیس‌شدهٔ مرغها که روی سبد از سرما میلرزید، و خونیکه روی برف ریخته بود. کمی احساس گرسنگی نمود. از دکان شیرینی‌فروشی نان‌شیرینی خرید، در راه میخورد و مانند سایه در کوچه‌ها بدون اراده پرسه میزد. وقتیکه وارد خانه شد دو از نصف‌شب گذشته بود. روی صندلی راحتی افتاد. یکساعت بعد از زور سرما بیدار شد، با لباس رفت روی تخت‌خواب، لحاف را بسرش کشید. خواب دید که در اطاقی همان بچهٔ کبریت‌فروش لباس سیاه پوشیده بود و پشت میزی که رویش یک عروسک بزرگ بود، با چشمهای آبی که لبخند میزد و جلو او سه نفر دست‌بسینه ایستاده بودند. دختر او هما وارد شد. شمعی در دست داشت. پشت سر او مردی وارد شد که روی صورتش نقاب سفید خونالود بود. جلو رفت، دست آن پسر کبریت فروش و هما را گرفت. همینکه خواست از در بیرون برود دو تا دست که هفت‌تیر بطرف او گرفته بودند از پشت پرده درآمد. همایون هراسان با سردرد از خواب پرید. دو هفته زندگی او بهمین ترتیب گذشت. روزها را به اداره میرفت و فقط شبها خیلی دیر برای خواب بخانه برمیگشت. گاهی عصرها نمیدانست چطور گذارش از نزدیک مدرسهٔ دخترانه‌ای میافتاد که هما در آنجا بود. وقت مرخصی آنها سر پیچ پشت دیوار پنهان میشد، میترسید مبادا مشهدی علی نوکر خانهٔ پدرزنش او را ببیند. یکی‌یکی بچه‌ها را برانداز میکرد ولی دخترش هما را مابین آنها نمیدید. تا اینکه درخواست مأموریت او قبول شد و باو پیشنهاد کردند که برود در گمرک کرمانشاه. روز پیش از حرکت همایون همهٔ کارهایش را روبراه کرد، حتی در گاراژ اتومبیل را دید و قطع کرد و بلیط خرید. با وجود اصرار صاحب گاراژ چون چمدانهایش را نبسته بود عوض اینکه غروب همانروز برود قرار گذاشت فردا صبح بکرمانشاه حرکت بکند. وارد خانه‌اش که شد یکسر رفت باطاق سردستی خودش که میز تحریرش آنجا بود. اطاق شوریده ریخته و پاشیده، خاکستر سرد در پیش بخاری ریخته بود. پارچهٔ بنفش خامه‌دوزی و پاکت بهرام را که وصیت‌نامچه در آن بود روی میز گذاشته بودند، پاکت را برداشت از میان پاره کرد، ولی تکه کاغذ نوشته‌ای در میان آن دید که آنروز از شدت تعجیل ملتفت آن نشده بود. بعد از آنکه تکه‌ها را روی میز بغل هم گذاشت اینطور خواند: «لابد این کاغذ بعد از مرگم بتو خواهد رسید. میدانم که ازین تصمیم ناگهانی من تعجب خواهی کرد، چون هیچ کاری را بدون مشورت با تو نمیکردم، ولی برای اینکه سری در میان ما نباشد اقرار میکنم که من بدری زنت را دوست داشتم. چهار سال بود که با خودم میجنگیدم، آخرش غلبه کردم و دیوی که در من بیدار شده بود کشتم، برای اینکه بتو خیانت نکرده باشم. پیشکش ناقابلی به هماخانم میکنم که امیدوارم قبول بشود. - قربان تو بهرام.» همایون مدنی مات دور اطاق نگاه کرد. حالا دیگر او شک نداشت که هما بچهٔ خودش است. آیا میتوانست برود بدون اینکه هما را به بیند؟ کاغذ را دوباره و سه‌باره خواند، در جیبش فروکرد و از خانه بیرون رفت. سر راه در مغازهٔ اسباب‌بازی وارد شد بی‌تأمل عروسک بزرگی که صورت سرخ و چشمهای آبی داشت خرید و بسوی خانهٔ پدرزنش رفت، آنجا که رسید در زد. مشدی علی نوکرشان همایون را که دید با چشمهای اشک‌آلود گفت: «آقا، چه خاکی بسرم شد؟ هماخانم!» «چه شده؟» «آقا، نمیدانید، هماخانم از دوری شما چه بی‌تابی میکرد. هر روز من میبردمش مدرسه ، روز یکشنبه بود. تا حالا پنج روز میشود که عصرش از مدرسه فرار کرد. گفته بود میروم آقاجانم را به بینم. ما آنقدر دستپاچه شدیم. مگر محمد بشما نگفت؟ به نظمیه تلفون کردیم دو بار من آمدم در خانه‌تان.» «چه میگوئی؟ چه شده؟» هیچ آقا، سر شب بود که او را به خانه‌مان آوردند. راه را گم کرده بود. از سوز سرما سینه‌پهلو کرد. تا آن دمیکه مرد همه‌اش شما را صدا میزد. دیروز او را بردیم شاه‌عبدالعظیم، همان پهلوی قبر بهرام‌میرزا او را بخاک سپردیم.» همایون خیره به مشدی علی نگاه میکرد، به اینجا که رسید جعبهٔ عروسک از زیر بغلش افتاد. بعد مانند دیوانه‌ها یخهٔ پالتوش را بالا کشید و با گامهای بلند بطرف گاراژ رفت، چون دیگر از بستن چمدان منصرف شد و با اتومبیل عصر میتوانست هرچه زودتر حرکت بکند. داش آکل همهٔ اهل شیراز میدانستند که داش‌آکل و کاکارستم سایهٔ یکدیگر را با تیر میزدند. یکروز داش‌آکل روی سکوی قهوه خانهٔ دومیل چندک زده بود، همانجا که پاتوغ قدیمیش بود. قفس کرکی که رویش شلهٔ سرخ کشیده بود، پهلویش گذاشته بود و با سر انگشتش یخ را دور کاسهٔ آبی میگردانید. ناگاه کاکارستم از در درآمد، نگاه تحقیرآمیزی باو انداخت و همینطور که دستش پر شالش بود رفت روی سکوی مقابل نشست. بعد رو کرد به شاگرد قهوه‌چی و گفت: «به به بچه، یه یه چای بیار ببینیم.» داش‌آکل نگاه پرمعنی به شاگرد قهوه‌چی انداخت، بطوریکه او ماستها را کیسه کرد و فرمان کاکا را نشنیده گرفت. استکانها را از جام برنجی درمیآورد و در سطل آب فرو میبرد، بعد یکی یکی خیلی آهسته آنها را خشک میکرد. از مالش حوله دور شیشهٔ استکان صدای غژغژ بلند شد. کاکارستم ازین بی‌اعتنائی خشمگین شد، دوباره داد زد: «مه مه مگه کری! به به تو هستم؟!» شاگرد قهوه‌چی با لبخند مردد به داش‌آکل نگاه کرد و کاکا رستم از مابین دندانهایش گفت: «ار ـ وای شک کمشان، آنهائی که ق ق قبی پا میشند، اگ لو لوطی هستند ا ا امشب میآیند، دست و په په پنجه نرم میک کنند!» داش‌آکل همینطور که یخ را دور کاسه میگردانید و زیر چشمی وضعیت را میپائید خندهٔ گستاخی کرد، که یک رج دندانهای سفید محکم از زیر سبیل حنابستهٔ او برق زد و گفت: «بیغیرتها رجز میخوانند، آنوقت معلوم میشه رستم‌صولت و افندی‌پیزی کیست» همه زدند زیر خنده، نه‌اینکه به گرفتن زبان کاکارستم خندیدند، چون میدانستند که او زبانش میگیرد، ولی داش‌آکل در شهر مثل گاو پیشانی‌سفید سرشناس بود و هیچ لوطی پیدا نمیشد که ضرب شستش را نچشیده باشد، هر شب وقتی که توی خانهٔ ملا اسحق یهودی یک بطر عرق دوآتشه را سر میکشید و دم محلهٔ سردزک میایستاد، کاکارستم که سهل بود، اگر جدش هم میآمد لنگ میانداخت. خود کاکا هم میدانست که مرد میدان و حریف داش‌آکل نیست، چون دو بار از دست او زخم خورده بود و سه‌چهار بار هم روی سینه‌اش نشسته بود. بخت برگشته چند شب پیش کاکارستم میدان را خالی دیده بود و گردوخاک میکرد. داش‌آکل مثل اجل معلق سر رسید و یکمشت متلک بارش کرده بود، باو گفته بود: «کاکا، مردت خانه نیست. معلوم میشه که یک بست فور بیشتر کشیدی، خوب شنگلت کرده. میدانی چییه، این بی‌غیرت‌بازیها، این دون‌بازیها را کنار بگذار، خودت را زده‌ای به لاتی، خجالت هم نمیکشی؟ اینهم یکجور گدائی است که پیشهٔ خودت کرده‌ای. هر شبهٔ خدا جلو راه مردم را میگیری؟ به پوریای ولی قسم اگر دو مرتبه بدمستی کردی سبیلت را دود میدهم، با برگهٔ همین قمه دو نیمت میکنم.» آنوقت کاکارستم دمش را گذاشت روی کولش و رفت.، اما کینه داش‌آکل را بدلش گرفته بود و پی بهانه می‌گشت تا تلافی بکند. از طرف دیگر داش‌آکل را همهٔ اهل شیراز دوست داشتند. چه او در همان حال که محلهٔ سردزک را قرق میکرد، کاری بکار زنها و بچه‌ها نداشت، بلکه برعکس با مردم به‌مهربانی رفتار میکر و اگر اجل‌برگشته‌ای با زنی شوخی میکرد یا بکسی زور میگفت، دیگر جان سلامت از دست داش‌آکل بدر نمیبرد. اغلب دیده میشد که داش‌آکل از مردم دست‌گیری میکرد، بخشش مینمود و اگر دنگش میگرفت بار مردم را بخانه‌شان میرسانید. ولی بالای دست خودش چشم نداشت کس دیگر را به بیند، آنهم کاکارستم که روزی سه مثقال تریاک میکشید و هزار جور بامبول میزد. کاکارستم ازین تحقیری که در قهوه‌خانه نسبت باو شد مثل برج زهرمار نشسته بود، سبیلش را میجوید و اگر کاردش می‌زدند خونش درنمیآمد. بعد از چند دقیقه که شلیک خنده فروکش کرد همه آرام شدند مگر شاگرد قهوه‌چی که با رنگ تاسیده پیرهن یخه‌حسنی، شبکلاه و شلوار دبیت دستش را روی دلش گذاشته بود و از زور خنده پیچ‌وتاب میخورد و بیشتر سایرین به خندهٔ او میخندیدند. کاکارستم از جا در رفت، دست کرد قندان بلورتراش را برداشت برای سر شاگرد قهوه‌چی پرت کرد. ولی قندان به سماور خورد و سماور از بالای سکو با قوری بزمین غلتید و چندین فنجان را شکست. کاکارستم بلند شد با چهرهٔ برافروخته از قهوه‌خانه بیرون رفت. قهوه‌چی با حال پریشان سماور را وارسی کرد و گفت: «رستم بود و یکدست اسلحه، ما بودیم و همین سماور لکنته.» این جمله را با لحن غم‌انگیزی ادا کرد، ولی چون در آن کنایه به رستم زده بود، بدتر خنده شدت کرد. قهوه‌چی از زور پسی بشاگردش حمله کرد، ولی داش‌آکل با لبخند دست کرد یک کیسه پول از جیبش درآورد، آن میان انداخت. قهوه‌چی کیسه را برداشت، وزن کرد و لبخند زد. درین بین مردی با پستک مخمل، شلوار گشاد، کلاه نمدی کوتاه سراسیمه وارد قهوه‌خانه شد، نگاهی باطراف انداخت، رفت جلو داش‌آکل سلام کرد و گفت: «حاجی صمد مرحوم شد.» داش‌آکل سرش را بلند کرد و گفت: «خدا بیامرزدش!» «مگر شما نمیدانید وصیت کرده.» «منکه مرده‌خور نیستم. برو مرده‌خورها را خبر کن.» «آخر شما را وکیل و وصی خودش کرده...» مثل اینکه ازین حرف چرت داش‌آکل پاره شد، دو بار نگاهی بسر تا پای او کرد، دست کشید روی پیشانیش، کلاه تخم‌مرغی او پس رفت و پیشانی دورنگهٔ او بیرون آمد که نصفش از تابش آفتاب سوخته و قهوه‌ای‌رنگ شده بود و نصف دیگرش که زیر کلاه بود سفید مانده بود. بعد سرش را تکان داد، چپق دسته‌خاتم خودش را درآورد، بآهستگی سر آنرا توتون ریخت و بادستش دور آنرا جمع کرد، آتش زد و گفت: «خدا حاجی را بیامرزد، حالا که گذشت، ولی خوب کاری نکرد، ما را توی دغمسه انداخت. خوب، تو برو، من از عقب میایم.» کسیکه وارد شده بود پیشکار حاجی صمد بود و با گامهای بلند از در بیرون رفت. داش‌آکل سه‌گره‌اش را در هم کشید، با تفنن بچپقش پک میزد و مثل این بود که ناگهان روی هوای خنده و شادی قهوه‌خانه از ابرهای تاریک پوشیده شد. بعد از آنکه داش‌آکل خاکستر چپقش را خالی کرد، بلند شد قفس کرک را بدست شاگرد قهوه‌چی سپرد و از قهوه‌خانه بیرون رفت. هنگامیکه داش‌آکل وارد بیرونی حاجی صمد شد، ختم را ورچیده بودند، فقط چند نفر قاری و جزوه‌کش سر پول کشمکش داشتند. بعد از اینکه چند دقیقه دم حوض معطل شد. او را وارد اطاق بزرگی کردند که ارسی‌های آن رو به بیرونی باز بود. خانم آمـد پشت پرده و پس از سلام و تعارف معمولی داش‌آکل روی تشک نشست و گفت: «خانم سر شما سلامت باشد، خدا بچه‌هایتان را بشما ببخشد،» خانم با صدای گرفته گفت: «همان شبیکه حال حاجی بهم خورد، رفتند امام جمعه را سر بالینش آوردند و حاجی در حضور همهٔ آقایان شما را وکیل و وصی خودش معرفی کرد، لاید شما حاجی را از پیش میشناختید؟» «ما پنج سالی پیش در سفر کازرون با هم آشنا شدیم.» «حاجی خدابیامرز همیشه میگفت اگر یکنفر مرد هست فلانی است. «خانم، من آزادی خودم را از همه‌چیز بیشتر دوست دارم، اما حالا که زیر دین مرده رفته‌ام، بهمین تیغهٔ آفتاب قسم اگر نمردم بهمهٔ این کلم‌بسرها نشان میدهم.» بعد همینطور که سرش را برگردانید، از لای پردهٔ دیگر دختری را با چهرهٔ برافروخته و چشم‌های گیرندهٔ سیاه دید، یک دقیقه نکشید که در چشمهای یکدیگر نگاه کردند، ولی آن دختر مثل اینکه خجالت کشید، پرده را انداخت و عقب رفت. آیا این دختر خوشگل بود؟ شاید، ولی در هر صورت چشمهای گیرندهٔ او کار خودش را کرد و حال داش‌آکل را دگرگون نمود، او سر را پائین انداخت و سرخ شد. این دختر مرجان، دختر حاجی صمد بود که از کنجکاوی آمده بود داش سرشناس شهر و قیم خودشان را ببیند. داش‌آکل از روز بعد مشغول رسیدگی بکارهای حاجی شد، با یکنفر سمسار خبره، دو نفر داش محل و یکنفر منشی همهٔ چیزها را با دقت ثبت و سیاهه برداشت. آنچه زیادی بود در انباری گذاشت. در آنرا مهروموم کرد، آنچه فروختنی بود فروخت، قباله‌های املاک را داد برایش خواندند، طلبهایش را وصول کرد و بده‌کاریهایش را پرداخت. همهٔ اینکارها در دو روز و دو شب روبراه شد. شب سوم داش‌آکل خسته و کوفته از نزدیک چهارسوی سید حاج غریب بطرف خانه‌اش میرفت. در راه امام قلی چلنگر باو برخورد و گفت: «تا حالا دو شب است که کاکارستم چشم‌براه شما بود. دیشب میگفت یارو خوب ما را غال گذاشت و شیخی را دید، بنظرم قولش از یادش رفته!» داش‌آکل دست کشید بسبیلش و گفت: «بی خیالش باش!» داش‌آکل خوب یادش بود که سه روز پیش در قهوه‌خانهٔ دومیل کاکارستم برایش خط و نشان کشید، ولی از آنجائیکه حریفش را میشناخت و میدانست که کاکارستم با امامقلی ساخته تا او را از رو ببرند، اهمیتی بحرف او نداد، راه خودش را پیش گرفت و رفت. در میان راه همهٔ هوش و حواسش متوجه مرجان بود، هرچه میخواست صورت او را از جلو چشمش دور بکند بیشتر و سخت‌تر در نظرش مجسم میشد. داش‌آکل مردی سی‌وپنجساله، تنومند ولی بدسیما بود. هرکس دفعهٔ اول او را میدید قیافه‌اش توی ذوق میزد، اما اگر یک مجلس پای صحبت او می‌نشستند یا حکایتهایی که از دورهٔ زندگی او ورد زبانها بود میشنیدند، آدم را شیفتهٔ او میکرد. هرگاه زخمهای چپ‌اندرراست قمه که بصورت او خورده بود ندیده میگرفتند، داش‌آکل قیافه نجیب و گیرنده‌ای داشت: چشمهای میشی، ابروهای سیاه پرپشت، گونه‌های فراخ، بینی باریک با ریش و سبیل سیاه. ولی زخمها کار او را خراب کرده بود، روی گونه‌ها و پیشانی او جای زخم قداره بود که بعد جوش خورده بود و گوشت سرخ از لای شیارهای صورتش برق میزد و از همه بدتر یکی از آنها کنار چشم چپش را پائین کشیده بود. پدر او یکی از ملاکین بزرگ فارس بود و زمانیکه مـرد همهٔ دارائی او به پسر یکی‌یکدانه‌اش رسید. ولی داش‌آکل پشت گوش فراخ و گشادباز بود، به پول و مال دنیا ارزشی نمیگذاشت. زندگیش را بمردانگی و آزادی و بخشش و بزرگ‌منشی میگذرانید. هیچ دلبستگی دیگری در زندگانیش نداشت و همهٔ دارائی خودش را به مردم ندار و تنگدست بذل و بخشش میکرد، یا عرق دوآتشه مینوشید و سر چهارراه‌ها نعره میکشید و یا در مجالس بزم با یکدسته از دوستان که انگل او شده بودند صرف میکرد. همهٔ معایب و محاسن او تا همین اندازه محدود میشد، ولی چیزیکه شگفت‌آور بنظر میآمد اینکه تاکنون موضوع عشق و عاشقی در زندگی او رخنه نکرده بود. چند بار هم که رفقا زیر پایش نشسته و مجالس محرمانه فراهم آورده بودند او همیشه کناره گرفته بود. اما از روزیکه وکیل و وصی حاجی صمد شد و مرجان را دید، در زندگیش تغییر کلی رخ داد، از یکطرف خودش را زیر دین مرده میدانست و زیر بار مسئولیت رفته بود، از طرف دیگر دلباختهٔ مرجان شده بود. ولی این مسئولیت بیش از هرچیز او را در فشار گذاشته بود ـ کسی که توی مال خودش توپ بسته بود و از لاابالی‌گری مقداری از دارائی خودش را آتش زده بود، هر روز از صبح زود که بلند میشد بفکر این بود که درآمد املاک حاجی را زیادتر بکند. زن و بچه‌های او را در خانهٔ کوچکتر برد، خانهٔ شخصی آنها را کرایه داد، برای بچه‌هایش معلم‌سرخانه آورد، دارائی او را بجریان انداخت و از صبح تا شام مشغول دوندگی و سرکشی بعلاقه و املاک حاجی بود. ازین به بعد داش‌آکل از شبگردی و قرق کردن چهارسو کناره گرفت. دیگر با دوستانش جوششی نداشت و آن شور سابق از سرش افتاد. ولی همهٔ داشها و لاتها که با او همچشمی داشتند به تحریک آخوندها که دستشان از مال حاجی کوتاه شده بود، دو بدستشان افتاده برای داش‌آکل لغز میخواندند و حرف او نقل مجالس و قهوه‌خانه‌ها شده بود. در قهوه‌خانه پاچنار اغلب توی کوک داش‌آکل میرفتند و گفته میشد: «داش‌آکل را میگویی؟ دهنش میچاد، سگ کی باشد؟ یارو خوب دک شد، در خانهٔ حاجی موس‌موس میکند. گویا چیزی میماسد، دیگر دم محلهٔ سردزک که میرسد دمش را تو پاش میگیرد و رد میشود.» کاکارستم با عقده‌ای که در دل داشت با لکنت زبانش میگفت: «سر پیری و معرکه‌گیری! یارو عاشق دختر حاجی صمد شده! گزلیکش را غلاف کرد! خاک تو چشم مردم پاشید، کتره‌ای چو انداخت تا وکیل حاجی شد و همهٔ املاکش را بالا کشید. خدا بخت بدهد.» دیگر حنای داش‌آکل پیش کسی رنگ نداشت و برایش تره هم خورد نمیکردند. هرجا که وارد میشد درگوشی با هم پچ‌وپچ میکردند و او را دست میانداختند. داش‌آکل از گوشه‌وکنار این حرفها را میشنید ولی بروی خودش نمیآورد و اهمیتی هم نمیداد، چون عشق مرجان بطوری در رگ‌وپی او ریشه دوانیده بود که فکر و ذکری جز او نداشت. شبها از زور پریشانی عرق مینوشید و برای سرگرمی خودش یک طوطی خریده بود. جلو قفس می‌نشست و با طوطی درددل میکرد. اگر داش‌آکل خواستگاری مرجان را میکرد البته مادرش مرجان را بروی دست باو میداد. ولی از طرف دیگر او نمیخواست که پای‌بند زن و بچه بشود، میخواست آزاد باشد، همانطوریکه بار آمده بود. بعلاوه پیش خودش گمان میکرد هرگاه دختری که باو سپرده شده بزنی بگیرد، نمک‌بحرامی خواهد بود، از همه بدتر هر شب صورت خودش را در آینه نگاه میکرد، جای جوش‌خوردهٔ زخمهای قمه، گوشهٔ چشم پائین کشیده خودش را برانداز میکرد، و با آهنگ خراشیدهای بلندبلند میگفت: «شاید مرا دوست نداشته باشد! بلکه شوهر خوشگل و جوان پیدا بکند... نه، از مردانگی دور است... او چهارده سال دارد و من چهل سالم است... اما چه بکنم؟ این عشق مرا میکشد... مرجان.... تو مرا کشتی.... به که بگویم؟ مرجان.... عشق تو مرا کشت...!» اشک در چشمهایش جمع و گیلاس روی گیلاس عرق مینوشید. آنوقت با سردرد همینطور که نشسته بود خوابش میبرد. ولی نصف‌شب، آنوقتیکه شهر شیراز با کوچه‌های برپیچ‌وخم، باغهای دلگشا و شراب‌های ارغوانبش بخواب میرفت، آنوقتیکه ستاره‌ها آرام و مرموز بالای آسمان قیرگون بهم چشمک میزدند، آنوقتیکه مرجان با گونه‌های گلگونش در رختخواب آهسته نفس میکشید و گذارش روزانه از جلوی چشمش میگذشت، همانوقت بود که داش‌آکل حقیقی، داش‌آکل طبیعی با تمام احساسات و هوا و هوس، بدون رودربایستی از توی قشری که آداب‌ورسوم جامعه بدور او بسته بود، از توی افکاری که از بچگی باو تلقین شده بود، بیرون میآمد و آزادانه مرجان را تنگ در آغوش میکشید ، تپش آهسته قلب، لبهای آتشین و تن نرمش را حس میکرد و از روی گونه‌هایش بوسه میزد. ولی هنگامی که از خواب میپرید، بخودش دشنام میداد، به زندگی نفرین میفرستاد و مانند دیوانه‌ها در اطاق بدور خودش میگشت، زیر لب با خودش حرف میزد و باقی روز را هم برای اینکه فکر عشق را در خودش بکشد به دوندگی و رسیدگی بکارهای حاجی میگذرانید. هفت سال بهمین منوال گذشت، داش‌آکل از پرستاری و جانفشانی درباره زن و بچهٔ حاجی ذره‌ای فروگذار نکرد. اگر یکی از بچه‌های حاجی ناخوش میشد شب و روز مانند یک مادر دلسوز بپای او شب‌زنده‌داری میکرد، و به آنها دلبستگی پیدا کرده بود، ولی علاقهٔ او به مرجان چیز دیگری بود و شاید همان عشق مرجان بود که او را تا این اندازه آرام و دست‌آموز کرده بود. درین مدت همهٔ بچه‌های حاجی صمد از آب و گل درآمده بودند. ولی، آنچه که نباید بشود شد و پیش‌آمد مهم روی داد: برای مرجان شوهر پیدا شد، آنهم چه شوهری که هم پیرتر و هم بدگل‌تر از داش‌آکل بود. ازین واقعه خم به ابروی داش آکل نیامد، بلکه برعکس با نهایت خونسردی مشغول تهیۀ جهاز شد و برای شب عقدکنان جشن شایانی آماده کرد. زن و بچهٔ حاجی را دوباره به خانهٔ شخصی خودشان برد و اطاق بزرگ ارسی‌دار را برای پذیرائی مهمانهای مردانه معین کرد، همهٔ کله‌گنده‌ها، تاجرها و بزرگان شهر شیراز درین جشن دعوت داشتند. ساعت پنج بعدازظهر آنروز، وقتیکه مهمانها گوش‌تاگوش دور اطاق روی قالیها و قالیچه‌های گرانبها نشسته بودند و خوانچه‌های شیرینی و میوه جلو آنها چیده شده بود، داش‌آکل با همان سر و وضع داشی قدیمش، با موهای پاشنه‌نخواب شانه‌کرده، ارخلق راهراه، شب‌بند قداره، شال جوزه‌گره، شلوار دبیت مشکی، ملکی کار آباده و کلاه طاسولهٔ نونوار وارد شد. سه نفر هم با دفتر و دستک دنبال او وارد شدند. همهٔ مهمانها بسرتاپای او خیره شدند داش‌آکل با قدمهای بلند جلو امام جمعه رفت، ایستاد و گفت: «آقای امام، حاجی خدابیامرز وصیت کرد و هفت سال آزگار ما را توی هچل انداخت. پسر ازهمه‌کوچکترش که پنجساله بود حالا دوازده سال دارد. اینهم حساب‌وکتاب دارائی حاجی است. (اشاره کرد به سه نفری که دنبال او بودند.) تا به امروز هرچه خرج شده با مخارج امشب همه را از جیب خودم داده‌ام. حالا دیگر ما به سی خودمان، آنها هم به سی خودشان!» تا اینجا که رسید بغض بیخ گلویش را گرفت. سپس بدون اینکه دیگر چیزی بیفزاید یا منتظر جواب بشود، سرش را زیر انداخت و با چشم های اشک‌آلود از در بیرون رفت. در کوچه نفس راحتی کشید، حس کرد که آزاد شده و بار مسئولیت از روی دوشش برداشته شده، ولی دل او شکسته و مجروح بود. گامهای بلند و لاابالی برمیداشت، همینطور که میگذشت خانهٔ ملا اسحق عرق‌کش جهود را شناخت، بی‌درنگ از پله‌های نم‌کشیدهٔ آجری آن داخل حیاط کهنه و دود زده‌ای شد که دورتادورش اطاقهای کوچک کثیف با پنجره‌های سوراخ‌سوراخ مثل لانهٔ زنبور داشت و روی آب حوض خزهٔ سبز بسته بود. بوی ترشیده، بوی پرک و سردابه‌های کهنه در هوا پراکنده بود. ملا اسحق لاغر با شبکلاه چرک و ریش بزی و چشمهای طماع جلو آمد، خندهٔ ساختگی کرد. داش‌آکل بحالت پکر گفت: «جون جفت سبیلهایت یک بتر خوبش را بده گلویمان را نازه بکنیم.» ملا اسحق سرش را تکان داد، از پلکان زیرزمین پائین رفت و پس از چند دقیقه با یک بتری بالا آمد. داش آکل بتری را از دست او گرفت، گردن آنرا به جرز دیوار زد سرش پرید، آنوقت تا نصف آن را سر کشید، اشک در چشمهایش جمع شد، جلو سرفه‌اش را گرفت و با پشت دست دهن خود را پاک کرد. پسر ملا اسحق که بچهٔ زردنبوی کثیفی بود، با شکم بالاآمده و دهن باز و مفی که روی لبش آویزان بود، به داش‌آکل نگاه میکرد، داش‌آکل انگشتش را زد در نمکدانی که در طاقچهٔ حیاط بود و در دهنش گذاشت. ملا اسحق جلو آمد، روی دوش داش‌آکل زد و سرزبانی گفت: «مزهٔ لوطی خاک است!» بعد دست کرد زیر پارچهٔ لباس او و گفت: «این چیه که پوشیدی؟ این ارخلق حالا ورافتاده. هر وقت نخواستی من خوب میخرم.» داش‌آکل لبخند افسرده‌ای زد، از جیبش پولی درآورد، کف دست او گذاشت و از خانه بیرون آمد. تنگ غروب بود. تنش گرم و فکرش پریشان بود و سرش درد میکرد. کوچه‌ها هنوز در اثر باران بعدازظهر نمناک و بوی کاه‌گل و بهارنارنج در هوا پیچیده بود، صورت مرجان، گونه‌های سرخ، چشم‌های سیاه و مژه‌های بلند با چتر زلف که روی پیشانی او ریخته بود محو و مرموز جلو چشم داش‌آکل مجسم شده بود. زندگی گذشتهٔ خود را بیاد آورد، یادگارهای پیشین از جلو او یک‌بیک رد میشدند. گردشهایی که با دوستانش سر قبر سعدی و باباکوهی کرده بود بیاد آورد، گاهی لبخند میزد، زمانی اخم میکرد. ولی چیزی که برایش مسلم بود اینکه از خانهٔ خودش میترسید، آن وضعیت برایش تحمل‌ناپذیر بود، مثل این بود که دلش کنده شده بود، میخواست برود و دور بشود. فکر کرد باز هم امشب عرق بخورد و با طوطی درددل بکند! سرتاسر زندگی برایش کوچک و پوچ و بی‌معنی شده بود. درین ضمن شعری بیادش افتاد، از روی بی‌حوصلگی زمزمه کرد: «به شب‌نشینی زندانیان برم حسرت، که نقل مجلسشان دانه‌های زنجیر است» آهنگ دیگری بیاد آورد، کمی بلندتر خواند: «دلم دیوانه شد، ای عاقلان، آرید زنجیری، که نبود چارهٔ دیوانه جز زنجیر تدبیری!» این شعر را با لحن ناامیدی و غم‌وغصه خواند، اما مثل اینکه حوصله‌اش سر رفت، یا فکرش جای دیگر بود خاموش شد. هوا تاریک شده بود که داش‌آکل دم محله سردزک رسید. اینجا همان میدانگاهی بود که پیشتر وقتی دل‌ودماغ داشت آنجا را قرق میکرد و هیچکس جرأت نمیکرد جلو بیاید. بدون اراده رفت روی سکوی سنگی جلو در خانه‌ای نشست، چپقش را درآورد چاق کرد، آهسته میکشید. بنظرش آمد که اینجا نسبت به پیش خراب‌تر شده، مردم بچشم او عوض شده بودند، همانطوریکه خود او شکسته و عوض شده بود چشمش سیاهی میرفت، سرش درد میکرد، ناگهان سایهٔ تاریکی نمایان شد که از دور بسوی او میآمد و همینکه نزدیک شد گفت: «لو لو لوطی لوطی را شه شب تار میشناسه.» داش‌آکل کاکارستم را شناخت، بلند شد، دستش را بکمرش زد، تف برمین انداخت و گفت: «اروای بابای بیغیرتت، تو گمان کردی که خیلی لوطی هستی، اما تو بمیری روی زمین سفت نشاشیدی!» کاکارستم خندهٔ تمسخرآمیز کرد، جلو آمد و گفت: «خ خ خیلی وقته دیگ دیگه این این طرفها په په پیدات نیست!.. اام شب خا خانهٔ حاجی ع ع عقدکنان است، مگ تو تو را راه نه نه...» داش‌آکل حرفش را برید: «خدا ترا شناخت که نصف زبانت داد، آن نصف دیگرش را هم من امشب میگیرم.» دست برد قمهٔ خود را از غلاف بیرون کشید. کاکارستم هم مثل رستم در حمام قمه‌اش را بدست گرفت. داش‌آکل سر قمه‌اش را بزمین کوبید، دست بسینه ایستاد و گفت: «حـالا یک لوطی میخواهم که این قمه را از زمین بیرون بیاورد!» کاکارستم ناگهان باو حمله کرد، ولی داش‌آکل چنان به مچ دست او زد که قمه از دستش پرید. از صدای آنها دسته‌ای گذرنده به تماشا ایستادند؛ ولی کسی جرأت پیش آمدن یا میانجیگری را نداشت. داش‌آکل با لبخند گفت: «برو، برو بردار، اما بشرط اینکه این دفعه غرس‌تر نگهداری، چون امشب میخواهم خرده‌حسابهایمان را پاک بکنم!» کاکارستم با مشت‌های گره‌کرده جلو آمد، و هر دو بهم گلاویز شدند. تا نیمساعت روی زمین میغلطیدند؛ عرق از سر و رویشان میریخت، ولی پیروزی نصیب هیچکدام نمیشد. در میان کشمکش سر داش‌آکل به‌سختی روی سنگفرش خورد، نزدیک بود که از حال برود. کاکا رستم هم اگرچه بقصد جان میزد ولی تاب مقاومتش تمام شده بود. اما در همینوقت چشمش به قمهٔ داش‌آکل افتاد که در دسترس او واقع شده بود، با همهٔ زور و توانائی خودش آنرا از زمین بیرون کشید و به پهلوی داش‌آکل فرو برد. چنان فرو کرد که دستهای هر دوشان از کار افتاد. تماشاچیان جلو دویدند و داش‌آکل را بدشواری از زمین بلند کردند، چکه‌های خون از پهلویش بزمین میریخت. دستش را روی زخم گذاشت، چند قدم خودش را از کنار دیوار کشانید، دوباره بزمین خورد، بعد او را برداشته، روی دست به خانه‌اش بردند. فردا صبح همینکه خبر زخم خوردن داش‌آکل به خانهٔ حاجی صمد رسید؛ ولی‌خان پسر بزرگش به احوالپرسی او رفت. سر بالین داش آکل که رسید دید او با رنگ پریده در رختخواب افتاده، کف خونین از دهنش بیرون آمده و چشمهایش تار شده، بدشواری نفس میکشید. داش‌آکل مثل اینکه در حالت اغما او را شناخت، با صدای نیم‌گرفتهٔ لرزان گفت: «در دنیا... همین طوطی... داشتم... جان شما... جان طوطی... او را بسپرید...به...» دوباره خاموش شد؛ ولی‌خان دستمال ابریشمی را درآورد، اشک چشمش را پاک کرد. داش‌آکل از حال رفت و یکساعت بعد مرد. همهٔ اهل شیراز برایش گریه کردند. ولی‌خان قفس طوطی را برداشت و بخانه برد. عصر همانروز بود؛ مرجان قفس طوطی را جلوش گذاشته بود و به رنگ‌آمیزی پر و بال، نوک برگشته و چشمهای گرد بی‌حالت طوطی خیره شده بود. ناگاه طوطی با لحن داشی - با لحن خراشیده‌ای گفت: «مرجان... مرجان... تو مرا کشتی... به که بگویم.... مرجان... عشق تو... مرا کشت.» اشک از چشمهای مرجان سرازیر شد. آینهٔ شکسته به م. مینوی. اودت مثل گلهای اول بهار تر و تازه بود، با یک جفت چشم خمار برنگ آسمان و زلفهای بوری که همیشه یکدسته از آن روی گونه‌اش آویزان بود. ساعتهای دراز با نیم‌رخ ظریف، رنگ‌پریده جلو پنجرهٔ اطاقش می‌نشست. پا روی پایش میانداخت، رمان میخواند، جورابش را وصله میزد و یا خامه‌دوزی میکرد، مخصوصاً وقتیکه والس گریزری را در ویلن میزد، قلب من از جا کنده میشد. پنجرهٔ اطاق من روبروی پنجرهٔ اطاق اودت بود، چقدر دقیقه‌ها، ساعتها و شاید روزهای یکشنبه را من از پشت شیشهٔ پنجرهٔ اطاقم باو نگاه میکردم. بخصوص شبها وقتیکه جورابهایش را درمیآورد و در رختخوابش میرفت! باین ترتیب رابطهٔ مرموزی میان من و او تولید شد. اگر یکروز او را نمیدیدم، متل این بود که چیزی گم کرده باشم. گاهی روزها از بسکه باو نگاه میکردم، بلند میشد و لنگه در پنجره‌اش را میبست. دو هفته بود که هر روز همدیگر را میدیدیم، ولی نگاه اودت سرد و بی‌اعتنا بود؛ بدون اینکه لبخند بزند و یا حرکتی از او ناشی بشود که تمایلش را نسبت بمن آشکار بکند. اصلا صورت او جدی و تودار بود. اول باری که با او روبرو شدم، یکروز صبح بود که رفته بودم در قهوه‌خانهٔ سر کوچه‌مان صبحانه بخورم. از آنجا که بیرون آمدم، اودت را دیدم؛ کیف ویلن دستش بود و بطرف مترو میرفت. من سلام کردم، او لبخند زد، بعد اجازه خواستم که آن کیف را همراهش ببرم. او در جواب سرش را تکان داد و گفت «مرسی»، از همین یک کلمه آشنایی ما شروع شد. از آنروز ببعد پنجرهٔ اطاقمان را که باز میکردیم، از دور با حرکت دست و بعلم اشاره با هم حرف میزدیم. ولی همیشه منجر میشد باینکه برویم پائین در باغ لوگزامبورگ با هم ملاقات بکنیم و بعد به سینما یا تآتر و یا کافه برویم، یا بطور دیگر چند ساعت وقت را بگذرانیم. اودت تنها در خانه بود، چون ناپدری و مادرش بمسافرت رفته بودند واو بمناسبت کارش در پاریس مانده بود. او خیلی کم‌حرف بود، ولی اخلاق بچه‌ها را داشت، سمج و لجباز بود؛ گاهی مرا از جا درمیکرد. دو ماه بود که با هم رفیق شده بودیم، یکروز قرار گذاشتیم که شبرا برویم بتماشای جشن جمعه‌بازار «نوییی». درین شب اودت لباس آبی نوش را پوشیده بود و خوشحال‌تر از همیشه بنظر میآمد. از رستوران که درآمدیم، تمام راه را در مترو برایم از زندگی خودش صحبت کرد. تا اینکه جلو لوناپارک از مترو درآمدیم. گروه انبوهی در آمدوشد بودند، دو طرف خیابان اسباب سرگرمی و تفریح چیده شده بود. بعضیها معرکه گرفته بودند، تیراندازی، بخت‌آزمائی، شیرینی‌فروشی، سیرک، اتومبیلهای کوچکی که با قوهٔ برق بدور یک محور میگردیدند. بالن‌هائی که دور خود می‌چرخیدند، نشیمن‌های متحرک و نمایشهای گوناگون وجود داشت. صدای جیغ دخترها، صحبت، خنده، همهمهٔ صدای موتور و موزیکهای مختلف در هم پیچیده بود. ما تصمیم گرفتیم سوار واگن زره‌پوش بشویم و آن نشیمن متحرکی بود که بدور خودش میگشت و در موقع گردش یک روپوش از پارچه روی آنرا میگرفت و بشکل کرم سبزی درمیآمد. وقتیکه خواستیم سوار بشویم، اودت دستکشها و کیفش را بمن داد؛ تا در موقع تکان و حرکت از دستش نیفتد. ما تنگ پهلوی هم نشستیم، واگن براه افتاد و روپوش سبز آهسته بلند شد و پنج دقیقه ما را از چشم تماشاکنندگان پنهان کرد. روپوش واگن که عقب رفت، هنوز لبهای ما بهم چسبیده بود، من اودت را میبوسیدم و او هم دفاعی نمیکرد. بعد پیاده شدیم و در راه برایم نقل میکرد که این دفعهٔ سوم است که بجشن جمعه‌بازار میآید، چون مادرش او را قدغن کرده بود، چندین جای دیگر بتماشا رفتیم، بالاخره نصف‌شب بود که خسته و مانده برگشتیم. ولی اودت از این‌جا دل نمیکند. پای هر معرکه‌ای میایستاد و من ناچار بودم که بایستم. دوسه بار بازوی او را بزور کشیدم، او هم خواهی نخواهی با من راه میافتاد تا اینکه پای معرکه کسی ایستاد که تیغ ژیلت میفروخت، نطق میکرد و خوبی آنرا عملا نشان میداد و مردم را دعوت بخریدن میکرد. ایندفعه از جا دررفتم، بازوی او را سخت کشیدم و گفتم: «اینکه دیگر مربوط بزنها نیست.» ولی او بازویش را کشید و گفت: «خودم میدانم. میخواهم تماشا بکنم.» من هم بدون اینکه جوابش را بدهم، بطرف مترو رفتم. بخانه که برگشتم، کوچه خلوت و پنجرهٔ اطاق اودت خاموش بود. وارد اطاقم شدم، چراغ را روشن کردم، پنجره را باز کردم و چون خوابم نمیآمد مدتی کتاب خواندم. یک بعد از نصف‌شب بود، رفتم پنجره را به بندم و بخوابم. دیدم اودت آمده پائین پنجرهٔ اطاقش پهلوی چراغ‌گاز در کوچه ایستاده. من از این حرکت او تعجب کردم، پنجره را به تغیر بستم. همینکه آمدم لباسم را دربیاورم، ملتفت شدم که کیف منجق‌دوزی و دستکشهای اودت در جیبم است و میدانستم که پول و کلید در خانه‌اش در کیفش است، آنها را بهم بستم و از پنجره پائین اندختم. سه هفته گذشت و در تمام این مدت من باو بی‌اعتنائی میکردم، پنجرهٔ اطاق او که باز میشد من پنجرهٔ اطاقم را میبستم. درضمن برایم مسافرت به لندن پیش آمد. روز پیش از حرکتم به انگلیس سر پیچ کوچه باودت برخوردم که کیف ویلن، دستش بود و بطرف مترو میرفت. بعد از سلام و تعارف من خبر مسافرتم را به او گفتم و از حرکت آنشب خودم نسبت باو عذرخواهی کردم. اودت با خونسردی کیف منجق‌دوزی خود را باز کرد و آینهٔ کوچکی که از میان شکسته بود بدستم داد و گفت: «آنشب که کیفم را از پنجره پرت کردی اینطور شد. میدانی این بدبختی میآورد.» من در جواب خندیدم و او را خرافات‌پرست خواندم و باو وعده دادم که پیش از حرکت دوباره او را به بینم، ولی بدبختانه موفق نشدم. تقریباً یک ماه بود که در لندن بودم. این کاغذ از اودت بمن رسید: «پاریس ۲۱ سپتامبر ۱۹۳۰» «جمشید جانم «نمیدانی چقدر تنها هستم، این تنهائی مرا اذیت میکند، می‌خواهم امشب با تو چند کلمه صحبت بکنم. چون وقتیکه بتو کاغذ می‌نویسم، مثل اینست که با تو حرف میزنم. اگر درین کاغذ «تو» مینویسم، مرا ببخش. اگر میدانستی درد روحی من تا چه اندازه زیاد است! «روزها چقدر دراز است ـ عقربک ساعت آنقدر آهسته و کند حرکت میکند که نمیدانم چه بکنم. آیا زمان بنظر تو هم اینقدر طولانی است؟ شاید در آنجا با دختری آشنایی پیدا کرده باشی، اگرچه من مطمئنم که همیشه سرت توی کتاب است، همانطوریکه در پاریس بودی؛ در آن اطاق محقر که هر دقیقه جلو چشم من است. حالا یک محصل چینی آنرا کرایه کرده، ولی من پشت شیشه‌هایم را پارچهٔ کلفت کشیده‌ام تا بیرون را نه بینم، چون کسی را که دوست داشتم آنجا نیست، همانطوریکه برگردان تصنیف میگوید: «پرنده‌ای که بدیار دیگر رفت برنمیگردد.» «دیروز با هلن در باغ لوگزامبورگ قدم میزدیم، نزدیک آن نیمکت سنگی که رسیدیم یاد آنروز افتادم که روی همان نیمکت نشسته بودیم و تو از مملکت خودت صحبت میکردی، و آنهمه وعده میدادی و من هم آن وعده‌ها را باور کردم و امروز اسباب دست و مسخره دوستانم شده‌ام و حرفم سر زبانها افتاده! من همیشه بیاد تو والس «گریزری» را میزنم، عکسی که در بیشهٔ ونسن برداشتیم روی میزم است، وقتی عکست را نگاه میکنم، همان بمن دلگرمی میدهد: با خودم میگویم «نه، این آدم مرا گول نمیزند!» ولی افسوس! نمیدانم تو هم معتقدی یا نه؛ اما از آن شبی که آینه‌ام شکست؛ همان آینه‌ای که تو خودت بمن داده بودی؛ قلبم گواهی پیش‌آمد ناگواری را میداد، روز آخری که یکدیگر را دیدیم و گفتی که بانگلیس میروی، قلبم بمن گفت که تو خیلی دور میروی و هرگز یکدیگر را نخواهیم دید ـ و از آنچه که میترسیدم بسرم آمد. مادام بورل بمن گفت: چرا آنقدر غمناکی؟ و میخواست مرا به برتانی ببرد ولی من با او نرفتم، چون میدانستم که بیشتر کسل خواهم شد. «باری بگذریم - گذشته‌ها، گذشته. اگر بتو کاغذ تند نوشتم، از خلق‌تنگی بوده. مرا ببخش، اگر اسباب زحمت ترا فراهم آوردم، امیدوارم که فراموشم خواهی کرد. کاغذهایم را پاره و نابود خواهی کرد، همچنین نیست، ژیمی؟ «اگر میدانستی درین ساعت چقدر درد و اندوهم زیاد است، از همه‌چیز بیزار شده‌ام، از کار روزانهٔ خودم سرخورده‌ام، در صورتیکه پیش ازین اینطور نبود. میدانی من دیگر نمیتوانم بیش ازین بی‌تکلیف باشم، اگرچه اسباب نگرانی خیلیها میشود. اما غصهٔ همهٔ آنها بپای مال من نمی‌رسد - همانطوریکه تصمیم گرفته‌ام روز یکشنبه از پاریس خارج خواهم شد. ترن ساعت شش و سی‌وپنج دقیقه را میگیرم و به کاله میروم، آخرین شهری که تو از آنجا گذشتی، آنوقت آب آبی‌رنگ دریا را می‌بینم، این آب که همهٔ بدبختی‌ها را میشوید و هر لحظه رنگش عوض میشود، و با زمزمه‌های غمناک و افسونگر خودش روی ساحل شنی میخورد، کف میکند، آن کفها را شنها مزمزه میکنند و فرومیدهند، و بعد همین موجهای دریا آخرین افکار مرا با خودش خواهد برد. چون بکسی که مرگ لبخند بزند با این لبخند او را بسوی خودش می‌کشاند. لابد میگوئی. که او چنین کاری را نمیکند ولی خواهی دید که من دروغ نمیگویم. بوسه‌های مرا از دور بپذیر اودت لاسور.» دو کاغذ در جواب اودت نوشتم، ولی یکی از آنها بدون جواب ماند و دومی به آدرس خودم برگشت که رویش مهر زده بودند «بررگشت بفرستنده.» سال بعد که به پاریس برگشتم با شتاب هرچه تمامتر به کوچهٔ سن‌ژاک رفتم؛ همانجا که منزل قدیمیم بود. از اطاق من یک محصل چینی والس گریزری را بسوت میزد. ولی پنجرهٔ اطاق اودت بسته بود و بدر خانه‌اش ورقه‌ای آویزان کرده بودند که روی آن نوشته بود: «خانهٔ اجاره‌ای.» طلب آمرزش باد سوزانی که میوزید، خاک و شن داغ را مخلوط میکرد و بصورت مسافران میپاشید. آفتاب میسوزاند و میگداخت. آهنک یکنواخت زنگهای آهنین و برنجی شنیده میشد که گامهای شتران با آنها مرتب شده بود. گردن شترها لنگر برمیداشت، از پوزهٔ اخم آلود و لوچهٔ آویزان آنها پیدا بود که از سرنوشت خودشان ناراضی هستند. کاروان خیلی آهسته در میان گردوغبار از میان راه خاک‌آلود خاکستری‌رنگ میگذشت و دور میشد. چشم‌انداز اطراف بیابان خاکستری‌رنگ و شن‌زار بی آب و علف بود که تا چشم کار میکرد، روی هم موج میزد و بعضی جاها بشکل پشته‌های کوچک دو طرف جاده ممتد میشد. فرسنگها میگذشت، بدون اینکه یک درخت خرما این منظره را تغییر بدهد، هرجا در چاله‌ای یکمشت آب گندیده بود، دور آن خانواده‌ای تشکیل شده بود. هوا میسوزاند، نفس آدم پس میرفت، مثل اینکه وارد دالان جهنم شده باشند. سی‌وشش روز بود که کاروان راه می‌پیمود، دهن‌ها همه خشک، تن‌ها رنجور، جیب‌ها تهی، پول مسافران مانند برف جلو تابش آفتاب عربستان بخار میشد. ولی امروز وقتی که سردستهٔ مکاریها روی «تپه سلام» رفت و از زوار انعام گرفت، گلدسته‌های طلائی نمایان گردید و همهٔ مسافران صلوات فرستادند، مثل این بود که جان تازه‌ای به کالبد رنجورشان دمیده شد. خانم‌گلین و عزیزآقا با چادرهای عبائی بور خاک‌آلود از قزوین تا اینجا در کجاوه تکان میخوردند. هر روزی بنظرشان یکسال می‌آمد. عزیزآقا خوردوخمیر شده بود، اما با خودش میگفت: «خیلی خوبست، چون برای زیارت میروم.» عرب پابرهنه‌ای با صورت سیاه و چشمهای دریده و ریش کوسه زنجیر کلفت آهنین در دست داشت و به ران زخم قاطر میزد، گاهی بر میگشت و صورت زنها را یکی‌یکی برانداز میکرد. مشدی‌رمضان‌علی که مرد آنها بود، با حسین‌آقا ناپسری عزیزآقا در دو لنگه کجاوه نشسته بودند و با دقت پولهایش را میشمرد. خانم‌گلین رنگ‌پریده، پردهٔ میان کجاوهٔ خودشان را پس زد، سرش را تکان داد و به عزیزآقا که در لنگهٔ دیگر نشسته بود گفت: «از دور که گلدسته را دیدم روحم پرواز کرد. بیچاره شاباجی قسمتش نبود.» عزیزآقا که با دست خال‌کوبیده، بادزن در دست، خودش را باد میزد جواب داد: «خدا بیامرزدش، هرچه باشد ثواب‌کار بود. اما چطور شد که افلیج شد؟» با شوهرش دعوا کرد، طلاق و طلاق‌کشی شد. بعد هم ترشی پیاز خورد، صبح از نصف تنه‌اش افلیج شد. هرچه دوادرمان کردیم، خوب نشد. من با خودم آوردمش تا حضرت شفایش بدهد.» «لابد تکان راه برایش خوب نبوده.» «اما روحش رفت به بهشت. آخر زوار همانوقت که نیت میکند و راه میافتد اگر بمیرد آمرزیده شده.» «هر وقت این تابوتها را می‌بینم، تنم میلرزد. نه، من میخواهم که توی حرم بروم، دم ضریح درددلم را با حضرت بکنم. بعد هم یـک کفن برای خودم بخرم، آنوقت بمیرم.» «دیشب من شاه‌باجی را خواب دیدم. دور از حالا، شما هم بودید. در باغ سبز بزرگی گردش میکردیم. یک سید نورانی با شال سبز، عبای سبز، عمامهٔ سبز، قبای سبز، نعلین سبز جلو ما آمد. گفت: خوش آمدید. صفا آوردید. بعد با انگشتش یک عمارت سبز بزرگ را نشان داد و گفت، بروید خستگیتان را دربکنید. آنوقت از خواب پریدم.» «خوشا به سعادتش!» قافله با جنجال میرفت و چاووش آن جلو میخواند: «هرکه دارد هوس کرب‌وبلا بسم‌الله،» «هرکه دارد سر همراهی ما بسم‌الله.» دیگری جواب میداد: «هرکه دارد هوس کرب‌وبلا خوش باشد،» «هرکه دارد سر همراهی ما خوش باشد.» باز اولی میخواند: «چه کربلاست که آدم بهوش می‌آید، هنوز نالهٔ زینب بگوش می‌آید.» دوباره دومی جواب میداد: «چه کربلاست، عزیزان خدا نصیب کند، خدا مرا بفدای شه غریب کند» چاووش اولی بیرقش را بحرکت می‌آورد و بفریاد بلند میخواند: «بریده باد زبانی نگوید این کلمات! که بر حبیب خدا ختم انبیا صلوات بیازده پسران علی ابوطالب، بماه عارض هریک جداجدا صلوات،» و در آخر شعر هر تمام زوار دسته‌جمعی صلوات بلند میفرستادند. گنبد طلائی باشکوهی با مناره‌های قشنگش پدیدار شد و گنبد آبی دیگری قرینهٔ آن نمایان گردید که میان خانه‌های گلی مثل وصلهٔ ناجور بود. نزدیک غروب بود که کاروان وارد خیابانی شد که دو طرفش دیوارهای خرابه و دکانهای کوچک بود. در اینجا ازدحام مهیبی برپا شد: عربهای پاچه‌ورمالیده، صورتهای احمق فینه‌بسر، قیافه‌های آب‌زیرکاه عمامه‌ای، با ریشها و ناخنهای حنابسته و سرهای تراشیده تسبیح میگردانیدند و با نعلین و عبا و زیرشلواری قدم میزدند. زبان فارسی حرف میزدند، یا ترکی بلغور میکردند، یا عربی از بیخ گلو و از توی روده‌هایشان درمیآمد و در هوا غلغل میزد. زنهای عرب با صورتهای خال‌کوبیدهٔ چرک، چشمهای واسوخته، حلقه از پرهٔ بینی‌شان گذرانده بودند. یکی از آنها پستان سیاهش را تا نصفه در دهن بچهٔ کثیفی که در بغلش بود فرو کرده بود. این جمعیت به انواع گوناگون جلب مشتری میکرد: یکی نوحه میخواند، یکی سینه میزد، یکی مهر و تسبیح و کفن متبرک میفروخت، یکی جن میگرفت، یکی دعـا مینوشت، یکی هم خانه کرایه میداد. جهودهای قبادراز از مسافران طلا و جواهر میخریدند. جلو قهوه‌خانه‌ای عربی نشسته بود، انگشت در بینیش کرده بود و با دست دیگرش چرک لای انگشتهای پایش را درمیآورد و صورتش از مگس پوشیده شده بود و شپش از سرش بالا میرفت. کاروان که ایستاد، مشدی‌رمضان و حسین‌آقا جلو دویدند، کمک کردند، خانم‌گلین و عزیزآقا را از کجاوه پائین آوردند. جمعیت زیادی به مسافران هجوم آورد. هر تکه از چیزهایشان بدست یکنفر بود و آنها را بخانهٔ خودشان دعوت میکردند. ولی درین میان عزیزآقا گم شد. هرچه دنبالش گشتند، از هرکه پرسیدند بیفایده بود. بالاخره، بعد از آنکه خانم‌گلین و حسین‌آقا و مشدی‌رمضان یک اطاق کثیف گلی از قرار شبی هفت روپیه کرایه کردند، دوباره به جستجوی عزیزآقا رفتند. تمام شهر را زیر پا کردند. از کفشدار و از زیارتنامه‌خوانها یکی‌یکی سراغ عزیزآقا را بنام و نشانی گرفتند. اثری از او بدست نیامد. آخر وقت بود، صحن کمی خلوت شد. خانم گلین برای نهمین بار داخل حرم شد و دید که دسته‌ای زن و آخوند دور زنی گرد آمده‌اند که بقفل ضریح چسبیده آنرا میبوسد و فریاد میزند: «یا امام‌حسین‌جونم، بدادم برس! سرازیری قبر، روز پنجاه هزارسال، وقتیکه همهٔ چشمها میرود روی کاسه سرهاشان چه خاکی بسرم بریزم؟ بفریادم برس! بفریادم برس! توبه، توبه، غلط کردم، مرا ببخش!» هرچه از او میپرسیدند مگر چه شده، جواب نمیداد. بالاخره پس از اصرار زیاد گفت: «من یک کاری کرده‌ام، میترسم سیدالشهدا مرا نبخشد.» همین جمله را تکرار میکرد و سیل اشک از چشمانش سرازیر بود. خانم گلین صدای عزیزآقا را شناخت، جلو رفت. دست او را کشید برد در صحن و بکمک حسین‌آقا او را بخانه بردند، دورش جمع شدند. بعد از آنکه دو تا چائی‌شیرین باو دادند و یک قلیان برایش چاق کردند، عزیزآقا شرط کرد که حسین‌آقا از اطاق بیرون برود تا سرگذشت خودش را نقل بکند. حسین‌آقا که از در بیرون رفت، عزیزآقا قلیان را جلو کشید و اینجور شروع کرد: «گلین‌خانم‌جونم، میدانی که وقتی من بخانهٔ گداعلی خدا بیامرز رفتم، سه سال ما همچنین زندگی کردیم که سکینه‌سلطان سرکوفت گداعلی را سر شوهرش میزد. گداعلی مرا میپرستید و روی سرش میگذاشت. ولی درین مدت من آبستن نشدم، برای همین بود که شوهرم حاشاوالله کشتیارم شد که من بچه میخواهم، هر شب تنگ دلم می‌نشست و میگفت: «این بدبختی را چه بکنم؟ اجاقم کور است. من هرچه دوا و درمان کردم، دعا گرفتم، آخرش بچه‌ام نشد. تا اینکه یکشب گداعلی پیش من گریه کرد و گفت: «اگر تو رضایت بدهی، یک صیغه میگیرم، برای اینکه خدمت خانه را بکند و بعد از آنکه بچه پیدا کردم طلاقش میدهم و تو بچه را وجه فرزندی بزرگ میکنی.» من هم گول آن خدابیامرز را خوردم و گفتم: چه عیبی دارد! خودم اینکار را بگردن میگیرم.» فردای همانروز چادر کردم، رفتم خدیجه دختر حسن‌ماستبند را که زشت و سیاه و آبله‌رو بود برای شوهرم خواستگاری کردم. وقتی که خدیجه وارد خانه‌مان شد، سرتاپایش را ارزن میریختی پائین نمیآمد. اگر دماغش را میگرفتی جونش در میرفت. خوب، من خانم خانه بودم، خدیجه هم کار میکرد، دیزی بار میگذاشت، خانم، یکماه نگذشت که آبی زیر پوستش رفت، استخوان ترکانید و شکمش گوشت نو بالا آورد. آنوقت زد و آبستن شد. خوب دیگر معلوم بود خدیجه پیازش کونه کرد. شوهرم همهٔ حواسش پیش او بود. اگر چلهٔ زمستان آلبالو ویار میکرد، گداعلی از زیر سنگ هم شده بود برایش میآورد. من شده بودم سیاه‌بخت و سیاه‌روز! هر شب که گداعلی خانه میآمد دستمال هل و گل را اطاق خدیجه میبرد و من هم از صدقهٔ سر او زندگی میکردم ـ خدیجه دختر حسن‌ماستبند که وقتی وارد خانه ما شد، یک لنگه کفشش نوحه میخواند و یکیش سینه میزد، حالا بمن تکبر میفروخت. آنوقت پشت دستم زدم و فهمیدم که عجب غلطی کرده‌ام. «خانم، نه ماه من دندان روی جگر گذاشتم و جلو در و همسایه با سیلی روی خودم را سرخ نگهمیداشتم، اما روزها که شوهرم خانه نبود، خدیجه را خوب میچزاندم. خاک برایش خبر نبرد، پیش شوهرم باو بهتان میزدم، میگفتم: «سر پیری عاشق چشم وزغ شدی! تو اصلا بچه‌ات نمیشود. این تخم مول است. خدیجه از مشدی‌تقی قاشق‌تراش آبستن است.» خدیجه هم برای من انگشت توی شیر میزد و پیش گداعلی برایم مایه میگرفت. چه دردسرتان بدهم؟ هر روز خانه‌مان الم‌شنگه‌ای بپا بود که نگو و نشنو. همه همسایه‌ها از دست دادوبیداد ما بعذاب آمده بودند. من دلم مثل سیر و سرکه میجوشید که مبادا بچه پسر باشد. رفتم سر کتاب باز کردم، جادو و جنبل کردم. خـدا بدور، انگاری که خدیجه گوشت خوک خورده بود، جادو بهش کارگر نمیشد. روزبروز گنده‌تر میشد، تا اینکه سر نه ماه و نه روز و نه ساعت و نه دقیقه خدیجه‌خانم زائید. آنهم چه؟ یک پسر. «خانم، من تو خانهٔ شوهرم شدم سکهٔ یک پول! نمیدانم خدیجه مهرهٔ مار با خودش داشت یا چیز بخورد گداعلی داده بود. خانم جون، قربانتان همین زنیکهٔ شرنده را که خودم رفتم از محلهٔ پنبه ریسه آوردم، دندانم را شمرده بود. روبروی شوهرم بمن گفت: عزیزآقا، بیزحمت من دستم نمیرسد، کهنه‌های بچه را بشورید.» «این را که گفت من آتشی شدم، روبروی گداعلی هرچه از دهنم درآمد بخودش و بچه‌اش گفتم، بگداعلی گفتم مرا طلاق بده، اما آن خدابیامرز دستهای مرا ماچ میکرد، میگفت: «چرا اینجور میکنی؟ میترسم شیر اعراض دهن بچه بگذارد. تو همینقدر بگذار بچه راه بیفتد، آنوقت خدیجه را طلاق میدهم.» «اما دیگر از زور خیالات خواب‌وخوراک نداشتم، تا اینکه، خدایا توبه، برای اینکه دل خدیجه را بسوزانم، یکروز همینکه رفت حمام و خانه خلوت شد، من هم رفتم سر گهواره بچه، سنجاق زیر گلویم را کشیدم، رویم را برگردانیدم و سنجاق را تا بیخ توی ملاج بچه فرو کردم. بعد هولکی از اطاق بیرون دویدم. خانم، این بچه دو شب و دو روز زبان بدهن نگرفت. هر فریادی که میزد بند دلم پاره میشد. هرچه برایش دعا گرفتند، و دوا و درمان کردند بیخود بود. روز دوم عصر مرد. «خوب، پیدا بود، خدیجه و شوهرم برای بچه گریه کردند، غصه خوردند، اما من مثل این بود که روی جگرم آب خنک ریختند. با خودم گفتم اقلا حسرت پسر بدلشان ماند! دو ماه ازین گذشت، دوباره خدیجه آبستن شد. ایندفعه نمیدانستم چه خاکی بسرم کنم. خانم، بهمان شازده حسین قسم که از زور غصه دو ماه بیهوش و بی‌گوش ناخوش بستری شدم. سر نه ماه خدیجه یک پسر دیگر ترکمون زد و دوباره عزیز نازنین شد. گداعلی برای بچه جانش درمیرفت. خدا بقوم موسی دستغاله داده بود، باو هم یک پسر کاکل‌زری! دو روز خانه نشست و بچه قنداقی را مثال دسته هونگ جلوش گذاشته بود و تماشا میکرد. «باز هم همان آش و همان کاسه! خانم، این دست خودم نبود، نمیتوانستم هوو و بچه‌اش را به بینم، یکروز خدیجه دستش بند بود، ایز، گم کردم، باز سنجاق زیر گلویم را کشیدم و توی ملاج بچه فرو کردم. این بچه هم بعد از یکروز مرد. معلوم بود، باز شیون و واویلا راه افتاد. این دفعه نمیدانید چه حالی بودم، از یکطرف قند توی دلم آب کرده بودند که داغ پسر را بدل خدیجه گذاشتم. از طرف دیگر فکر میکردم که تا حالا دو تا خون کرده‌ام. برای بچه زبان گرفته بودم، تو سرم میزدم، گریه میکردم، آنقدر گریه کردم که خدیجه و گداعلی دلشان بحال من سوخت و تعجب کرده بودند که من چقدر بچه هوو را دوست داشته‌ام ـ اما این گریه‌ها برای خاطر بچه نبود، برای خودم بود، برای روز قیامت، فشار قبر. همان شب شوهرم بمن گفت: «پس قسمت نبوده که من بچه‌دار بشوم. می‌بینی که بچه‌هایم پا نمیگیرند و میمیرند.» «سر چله نکشید که باز هم خدیجه آبستن شد و شوهرم برای اینکه بچه‌اش بماند، نذر و نیازی نبود که نکرد. نذر کرد اگر بچه دختر شد. او را به سادات بدهد و اگر پسر شد اسمش را حسین بگذارد و موهای سرش را تا هفت سال نچیند. بعد بوزن آن طلا بگیرد و با بچه برود کربلا. سر هشت ماه و ده روز خدیجه پسر سومی را زائید. اما ایندفعه مثل چیزیکه بدلش اثر کرده بود، آنی از بچه منفک نمیشد. من هم دودل بودم که آیا سومی را هم بکشم یا اینکه کاری بکنم که گداعلی خدیجه را طلاق بدهد. اما همهٔ اینها خیالات خام بود. خدیجه باز کیابیای خانه و کدبانو شده بود. با دمش گردو میشکست و هر دم توی دلم واسرنگ میرفت. بمن فرمان میداد و بالای حرفش هم حرفی نبود. تا اینکه بچه چهار ماهش تمام شد. «هر شب و هر روز استخاره میکردم که بچه را بکشم یا نکشم. تا اینکه یکشب با خدیجه دعوای سختی کردم و با خودم عهد کردم که سر حسین‌آقا را زیر آب بکنم. دو روز کشیک کشیدم، روز دوم بود، خدیجه رفت از عطاری سر کوچه گل بنفشه بخرد. من دویدم توی اطاق، بچه را که خواب بود از توی ننو برداشتم، سنجاق را از زیر گلویم کشیدم. اما همینکه آمدم سنجاق را توی پیشانیش فرو بکنم، بچه از خواب پرید و عوض اینکه گریه بکند تو رویم خندید. خانم نمیدانید چه حالی شدم. دستم بی‌اختیار پائین افتاد. دلم نیامد، خوب، هرچه باشد راست‌راستی دلم از سنگ که نبود. بچه را سر جایش گذاشتم و از اطاق بیرون دویدم، آنوقت با خودم گفتم: خوب، تقصیر بچه چیست؟ دود از کنده بلند میشود. باید مادرش را نفله بکنم تا آسوده بشوم. «خانم، حالا که برای شما میگویم تنم میلرزد. اما چه بکنم؟ همه‌اش بگردن شوهر آتش‌بجان‌گرفته‌ام بود که مرا دست‌نشاندهٔ یک دختر ماست‌بند کرد. خدایا خاک برایش خبر نبرد! «از کرک گیس خدیجه دزدیدم، بردم برای ملا ابراهیم جهود که توی محلهٔ راه‌چمان بنام بود، برایش جادو کردم، نعل توی آتش گذاشتم، ملا ابراهیم سه تومان از من گرفت که او را دنبه‌گداز بکند، بمن قول داد که سر هفته نمیکشد که خدیجه میمیرد. اما نشان به آن نشانی که یکماه گذشت خدیجه مثل کوه احد روزبروز گنده‌تر میشد!.. خانم، من اعتقادم از جادو و جنبل واینجور چیزها هم سست شد. یکماه بعد اول زمستان بود که گداعلی سخت ناخوش شد، بطوریکه دو مرتبه وصیت کرد و سه بار تربت حلقش کردیم. یکشب که حال گداعلی خیلی بهم خورده بود، من رفتم بازار از عطاری داراشکنه خریدم، آوردم خانه، ریختم توی دیزی آبگوشت، خوب بهم زدم و سربار گذاشتم. برای خودم حاضری خریده بودم، آنرا دزدکی خوردم، سیر که شدم، رفتم اطاق گداعلی. دومرتبه خدیجه بمن گفت که دیر وقت است، برویم شام بخوریم. اما من جوابش دادم که سرم درد میکند. امشب میل ندارم، سر دلم خالی باشد بهتر است. «خانم، خدیجه شام اول و آخری را خورد و خوابید. من رفتم پشت در، گوش ایستادم، صدای ناله‌اش را میشنیدم. اما چون هوا سرد بود و درها بسته بود، صدایش بیرون نمیآمد. تمام شب را من به‌بهانهٔ پرستاری پیش گداعلی ماندم. نزدیک صبح بود، دوباره ترسان و لرزان رفتم از پشت در گوش دادم، صدای گریه بچه میآمد. اما جرأت نکردم در را باز بکنم. برگشتم پیش گداعلی. خانم، نمیدانید چه حالی بودم! «صبح که همه بیدار شدند، رفتم در اطاق خدیجه را باز کردم، دیدم: خدیجه مثل ذغال سیاه شده مرده، و از بسکه تقلا کرده بود لحاف و دشک هرکدام یکطرف افتاده بود. من او را روی دشک کشانیدم، لحاف را رویش انداختم، بچه گریه و ناله میکرد. از اطاق بیرون آمدم، رفتم دم حوض دستم را آب کشیدم. بعد گریه‌کنان و تو سر زنان خبر مرگ خدیجه را برای گداعلی بردم. «هرکه از من میپرسید که خدیجه از چه مرد، میگفتم: چند وقت بود که برای آبستنی دوا و درمان میکرد، وانگهی زیاد چاق شده بود، شاید سکته کرد. کسی هم بمن شک نیاورد، اما من خودم را میخوردم، با خودم میگفتم: آیا این من هستم که سه تا خون کرده‌ام؟ از صورت خودم که در آینه میدیدم میترسیدم. زندگی بمن حرام شده بود، روضه میرفتم، گریه میکردم، به فقیرفقرا پول میدادم، اما دلم آرام نمیگرفت. «یاد روز قیامت، فشار قبر و نکیرومنکر که میافتادم خدا میداند چه حال میشدم. آنوقت بخیالم رسید که بروم در کربلا مجاور بشوم و چون گداعلی نذر پسرش کرده بود که با او برویم بکربلا بی‌میل نبود که برویم، اما همیشه بهانه میتراشید، ایندست‌آندست میکرد، میگفت: سال بعد میرویم به مشهد. چون آن صفحات ناخوشی آمده‌است و همینطور پشت گوش میانداخت تا اینکه او هـم عمرش را داد بشما. «امسال من کلاهم را قاضی کردم، همهٔ دارائی گداعلی را فروختم، پول نقد کردم، چون خودش وصیت کرده بود. و این بود که وقت حرکت شما و مشدی‌رمضان‌علی را نشانی دادند و از قزوین با هم حرکت، کردیم و این جوانی که با من است و مرا ننه خودش میداند، همان حسین‌آقا پسر خدیجه است. گفتم از اطاق بیرون برود تا حکایتم را نشنود.» همه مات بسرگذشت عزیزآقا گوش میدادند. بعد اشک در چشمش پر شد و گفت: «-: حالا نمیدانم خدا از تقصیرم میگذرد یا نه، روز قیامت حضرت شفاعتم را میکند یا نه؟ خانم، چندین و چند سال است که من این آرزو را داشتم تا درددلم را بکسی بگویم، حالا که گفتم انگاری که آب روی آتش ریختند، اما روز قیامت...» مشدی‌رمضان‌علی خاکستر ته چپقش را تکان داد و گفت: «خدا پدرت را بیامرزد، پس ما برای چه اینجا آمده‌ایم؟ سه سال پیش من در راه خراسان سورچی بودم. دو نفر مسافر پولدار داشتم، میان راه کالسکهٔ چاپاری شکست. یکی از آنها مرد، آن یکی دیگر را هم خودم خفه کردم و هزاروپانصد تومان از جیبش درآوردم. چون پا بسن گذاشته‌ام، امسال بخیال افتادم که آن پول حرام بوده، آمدم بکربلا آنرا تطهیر بکنم. همین امروز آنرا بخشیدم بیکی از علماء، هزار تومانش را بمن حلال کرد. دو ساعت بیشتر طول نکشید، حالا این پول از شیر مادر بمن حلال‌تر است.» خانم‌گلین قلیان را از دست عزیزآقا گرفت، دود غلیظی از آن درآورد و بعد از کمی سکوت گفت: «همین شاه‌باجی‌خانم که همراه ما بود، من میدانستم که تکان راه برایش بد است. استخاره هم کرده بودم بد آمده بود. اما با وجود این آوردمش. میدانید این ناخواهری من بود، شوهرش عاشق من شد، مرا هوو برد سر شاه‌باجی. من از بسکه توی خانه باو هول و تکان دادم، افلیج شد، بعد هم در راه او را کشتم تا ارث پدرم باو نرسد!» عزیزآقا از شادی اشک میریخت و میخندید، بعد گفت: «-: پس... پس شما هم...» خانم‌گلین همینطور که پک به قلیان میزد گفت: «مگر پای منبر نشیندی. زوار همانوقت که نیت میکند و راه میافتد اگر گناهش باندازهٔ برگ درخت هم باشد، طیب و طاهر می‌شود.» لاله از صبح زود ابرها جابجا میشدند و باد موذی سردی میوزید. پائین درختها پر از برگ مرده بود، برگهای نیمه‌جانی که فاصله بفاصله در هوا چرخ میزدند، بزمین میافتادند. یکدسته کلاغ با همهمه و جنجال بسوی مقصد نامعلومی میرفت. خانه‌های دهاتی از دور مثل قوطی کبریت که رویهم چیده باشند با پنجره‌های سیاه و بدون در دمدمی و موقتی بنظر میآمدند. خداداد با ریش و سبیل خاکستری، چالاک و زنده‌دل، گامهای محکم برمیداشت و نیروی تازه‌ای در رگ و پی پیرش حس می کرد. نگاه او ظاهراً روی جادهٔ نمناک و دورنمای جلگه ممتد میشد. باد پوست تن او را نوازش میکرد. درختها بنظر او می رقصیدند. کلاغها برایش پیام شادی میآوردند و همهٔ طبیعت بنظر او خرم و خوشرو میآمد. بغچه قلمکاری زیر بغل داشت که بخودش چسبانیده بود. چشمهایش میدرخشید و هر گامی که برمیداشت، ساق پای ورزیدهٔ او از زیر شلوار گشاد سیاهش پیدا میشد. رخت او آبی آسمانی و کلاهش نمدی زرد بود. خداداد مردی شصت‌سالـه بود. استخوان‌بندی درشتی داشت. بلنداندام بود و چشمهای درخشان داشت. تقریباً بیست سال بود که اهالی دماوند او را ندیده بودند، چون گوشه‌نشینی اختیار کرده بود. بالای چشمهٔ علا سر راه جادهٔ مازندران خدا داد برای خودش یک آلونک از سنگ و گل ساخته بود. بیست سال بود که تک‌وتنها زندگی تارک دنیائی میکرد. با دستهای زمخت خودش زمین را بیل میزد، آبیاری میکرد و کشت و درو مینمود. همان کاری که پدرش و شاید پشت‌درپشت او میکردند. هشتاد من زمین [۱] باو ارث رسیده بود که در سال قحطی نصف بیشتر آنرا فروخت، یعنی با آرد تاخت زد. و حالا با همان تکه‌ای که برایش مانده بود از حاصل کوچک آن زندگی خودش را میگذرانید. چیزی که اسباب تعجب همه شده بود این بود که در دوسه سال اخیر خداداد در آبادیها و اغلب در بازار دماوند دیده میشد که پارچهٔ زنانه، قند و چای و خرده‌ریز میخرید، گاهی هم در کوههای اطراف در آب‌گرم، جابن و گیلیارد او را با یک دخترک کولی دیده بودند. چهار سال پیش یکشب سرد از آن سرماها که با چنگال آهنین خودش صورت انسان را میخراشید، خداداد همینکه چراغ را فوت کرد و در رختخواب رفت صدای غریبی شنید: ناله‌های بریده بریده که معلوم نبود صدای جانور است یا آدمیزاد. صدا پیوسته نزدیک میشد، تا اینکه در کلبهٔ او را زدند. خداداد که نه از غول و نه از گرگ میترسید، بلند شد، نشست و حس کرد که یک چکه عرق سرد روی تیره پشتش لغزید. هرچه پرسید که هستی و چه کار داری کسی جواب نمیداد و هنگامیکه میخوابید دوباره در می زدند. با دست لرزان چراغ را روشن کرد، کارد بزرگی که برای شکستن چوب و چلیکه بدیوار آویخته بود برداشت و در را یکمرتبه باز کرد. تعجب او بیشتر شد وقتی که دختر کولی کوچکی را با لبـاس سرخ دید که دم در اشک روی گونه‌هایش یخ زده و میلرزید. خداداد کارد را گوشهٔ اطاق پرت کرد. دست دختربچه را گرفت، داخل اطاق کرد. دم آتش او را گرم کرد و بعد با رختهای کهنهٔ خودش رختخواب برای او درست کرد. فردا صبح هرچه از او پرسش کرد بی‌نتیجه بود. مثل اینکه بچه قسم خورده بود راجع بخودش هیچ نگوید. بهمین مناسبت خداداد اسم او را لال یا لالو گذاشت و کم‌کم لاله شد. چیزی که غریب بود حالا موسم ییلاق و قشلاق کولیها نبود و خداداد نمیدانست در میان زمین و آسمان این دختر از کجا آمده بود. از آلونکش بیرون رفت و رد پای بچه را گرفت، ولی رد پای او روی برگها نم‌کشیده گم می شد. از آسیابان چشمه‌علا پرسید، او هم جواب منفی داد. بالاخره تصمیم گرفت بچه را نگهدارد تا صاحبش پیدا بشود. لالـه دختربچهٔ دوازدسالهٔ گندمگون بود. صورتی بانمک و چشمهای گیرنده داشت. روی دست و میان پیشانی او را خال آبی کوبیده بودند. در مدت چهار سال که لاله در آلونک خداداد بسر برد، هرچه خداداد جویای خویشان او شد، هیچکس از کولیها او را نمیشناختند. بعد هم دیگر خداداد مایل نبود که لاله را از دست بدهد! او را وجه فرزندی خودش برداشت و کم‌کم علاقهٔ مخصوصی نسبت باو پیدا کرد. نه دلبستگی پدر و فرزندی، اما مثل علاقه زن و مرد او را دوست میداشت. همانوقت که وسوسهٔ عشق بسرش زد، میان اطاق را بند کشید و با یک پرده آنرا جدا کرد تا خوابگاهشان از هم مجزا باشد. چیزیکه از همه بدتر بود لاله به خداداد بابا خطاب میکرد و هر دفعه که باو بابا میگفت حالش دگرگون میشد. یکروز که خداداد وارد خانه‌اش شد دید دو تا مرغ کاکلی در نزدیکی آلونکش راه میروند. هرچه خداداد به لاله نصیحت میکرد که دزدی بد است به آتش دوزخ میسوزی لبخند شیطانی روی لبهای او نمودار میشد و به‌بهانه‌ای ازین گونه مباحثات شانه خالی میکرد. لاله میل زیادی بگردش داشت. اگر دوسه روز پشت هم باران میآمد و مجبور میشد در آلونک بماند خاموش و غمگین میگردید، ولی روزهائیکه هوا خوب بود با خداداد و یا تنها بگردش میرفت. اغلب تنها میرفت و همین اسباب بدگمانی خداداد نسبت باو شد. چه دوسه بار عباس چوپان را با لاله دیده بود و او را رقیب خودش میدانست. حتی یکروز هم آنها را دید که عباس تمشک می‌چید و بدهن لاله میگذاشت. همان شب به لاله توپید که نباید با مرد غریبه حرف بزند. اشک در چشمهای لاله جمع شد و قلب دهاتی او را متأثر کرد. ننهٔ عباس دو بار به خواستگاری لاله برای پسرش آمده بود ولی هر دفعه خداداد بهانه آورد که لاله هنوز بچه است و پیش خودش اینطور دلیل میآورد که این عباس تنبل وارث او خواهد شد و دارائی‌ای که در مدت پنجاه سال گرد آورده باو تعلق خواهد گرفت. آنوقت روح نیاکانش چه باو می‌گفتند که بجای وارث یکنفر بی‌سروپا را اختیار کرده که نمیتواند زمین را بکارد. ازین گذشته دختری که او در آلونک خودش پناه داده، غذا داده، لباس پوشانیده، بپاش زحمت کشیده و بزرگ کرده بود، برایش حکم یک درخت میوه را داشت که او پرورانیده و بعرصه رسانیده و یکنفر بیگانه میوهٔ آنرا بچیند، آیا سیب سرخ برای دست چلاق بداست؟ نمیتواند لاله را خودش بگیرد؟ چرا که نه؟ ولی او حس میکرد که موضوع باین سادگی نبود و رضایت دختر هم شرط بود و بعد هم این عادت بدی که دختر داشت و او را پدر خودش مینامید بیشتر او را ناامید میکرد. شبها اغلب وقتیکه دختر میخوابید چراغ را بالا میگرفت، صورت، سینه، پستان و بازوهای او را مدتها تماشا میکرد. بعد مانند دیوانه میرفت بیرون در کوه‌وکمر و خیلی دیر بخانه برمیگشت. زندگی او میان بیم و امید میگذشت و ترس مانع میشد که باو عشق خودش را ابراز بکند. اگر لاله میگفت: «نه. تو پیری.» او دیگر چاره‌ای نداشت مگر اینکه خودش را بکشد. یک تخته‌سنگ بزرگ نزدیک آلونک خداداد بود که لاله اغلب روی آن می‌نشست و ماهیچه‌های ورزیدهٔ پاهای لختش را بآن میچسبانید و مدتها بهمان حالت میماند، بدون اینکه خسته بشود و گاهی زیر لب با خودش آواز غم‌انگیزی را زمزمه میکرد. ولی بمحض اینکه کسی نزدیک او میآمد ناگهان خاموش میشد. خداداد بطور تصادف این آواز را شنیده بود و خیلی میل داشت که دوباره بشنود. امروز وقتیکه خداداد میخواست برود به شهر دماوند، لاله روی همین تخته‌سنگ نشسته بود، ولی از هر روز خوشحال‌تر بود. برخلاف معمول نخواست که دنبال خـداداد بشهر برود. خداداد باو گفت: «برایت یک لچک سرخ میخرم.» لبخند بچگانه و خوشبخت او را دید که یکدنیا برای خداداد ارزش داشت و هنگامی که وارد بازار کوچک دماوند شد، اول رفت دم دکان بزازی و یکدانه لچک سرخ با گل‌وبتهٔ سبز و زرد خرید. بعد قند و چائی گرفت، آنها را در بغچهٔ قلمکار پیچید و با گامهای بلند بسوی کلبهٔ خودش روانه شد. برای خداداد که آمخته به پیاده‌روی بود، اگر چه شهر تا خانه‌اش دو فرسنگ فاصله داشت، بیش از یک میدان بنظرش نمیآمد. با وجود پیری و شکستگی حالا زندگی او مقصد و معنی پیدا کرده بود. در بین راه با خودش فکر میکرد: «این لچک برازندهٔ روی دوش لاله است که روی شانه‌اش بیندازد و سر آنرا زیر پستانهایش گره بزند.» بعد مثل اینکه احساس شرم در او پیدا میشد، با خودش میگفت: «من باید به خوشگلی او بنازم. چون بجای پدرش هستم و یک شوهر خوب برایش پیدا میکنم!» ولی فکر اینکه عباس چوپان او را دوست دارد، تمام خون را در سرش جمع میکرد. از راه‌های پست و بلند، از کنار دره، کوه و جلگه میگذشت. در راه کسی را نمیدید، چیزی را حس نمیکرد. حتی خستگی راه در او تأثیر نداشت. پیشتر گاهی که به آبادیهای اطراف گذارش میافتاد، همه‌اش آسمان را نگاه میکرد تا ببیند بارش میآید یا نه، بزمین نگاه میکرد تا حاصل مردم را دید بزند، از قیمت جو، گندم، لوبیا، قیسی، سیب، گیلاس، زردآلو و غیره استفسار میکرد. اما حالا فکر دیگری بجز لاله نداشت. زمین او امسال حاصلش خوب نبود و ناگزیر شد تا مقداری از پس‌انداز خودش خرج بکند، ولی اینها در نظرش بیک موی لاله نمیارزید.. درین بین از کنار درختها گذشت و در جادهٔ دیگر افتاد که در بلندی مقابل آن، آلونک او مثل دو تا قوطی کبریت شکسته که بغل هم گذاشته باشند نمایان گردید. قدمهایش را تند کرد، دست بغچه را بخودش فشرد و راهی را که خوب میشناخت پیموده از سربالائی دیگر گذشت، یک پیچ خورد و جلو آلونک خودش سر درآورد. ولی لاله آنجا نبود. نه روی تخته‌سنگ و نه در اطاق. آمد دم در، دستش را گذاشت کنار دهنش، فریاد زد: «لاله.. لاله..!» کسی جواب نداد. بیرون رفت و باز با تمام قوت ریهٔ خودش فریاد زد: لاله.. لاله.. لالو.. لالو...» انعکاس صدایش باو جواب داد: «لاله.. لالو..» ترس و واهمهٔ مهیبی باو دست داد. دوید بالای تخته‌سنگ، جلو آلونکش، اطراف را نگاه کرد. اثری از لباس سرخ او ندید. برگشت در اطاق دقت کرد، مجری لاله را باز کرد، دید لباسهای نوی که امسال برای او گرفته بود در آنجا نبود. میخواست دیوانه بشود. ازین قضایا سر درنمیآورد. دوباره بیرون آمد، در چشمه‌علا برخورد به آخوند ده که با لبادهٔ دراز و کلاه آبی ترک‌ترک و شال و شلوار سیاه و قبای سه‌چاک پای درخت چپق میکشید. چنان نگاه زهرآلودی به خداداد انداخت که جرأت نکرد از او چیزی بپرسد. کمی دورتر زنی را با چادر سرخ، شلوار سیاه و گیس بافته دید که بچه‌اش را به پشتش بسته بود. او هم نتوانست نشانی از لاله به خداداد بدهد. خداداد ناچار برگشت. تاریکی شب همه‌جا را فرا گرفت، ولی لاله نیامد. چه خوابهای بدی که خداداد دید! نه، اصلا خواب بچشمش نیامد، کابوس بود، به کوچکترین صدا بلند میشد، بخیالش که او آمده، بیشتر از ده مرتبه بلند شد، پرده را پس میزد، کورکورانه رختخواب سرد لاله را دست میکشید، میلرزید و سرجایش میافتاد. آیا کسی بزور او را برده؟ آیا گولش زده‌اند یا خودش رفته؟ فردا صبح هوا صاف و سرد بود، خداداد لچکی را که خریده بود برداشت و به جستجوی لاله رفت. در راه همهٔ مردم بنظر او دیو و اژدها میآمدند. کوههای آبی و خاکستری که تا کمر آنها برف بود، مثل این بود که او را میترسانید، بوی پونهٔ کنار جوی او را خفه میکرد، در بین راه برخورد به دو نفر دهاتی. از آنها هراسان پرسید: «شماها لاله را ندیدید؟» اول بخیالشان دیوانه شده و از هم پرسیدند: «کی؟» «یک دختر کولی.» یکی از آنها گفت: «دو روز است که یک دسته از کولیها آمده‌اند، مومج چادر زده‌اند. شاید آنها را میگوئی.» خداداد جادهٔ مومج را پیش گرفت. ایندفعه با گامهای تند و لغزنده راه میرفت. از چندین جاده و راه پیچید، تا اینکه از دور چند سیاه‌چادر بنظرش رسید. نزدیک که شد، دید کنار جوی مردی خوابیده بود. کمی دورتر یک زن کولی بلغور غربیل میکرد. آن زن سلام کرد و گفت: «فال میگیریم. مهره مار داریم. الک، غربیل، گردو...» خداداد دیوانه‌وار گفت: «لاله، لالو را ندیدی، نمیدانی کجاست؟» «فال میگیرم، بهت میگویم.» «بگو، پولت میدهم.» «-: نیازش را بده تا بگویم.» خداداد خسته بود، دست کرد از جیبش یک قرآن درآورد به زن کولی داد. کولی دست او را گرفت، بصورتش نگاه کرد و گفت: «علی پشت و پناهت است. ای مرد، تو الان غصه‌ای در دل داری. چون چیزی را گم کرده‌ای که چهار سال بپایش زحمت کشیدی، نه جگرپاره‌ات است و نه او را از جگرپاره‌ات کمتر دوست داری.» خداداد با چشمان اشک‌آلود به کولی نگاه میکرد. زیر لب گفت: «درست است. درست است. «اما بیخود غم مخور، چه آن دختر در نزدیکی تو است. زنده و تن‌درست است. او هم ترا دوست دارد. اما چه فایده که سرنوشت کار خودش را کرده!» «چطور، چطور؟ ترا بهرچه میپرستی بگو.» «بخودت غصه راه نده. او خوشبخت است. در اطاقت را باز گذاشتی، شیطان داخل شد و او را گول زد.» «اسمش عباس نیست؟» «نه!» «تو کی هستی؟ از کجا خبر داری؟ ترا بخدا راستش را بگو، هرچه بخواهی بتو میدهم.» دست کرد از جیبش یکقران دیگر درآورد. گذاشت در دست کولی. ولی درین موقع دید که پردهٔ چادر مجاور پس رفت و لاله از آن بیرون آمد. همان لباس سرخ نوی که برایش خریده بود، تنش بود. یک سیب سرخ در دست داشت که آنرا با آستین لباسش پاک میکرد و گاز میزد. بعد خندید، رو کرد به زن فالگیر و گفت: «ننه‌جون، این بابا خداداد است» و باو اشاره کرد. خداداد از شدت تعجب دهنش باز مانده. نگاه او پی‌درپی روی لالو و مادرش قرار میگرفت، ولی تاکنون لالو را آنقدر خوشحال و زنده‌دل ندیده بود، دست کرد از لای بغچه لچک سرخ را جلو او انداخت و گفت: «از بازار این را برای تو خریدم.» لالو خندهٔ بلندی کرد، لچک را روی دوشش انداخت، و زیر پستانش گره زد، بعد دوید جلو چادر، دست مرد جوانی را گرفت، بیرون کشید، به خداداد اشاره کرد و چیزی به آن مرد گفت. سپس بهمان آهنگ مخصوصی که میخواند، شروع کرد به زمزمه کردن و با ماهیچه‌های لخت ورزیده‌اش دست بگردن با آن مرد از زیر درختهای بید گذشتند و دور شدند. خداداد از غم و خوشحالی گریه میکرد. افتان و خیزان ازهمان راهی که آمده بود برگشت، رفت در آلونکش و در را بروی خودش بست و دیگر کسی او را ندید. ↑ هشتاد من بذرافشان. * * * صورتکها منوچهر دست راست را زیر چانه‌اش زده روی نیمکت والمیده بود، سیمای او افسرده، چشمهایش خسته و نگاه او پی‌درپی به لنگر ساعت و لباسی که روی صندلی افتاده بود، قرار میگرفت و از خودش میپرسید: «آیا خجسته امشب به بال خواهد رفت؟ منکه هرگز نمیتوانم.» هوا تیره و خفه بود، باران ریز سمجی میبارید و روی آب لبخندهای افسرده میانداخت که زنجیروار در هم میپیچیدند و بعد کم‌کم محو میشدند. شاخهٔ درختها خاموش و بی‌حرکت زیر باران مانده بود. تنها صدای یکنواخت چکه‌های باران در ته ناودان حلبی شنیده میشد. از آن هواهای سنگین و دلچسب بود که روی قلب را فشار میدهد و آدم آرزو میکند که دور از آبادی در کنج دنجی باشد و کسی آهسته پیانو بزند. این منظره بطرز غریبی با افکار منوچهر اخت و جور میآید. همهٔ فکر منوچهر بدون اراده دور یک سالک کوچک پرواز میکرد. سالک کوچکی که آنقدر بجا گوشهٔ لب خجسته واقع شده بود و بر خوشگلی او افزوده بود. چشمهای میشی گیرنده، دندانهای سفیدی که هروقت میخندید با رشادت آنها را بیرون میانداخت، سر کوچک، فکر کوچک و آن نگاه بی‌گناه مثل نگاه بره‌ای که بسلاخ خانه میبرند، برای منوچهر او یک بت یا یک عروسک چینی لطیف بود که میترسید به آن دست بزند و کنفت بشود. از روزیکه با خجسته آشنا شده بود، او را بطرز وحشیانه‌ای دوست داشت. هر حرکت او برای منوچهر پر از معنی، پر از دلربایی بود و فکر متارکهٔ با او بنظرش غیرممکن میآمد. ولی دیروز عصر بود که فرنگیس خواهر بزرگش با چشم های اشگ‌آلود وارد اطاق او شد و بعد از یکمشت گله باو گفت: «اگر تو خجسته را بگیری آبروی چندین و چندسالهٔ ما بباد میرود. دیگر نمیتوانیم با مردم مراوده داشته باشیم. جلو همه خوار و سرشکست خواهیم شد که بگویند برادرت خجسته مترس ابوالفتح را گرفته!» و عکسی درآورد باو داد که همهٔ نقشه‌های منوچهر را ضایع و خراب کرد. عکس خجسته بود با چشمهای خمار مست که در بغل ابوالفتح افتاده بود. از دیدن این عکس دود از سر منوچهر بلند شد، آیا برای خاطر او با خانواده‌اش بهم نزده؟ حالا این سرشکستگی را چه بکند؟ نه میتوانست از خجسته چشم بپوشد و نه اینکه دوباره او را به بیند. در هر صورت تمام امیدها و افکاری که شالودهٔ آیندهٔ خود را روی آن بنا کرده بود این عکس نیست و نابود کرد. آشنائی آنها در سینما شروع شد. هر دفعه که چراغها روشن میشد، بهم نگاه میکردند. تا اینکه در موقع خروج از سینما با هم حرف زدند و چیزیکه از ساعت اول منوچهر را شیفتهٔ خجسته کرد، سادگی او بود، در همانجا اقرار کرد که شبهای دوشنبه به سینما میآید و سه شب دو شنبهٔ دیگر این ملاقات تکرار شد تا شب سوم منوچهر او را با اتومبیل خود در خیابان لختی به خانه‌اش رسانید. باندازه‌ای منوچهر فریفتهٔ خجسته شده بود که همهٔ معایب و محاسن او، همهٔ حرکاتش، سلیقه و حتی غلطهای املائی که در کاغذهایش میکرد برای منوچهر بهتر از آن ممکن نبود. این یکماهی که با هم آشنا بودند، بهترین دورهٔ زندگی او بشمار میرفت. اولین بار که خجسته به خانهٔ او در همین اطاق آمد، گرامافن را کوک کرد. صفحه (سرناتا) را گذاشت و مدتها در دامن او گریه کرد. چقدر در اطاق تنها یا در اطاق کوچک کافه «وکا» با یکدیگر نقشهٔ آیندهٔ خودشان را میریختند. منوچهر همیشه پیشهنادش این بود که با او برود به املاکش در مازندران، کنار رودخانه یک کوشک کوچک تمیز بسازد و با هم زندگی بکنند. این پیشنهاد موافق سلیقه و پسند خجسته نبود، که مایل بود در تهران باشد، به مد جدید لباس بپوشد، تابستانها با اتومبیل در زرگنده بگردش برود و در مجالس رقص حاضر بشود. با وجود مخالفت خانواده‌اش منوچهر تصمیم گرفته بود که خجسته را بزنی بگیرد و برای اتمام حجت با پدرش داخل مذاکره شد. ولی پدر او از آن شاهزاده‌کهنه‌ها بود با افکار پوسیده که موضوع صحبتش همیشه از معجزهٔ انبیاء و حکایتهای معجزه‌آسا که از مسافرتهای خودش نقل میکرد بود و دور اطاق در قفسه‌ها شیرینی چیده بود، پیوسته چشمهایش میدوید و آرواره‌هایش می‌جنبید و شکر خدا را میکرد که اینهمه نعمت آفریده و معدهٔ قوی باو داده. ازین تصمیم منوچهر بی‌اندازه خشمناک شد و پس از مشاجرهٔ سختی منوچهر خانهٔ پدرش را ترک کرد، چون تصمیم او قطعی بود. درین یکماه اخیر چیزیکه طرف توجه و موضوع صحبت خجسته و منوچهر بود بال‌کلوب ایران بود. منوچهر برای خودش لباس کشتیبانی تهیه کرده بود، اما خجسته لباس خودش را باو نمیگفت، چون میخواست در همان شب بال او را غافلگیر بکند. ولی این عکس مشئوم، این عکسی که دیروز خواهرش فرنگیس برای او آورد نه‌تنها منوچهر را از رفتن به بال منصرف کرد، بلکه همهٔ امید و آرزوهایش را خراب کرد و فوراً به خجسته کاغذ نوشت که دیگر حاضر نیست او را به بیند. اما این کافی نبود، اول تصمیم گرفت برود،ابوالفتح، بعد خجسته و بعد هم خودش را بکشد. بعد از کمی فکر اینکار بنظرش بچگانه آمد و نقشهٔ دیگری برای خودش کشید. چون او میدانست که بدون خجسته زندگی برایش غیرممکن است و برای اینکه انتقام بکشد تصمیم گرفت بهر وسیله‌ای که شده دوباره با خجسته آشتی بکند و این زندگی را که یک شب توی رختخواب پدر و مادرش باو داده‌اند با یکشب تاخت بزند، خجسته باشد، زهر بخورند و در آغوش هم بمیرند. این فکر بنظرش خیلی قشنگ و شاعرانه بود. مثل اینکه حوصله‌اش تنگ شد، منوچهر سیگاری آتش زد و بلند شد، بدون اراده دور اطاق شروع کرد به راه رفتن. ناگهان جلو صندلی که لباس ملاحی او روی آن افتاده بود ایستاد، صورتکی که برای امشب خریده بود برداشت نگاه کرد، شبیه صورت خندان و چاقی بود با دهن گشاد. با خودش فکر کرد: «امشب ساعت نه‌ونیم همه در آن تالار بزرگ هستند. آیا خجسته هم خواهد رفت؟» ازین فکر قلبش تند زد، چون هیچ استبعاد نداشت که خجسته با یکنفر دیگر شاید با ابوالفتح برود و برقصد. بعد از آنهمه شبهای بی‌خوابی، شبهائی که تا نزدیک صبح پشت پنجرهٔ خانه او قدم میزد و روزهائی که پای صفحهٔ گرامافن گریه میکرد، ساعتهای دراز، غم‌انگیز ولی دلربا - آیا این خجسته‌ای بود که برایش میمرد، همان خجسته که لب بشراب نمیزد، حالا مست و لایعقل در بغل این مرد که افتاده بود؟ آیا برای پول و اتومبیل او بود که اظهار علاقه میکرد. بخصوص اتومبیل، چون یکی‌دو بار که مذاکرهٔ فروش آنرا کرد خجسته جدا متغیر شد. در اینوقت صدای زنگ تلفن بلند شد، مدتی زنگ زد، منوچهر گوشیرا برداشت. «آلو .. کجاست؟» «آنجا کجاست؟» «منوچهر شه‌اندوه ...» «خودشان هستند؟» «بله. بفرمائید!» «از ساعت ده الی یازده کسی میخواهد راجع بکار فوق‌العاده مهمی با شما گفتگو بکند و ...» منوچهر از بی‌حوصلگی گوشی را دوباره آویزان کرد و نگذاشت که حرفش را تمام بکند. صدای این مرد را نمیشناخت، آیا او را مسخره کرده بودند؟ آیا موضوع رمز با کسی دارد؟ منوچهر از آن کسانی بود که در بیداری خواب هستند، راه میروند، و هزار کار میکنند ولی فکرشان جای دیگر است. از دیروز این حس در او بیشتر بود. از خودش میپرسید. «این شخص که بوده؟ کس دیگری نمیتوانست باشد مگر خجسته که میخواهد بیاید، هزار جور قسم دروغ بخورد و ثابت بکند که این عکس را دشمنانش درست کرده‌اند. ولی آیا جای تردید باقی بود؟ آیا یکمرتبه گول خوردن کافی نبود؟ از ساعت ده تا یازده، حتماً اوست، چون علاقهٔ مرا نسبت بخودش میداند و این را هم میداند که بعد از این پیش‌آمد امشب به بال نخواهم رفت، او هم لابد نمیرود، میخواهد بیاید اینجا، ولی آیا من میتوانم در را برویش ببندم یا بیرونش بکنم؟» برای منوچهر شکی باقی نبود که خجسته امشب خواهد آمد و برای اینکه بی‌علاقگی و بی‌اعتنایی خودش را نسبت باو نشان بدهد، تصمیم گرفت که برود به بال. اگرچه نیمساعت هم باشد تا بگوش خجسته برسد و بداند که برای این پیش‌آمد از تفریح بال خودش را محروم نکرده. منوچهر چراغ را روشن کرد و مشغول تیز کردن تیغ ژیلت شد. ساعت ده بود که اتوموبیل فیات منوچهر در باغ کلوب ایران جلو عمارت ایستاد، و او با لباس کشتیبانی سفید از آن پیاده شد. تالار شلوغ و صدای موزیک تانگو بلند بود، همهٔ مهمانان با لباسهای عجیب وغریب صورتک گذاشته بودند. رنگهای جوربجور، لباسهای گوناگون، بوی عطر سفیدآب و دود سیگار در هوا پراکنده بود. منوچهر تا آخر رقص دور زد، دوسه نفر از دوستانش را با لباسهای مختلف شناخت، ولی آشنائی نداد، شنیدن این تانگوی اسپانیولی عوض اینکه در او میل رقص را تهییج بکند افکار غم‌انگیزی برایش تولید کرد. یاد روزهائی افتاد که با ماگ بود و بعضی تکه‌های زندگی فرنک او را بیادش آورد، این آهنگ همهٔ آنها را بیش از حقیقت در نظر او جلوه داد. از اطاق بیرون رفت، وارد اطاق بوفه شد ، جلو نوشگاه (بار) دو گیلاس ویسکی سدا پشت هم نوشید. حالش بهتر شد، دوباره به تالار رقص برگشت. درین بین زنی بلباس مفیستو (اهریمن) با شنل سیاه و صورتک بشکل چینی آمد کنار او ایستاد ولی هنوچهر بقدری حواسش پرت بود که متوجه او نشد. جمعیت زیادی در آمدوشد بود، ساز پشت هم میزد، مفیستو جلو منوچهر آمد و گفت: «نمیرقصی؟» منوچهر صدای خجسته را شناخت، ولی خودش را به نشنیدن زد، خواست رد شود، خجسته بازوی او را گرفت و با هم بطرف اطاقی که پهلوی تالار بود رفتند. در آنجا خلوت بود، یک زن و مرد پیر کنج اطاق نشسته بودند و یک مرد چاق هم که لباس راجه هندی پوشیده بود خودش را باد میزد. منوچهر بدون اراده روی صندلی راحتی نشست. خجسته هم روی دسته پهن آن قرار گرفت، بعد به پشت منوچهر زد و گفت: «به هه اوه ..! از دماغ شیر افتاده! هیچ میدانی بی‌تربیتی کردی؟ یک خانم ترا دعوت کرد و با او نرقصیدی!» «....» «امروز عصر بتو تلفن کردم که ساعت ده خانه بمانی، کسی بدیدنت میآید. چرا نماندی؟ میدانستم که از لجبازی با من هم شده تو به بال میآئی ....» ازین حرف مثل این بود که سقف اطاق روی سر منوچهر فرود آمد و پی برد که تا چه اندازه این کلهٔ کوچک خجسته به سستیها و روحیهٔ او پی برده بود، در صورتیکه او هنوز خجسته را نمیشناخت و چشم بسته تسلیم او شده بود. درین ساعت همهٔ عشق و علاقهٔ او نسبت به خجسته تبدیل بکینه شده بود. خجسته باز پرسید: «لباس من چطور است؟» منوچهر بعد از کمی تأمل: «چه لباس برازنده‌ای پوشیدی، خوب روحیه‌ات را مجسم میکند!» «منوچ، تو راستی گمان کردی که آن عکس درست است؟» «پس نه غلط است ... مال از ما بهتران است!» «بتو گفته بودم که پارسال پسرخاله‌ام شیرینی مرا خورده بود.» «اما لباست؟» «چطور؟» «همان لباس تافته‌ای که دو ماه پیش از لاله‌زار خریدی که رویش خال سیاه دارد، توی عکس همان به تنت است.» «آخر یک چیزهائی هست، اگر تو میدانستی! من هیچ‌وقت جرأت نکردم که برایت بگویم، ولی تصمیم گرفته بودم که پیش از عروسی‌مان بتو بگویم. آیا میشود دو نفر با هم راست حرف بزنند؟» «پس حالا اقرار میکنی که در تمام این مدت بمن دروغ میگفتی؟» «نه، میخواهم بگویم من همیشه فکر کرده‌ام. آیا ممکن است که دو نفر ولو دو دقیقه هم باشد صاف و پوست‌کنده همهٔ احساسات و افکار خودشان را بهم بگویند؟» «گمان میکنم از پشت صورتک بهتر بشود راست گفت.» «من از خودم میپرسیدم آیا حقیقتاً تو مرا دوست داشتی یا نه؟» «دوست داشتم ولی ..» «درست است، اما در تمام این مدت آیا بمن دروغ نمیگفتی، آیا مرا از ته دل دوست داشتی؟» «تو برای من مظهر کس دیگر بودی، میدانی هیچ حقیقتی خارج از وجود خودمان نیست. در عشق این مطلب بهتر معلوم میشود، چون هرکسی با قوهٔ تصور خودش کس دیگر را دوست دارد و این از قوهٔ تصور خودش است که کیف میبرد نه از زنی که جلو اوست و گمان میکند که او را دوست دارد. آن زن تصور نهانی خودمان است، یک موهوم است که با حقیقت خیلی فرق دارد.» «من درست نفهمیدم.» «میخواهم بگویم که تو برای من موهوم یک موهوم دیگر هستی، یعنی تو بکسی شباهت داری که او موهوم اول من بود. برایت گفته بودم که پیش از تو من ماگ را دوست داشتم.» «همان دختری که توی دانسینگ با او آشنا شدی؟» «خود اوست.» «او را از من بیشتر دوست داشتی؟» «ترا دوست داشتم چون شبیه او بودی. ترا میبوسیدم و در آغوش میکشیدم بخیال او. پیش خودم تصور میکردم که اوست و حالا هم با تو بهم زدم چون تو که نمایندهٔ موهوم من بودی یادگار آن موهوم را چرکین کردی.» «مردها چه حسود و خودپسند هستند!» «زنها هم دروغگو و مزورند.» «مگر من مال تو نبودم، مگر خودم را تسلیم تو نکردم؟ چرا بقول خودت به موهوم اهمیت میگذاری! دنیا دمدمی است، دو روز دیگر ماها خاک میشویم. چرا سر حرفهای پوچ وقتمان را تلف بکنیم؟ چیزیکه میماند همان خوشی است، وقت را باید غنیمت شمرد. باقیش پوچ است و بعد افسوس دارد.» «افسوس ... افسوس ... که این حرف را از ته دل میزنی، شماها آنقدر هم استقلال روح ندارید، حرفهای دیگران را مثل صفحهٔ گرامافن تکرار میکنید.» در اینوقت دو نفر مرد که یکی لباس مستوفی‌های قدیم را پوشیده بود و دیگری لباس کردی در بر داشت نزدیک آنها شدند، همینکه گذشتند خجسته گفت: «با همهٔ این حرفها میدانی وقتمان تنگ است. از امشب زندگی من بکلی عوض شده، با خانواده‌ام بهم زده ام و دیگر هیچ چیز برایم اهمیت ندارد. میخواهی باور کن، میخواهی هم باور نکن، ولی برای آخرین بار اختیارم را میدهم بدستت. هرچه بگوئی خواهم کرد.» «یکمرتبه دوستیت را بمن ثابت کردی کافی است. من توی این شهر انگشت‌نمای مردم شدم. از فردا باید با همین صورتک توی کوچه ها بگردم تا مرا نشناسند.» «گفتم که حاضرم، همین الان، میخواهی برویم آنجا در ملکت، دور از شهر برای خودمان زندگی بکنیم. اصلا بشهر هم برنمیگردیم!» با حرارت مخصوصی این جمله را گفت، چون درین موقع پردهٔ نقاشی که در خانهٔ پدربزرگش دیده بود جلو چشم او مجسم شد که جنگلی را نشان میداد با درختان انبوه، با یک تکه آسمان آبی که از لای شاخه‌ها پیدا بود. این پرده بنظر او خیلی شاعرانه بود، در خیال خودش مجسم کرد که دست بچه‌ای که شکل دهاتیهاست و گونه‌های سرخ دارد گرفته آنجا گردش میکند. و آن بچه‌ای است که بعد پیدا خواهد کرد. در صورتیکه این پیشنهاد فکر انتقام منوچهر را آسان کرد، سرش را بلند کرد و گفت: «همین الان میرویم.» از جایشان بلند شدند. منوچهر جلو نوشگاه یک گیلاس ویسکی دیگر سر کشید. از پله‌ها که پائین میرفتند خجسته گفت: «اگر همینطور با صورتک برویم بامزه است، منکه صورتکم را برنمیدارم.» هر دو آنها جلو اتومبیل جا گرفتند. اتوموبیل بوق زد و راه افتاد. از کوچه‌های خلوت نمناک که گذشت تندتر کرد و بدون تأمل از دروازه شمیران بیرون رفت. پشت آن چند بار سوت کشیدند، ولی اتوموبیل در جاده مازندران جست میزد. اثر ویسکی، هوای بارانی و این پیش‌آمدها، خون را بسرعت در بدن منوچهر دوران میداد مثل این بود که نیروی حیاتی او دو برابر شده بود و قوهٔ مخصوصی در خودش حس میکرد. هوا تاریک و فقط یک نوار سفید جلو اتوموبیل روشن بود. خجسته خودش را به منوجهر چسبانیده بود، میخندید و میگفت: «کاشکی دفعهٔ آخر یک تانگو با هم رقصیده بودیم!» ولی منوچهر گوش بحرف او نمیداد، شانه‌هایش را بالا انداخت و بسرعت هرچه تمامتر اتومبیل را میراند. خجسته خواست دوباره چیزی بگوید، اما باد در دهن او پر شد. دره‌ها و تپه‌ها بطرز غریبی بزرگ میشدند و از جهت مخالف سیر اتوموبیل رد میشدند. ناگاه چرخها لغزیدند، اتومبیل دور خودش گردید و صدای غرش آهن، فولاد و شکستن شیشه در فضا پیچید و اتومبیل در پرتگاه کنار جاده افتاد. بعد یکمرتبه صدا خاموش شد، تنها شعله های آبی‌رنگ از روی شکستهٔ آن بلند میشد. صبح یکمشت گوشت سوخته و لش اتومبیل کنار جاده افتاده بود. کمی دورتر دو صورتک پهلوی هم بود، یکی چاق و سرخ و دیگری زرد و لاغر بشکل چینیها که بهم دهن‌کجی کرده بودند. چنگال سید احمد همینکه وارد خانه شد، نگاه مظنونی بدور حیاط انداخت، بعد با چوب دستی خودش بدر قهوه‌ای‌رنگ اطاق روی آب‌انبار زد و آهسته گفت: «ربابه ... ربابه ...!» در باز شد و دختر رنگ‌پریده‌ای هراسان بیرون آمد: «داداشی، تو هستی؟ بیا بالا.» دست برادرش را گرفت و در اطاق تاریک کوچک که تا کمرکش دیوار نم کشیده بود داخل شدند. سید احمد عصایش را کنار اطاق گذاشت و روی نمد کهنه گوشهٔ اطاق نشست. ربابه هم جلو او نشست. ولی بر خلاف معمول ربابه اخم‌آلود و گرفته بود. سید احمد بعد از آنکه مدتی خیره به چشمهای اشک‌آلود او نگاه کرد از روی بی‌میلی پرسید: «ننجون کجاست؟» ربابه با صدای نیم‌گرفته گفت: «گور مرگش اون اطاق خوابیده.» «خوابیده؟» «آره ... امروز من آشپزخانه را جارو میزدم، چادرم گرفت به کاسهٔ چینی، همانی که رویش گلهای سرخ داشت، افتاد و شکست ... اگر بدانی ننجون چه بسرم آورد ... گیسهایم رو گرفت مشت‌مشت کند ..... هی سرم را بدیوار میزد، به تنم فحش میداد. میگفت آن ننهٔ گوربگوریت، بابام هم اونجا وایساده بود میخندید ...» سید احمد خشمگین: «میخندید؟» «هی خندید خندید ..... میدونی حالش بهم خورده بود. همان جوریکه یکماه پیش شد، بعد یکمرتبه دهنش کف کرد، کج شد. آنوقت پرید ننجون رو گرفت، آنقدر گلویش را فشار داد که چشمهایش از کاسه در آمده بود. اگر ماه‌سلطان نبود خفه‌اش کرده بود. حالا فهمیدم ننمون را چه‌جور کشت؟» چشمهای سید احمد با روشنائی سبزرنگی درخشید و پرسید: «کی گفت که ننمون رو اینجور کشت؟» «ماه‌سلطان بود که رفت سر نعش او و میگفت که گیسهایش را دور گردنش پیچیده بود. نمیدونی وقتیکه دستهایش را انداخت بیخ گلوی ننجون... سید احمد همینطور که باو نگاه میکرد، دستهای خشک خودش را مثل برگ چنار بلند کرد، انگشتهایش باز شد و مانند اینکه بخواهد شخص خیالی را خفه بکند دستهایش را بهم قفل کرد. ربابه که ملتفت او بود کمی خودش را کنار کشید و باو خیره نگاه کرد. سید احمد دوباره پرسید: «مگر بابام امروز نرفت مسجد شاه؟» «نه ... حالش خوب نبود، از همان بعدازظهر پرت میگفت. از همان مسئله‌ها که تو مسجد برای مردم میگه: غسل، طهارت، از آندنیا حرف میزد.» «مبطلات روزه، حیض و نفاس.» «آره ... از خودش میپرسید و بخودش جواب میداد. من بخیالم دیوانه شده ... یک چیزهایی میگفت که من خجالت میکشیدم ....» بعد ربابه نزدیکتر به احمد شد، دست روی سر او کشید و گفت: «پس کی فرار میکنیم؟ مگر نگفتی که عباس میگوید با یازده تومان و شش قرآن هم میشود یک گاو خرید؟ حالا ما یک لاغرش را میخریم. من هم رخت‌شوری میکنم، پول خودم را درمیآورم، ببین هرچه زودتر فرار کنیم بهتره، من میترسم!» «بگذار هوا بهتر بشود. چند روز است که پام اذیتم میکند.» «هوا که بهتر شد میریم. همچین نیست، داداشی؟ اقلا هرچه باشد از اینجا که بهتر است.» بعد هر دو آنها خاموش شدند. احمد جوانی بود هژده‌ساله و بلندبالا. ابروهای پرپشت بهم پیوسته و چشمهای براق و صورت عصبانی داشت و پشت لبش تازه سبز شده بود. ربابه پانزده‌ساله و گندمگون بود. ابروهای تنک، لبهای برجستهٔ خ سر، دستهای کوچک و چانهٔ باریک داشت، و بیشتر به مادرش رفته بود، در صورتیکه سید احمد شبیه و نمونهٔ پدرش بود. حتی نشان مرض خطرناک او در احمد آشکار شده بود. سید جعفر، پدرشان، کارش معرکه گرفتن در مسجد شاه بود. مردم بیکار را دور خودش جمع میکرد و برایشان بطور سئوال و جواب مسائل فقهی و تکلیفی را بدون پرده و رودربایستی تشریح میکرد. بقدری در فن خودش مهارت داشت که در موقع فروش دعا یک عقرب سیاه را دست‌آموز و زهر او را خنثی کرده بود و با آن نمایش میداد. اگرچه در این اواخر کاسبیش خوب نمیچرید، ولی بقدر خرج خانه‌اش درمیآورد. پنجسال پیش یکشب که همه خوابیده بودند، مست وارد خانه شد و صبح صغرا زنش را خفه‌شده در اطاق او پیدا کردند. ولی هیچکس کمترین شک به سید جعفر نیاورد و همه گمان کردند که بعلت ناخوشی مرده است. بغیر از ماه‌سلطان خواهرخواندهٔ صغرا که سید جعفر را مسئول مرگ او میدانست. دو ماه بعد سید جعفر رقیه سلطان را بزنی گرفت. رقیه‌سلطان بلای جان این دو بچهٔ یتیم،احمد و ربابه شد و از شکنجه و آزار آنها بهیچوجه کوتاهی نمیکرد. و چیزیکه شگفت‌آور بود، بجای اینکه سید جعفر از بچه‌هایش میانجیگری بکند، برعکس در آزار آنها با رقیه‌سلطان شرکت مینمود، چون سید جعفر از آن مردهائی بود که سر جوانی این بچه‌ها را پیدا کرده بود، به امید اینکه گویندهٔ لااله‌الاالله میاندازد، و دهن باز بی روزی نمیماند و خدا بچه بدهد سرش را پوست هندواند میگذاریم. اما حالا که آنها را میدید تعجب میکرد چطور این بچه‌ها مال اوست و همهٔ خیالش این بود که این دو تا نانخور زیادی را از سر خودش باز بکند و دل فارغ با رقیه خانه را خلوت بکند. از همانوقت سید و ربابه خودشان را در خانهٔ پدری بیگانه دیدند و زندگی برایشان تحمل‌ناپذیر شد، بهمین جهت آنها بیش از پیش بیکدیگر دلبستگی پیدا کردند. رقیه‌سلطان برای اینکه آنها را از زندگی خودش جدا بکند، اطاق روی آب‌آنبار را که نمناک و تاریک بود برای آنها اختصاص داد و ازین رو دو ماه بود که احمد پادرد گرفته بود و باآنکه چندین بار برایش دعا گرفتند رو ببهبودی نمیرفت. احمد روزها عصازنان به دکان پینه‌دوزی میرفت و ربابه تمام روز کار خانه را میکرد. بعشق اینکه شب را با برادرش است که یگانه دلداری‌دهندهٔ او بشمار میآمد. نزدیک غروب که احمد بخانه برمیگشت، اگر کاری به ربابه رجوع میشد او در انجام آن کار پیشی میگرفت. اگر ربابه گریه میکرد او نیز میگریست و همچنین بعکس، و شب که میشد با هم کنج اطاق تاریکشان شام میخوردند و لحاف رویشان میکشیدند و مدتی با هم درددل میکردند. ربابه از کارهای روزانه‌اش میگفت واحمد هم از کارهای خودش. بخصوص صحبت آنها بیشتر در موضوع فرار بود. چون تصمیم گرفته بودند که از خانهٔ پدرشان بگریزند. کسیکه فکر آنها را قوت داد، عباس ارنگه‌ای رفیق احمد بود که روزها در بازار با او کار میکرد، و برایش شرح زندگی ارزان و فراوانی ارنگه را نقل کرده بود. بطوری این فکر در تصور احمد جای گرفته بود که خانه‌های دهاتی، زنهای تنبان‌قرمز، کوه‌های سبز، چشمه‌های گوارا و زندگی تابستان و زمستان آنجا همانطوریکه عباس برایش نقل کرده بود، جلو چشمش مجسم میشد، و به‌اندازه‌ای شیفتهٔ ارنگه شده بود که نقشهٔ فرار خودش را به عباس گفت و عباس هم فکر او را تمجید کرد. بالاخره تصمیم گرفتند که هر سه آنها به ارنگه رفته و زندگی تازه و آزادی برای خودشان تهیه کنند. هرشب احمد نقشهٔ فرارشان را برای ربابه تکرار میکرد که همیشه یکجور بود، و ربابه با چشمهای ذوق‌زده فکر و هوش برادرش را تمجید میکرد. خیالات شگفت‌انگیز در مخیلهٔ ساده‌اش نقش می‌بست و چون تنها مسافرتی که در عمرش کرده بود زیارت سید ملک‌خاتون بود، هر دفعه که حرف ارنگه بمیان میامد ربابه یاد آنروز میافتاد که آش رشته بار گذاشته بودند، ننه‌اش زنده بود و او بسکه دنبال تاجی دختر همسایه شان دوید زمین خورد و پیشانیش زخم شد. او گمان میکرد ارنگه هم شبیه سید ملک‌خاتون است و نیز به برادرش وعده میداد که از کار بازوی خودش هیچ دریغ نخواهد کرد و در مخارج کمک او خواهد شد. تاکنون احمد از مزد روزانه‌اش یازده تومان و شش هزار پس‌انداز کرده بود. اگر شش تومان و چهار قران بدست میاورد، میتوانست یک گاو ماده و دو بز ماده بخرد. آنوقت میرفتند در خانهٔ عباس، روزها آنها زمین را کشت و درو میکردند، ربابه هم شیر میدوشید، ماست می‌بست. توت خشک میکرد و زمستان احمد پینه‌دوزی مینمود و سر دو سال بقول عباس میتوانستند از دسترنج خودشان دارای زمین و خانه بشوند. پائیز و زمستان و بهار گذشت. احمد بخیال فرار به اندوختهٔ خود میافزود و ربابه هم هرچه خرده‌ریز گیرش میآمد بدقت می‌پیچید و در مجری کهنه‌اش میگذاشت، تا در موقع فرار همراه خودشان ببرند و شبها وقتی که توی رختخواب میرفتند بجز حرف ارنگه و ترتیب فرار چیز دیگر در میان نبود. ولی پیش‌آمد دیگری رخ داد و آن این بود که یکروز مشدی غلام علاف سر گذر که ربابه را دیده بود مادرش را بخواستگاری ربابه فرستاد. معلوم بود سید جعفر و رقیه‌سلطان هر دو باین امر راضی بودند. اما این پیش‌آمد تاثیر بدی در اخلاق احمد کرد، چون اگر برای خاطر خواهرش نبود، او دو سال پیش فرار کرده بود. ربابه که باین مطلب پی برده بود، برای اینکه به احمد نشان بدهد که مشدی غلام را دوست ندارد، نسبت باو بیشتر ابراز محبت میکرد، بطوریکه احمد خسته میشد. و چیز دیگری که احمد را تهدید میکرد پادرد بود که سخت‌تر شده بود و از این جهت پیوسته غمگین و خاموش بود. یکی از روزهای زیارتی که سید جعفر و رقیه‌سلطان به شاه عبدالعظیم رفته بودند و قرار بود که شب را در آنجا بمانند ربابه از غیبت زن پدرش خوشحال‌تر از همیشه بود، حتی کمی هم به خودآرائی پرداخته و از سفیدآب تبریز زن پدرش که چندی پیش کش رفته بود بصورتش مالیده بود، ولی سید احمد درین روز دیرتر از معمول بخانه آمد. هرچند بزک ربابه در نظر احمد بطرز دیگری جلوه کرد، ولی این فکر دردناک برایش آمد که ربابه حالا خودش را آزاد و زن مشدی غلام میداند و تاکنون هم به بهانهٔ فرار او را گول زده، از نقشهٔ فرار خودش منصرف کرد و حالا که شوهر برایش پیدا شده ماندگار خواهد بود. همینکه ربابه برادرش را دید جلو دوید و گفت: «من دلواپس بودم دلم مثل سیروسرکه میجوشید. چرا امشب دیر کردی؟» «با عباس بودم.» «داداشی، امشب نمیایند.» «من میدانم.» «چی خوردی دهنت بو میدهد؟ چرا چشمهایت اینطور شده؟ مگر ناخوشی؟ «نه، شراب خوردم .. عباس زورکی بمن شراب داد.» «دوا خوردی؟» «چه کار بکنم با این پای علیل!» «مگر پای معرکهٔ بابام نشنیدی برای شراب چه چیزهائی میگفت؟» «کاسبیش بوده. تو خودت گفتی. از قول ماه‌سلطان گفتی که همان شب که ننهون را خفه کرد مست بوده. میدانی این حرفهائی که میزند برای کاسبیش است. اگر از دکان همسایه کفش گاومیش خوب بخرند من هزار عیب رویش میگذارم تا جنس دکان خودمان را بفروشم. اما کاسبی کردن با راست گفتن دو تا است. «شاید حکیم بهش داده.» «حکیم چرا بمن نمیدهد؟ منکه جوانم، حالم بدتر از اوست. او شصت سال دارد. همهٔ کیفها را کرده، همهٔ بامبولها را زده، میفهمی؟ آنوقت ارث پادردش را بمن داده. اگر شراب برای پادرد خوبست. چرا من نخورم؟ دروغ است. همهٔ این حرفها دروغ است.» «مگر نمیرویم النگه؟» «چرا شراب نخورم؟ این حالم، من نمیتوانم تکان بخورم، هر دفعه بدتر میشود. دو روز دیگر هم تو میروی خانهٔ غلام. من تنها میمانم، توی این خانه جانم بلبم رسید. عصرها که برمیگردم، مثل اینست که با چماق مرا میآورند. میخواهم بروم، بروم سر بگذارم به بیابان. چرا شراب نخورم؟» بعد یکمرتبه مابین آنها سکوت شد، چند دقیقه بعد شام خوردند و کنار حوض در رختخوابشان خوابیدند. ربابه سردماغ بود، تخمه میشکست و میخواند: «میخوام برم النگه، «یه پای خرم میلنگه.» قه‌قه میخندید، اما احمد متفکر و گرفته بود و پیش خودش گمان کرد که ربابه باو طعنه میزند. ربابه دوباره گفت: «امشب ما تنها هستیم. النگه که رفتیم هرروز همینطور است. ننجوان نیست، ما با هم هستیم، همچنین نیست احمد؟» در جواب او احمد بزور لبخند زد، ربابه گمان کرد برای پادردش است. باز گفت: «میدونی، فرار که کردیم، اونجا تو النگه من از تو پرستاری میکنم. پات خوب میشه. مگر ماه‌سلطان نگفت از باد است. باید چیزهای حرارتی بخوری. حالا مبادا وقت بزنگاه پات درد بگیره، نتوانیم برویم؟» «نه، پام عیبی نداره ـ اما بتوچه، تو که شوهر میکنی!» «به جدم که نه، هرگز من زن مشدی غلام نمیشم، با تو میام.» مهتاب بالا آمده بود. ستاره‌های کوچک از ته آسمان سوسو میزدند. ربابه آزادانه صحبت میکرد و میخندید و گونه‌هایش گلگون شده بود. احمد هیچوقت این صورت مهیج را در ربابه سراغ نداشت و با تعجب باو نگاه میکرد. احمد با لحن تمسخرآمیز پرسید: «از مشدی غلام چه خبر؟» «مرده‌شور ریختش را ببرند. الهی تنه‌اش زیر گل برود!» «نه، تو خودت او را میخواهی.» «بجدم که نه، من بجز تو کسی را دوست ندارم.» «دروغ میگوئی!» «والله دروغ نمیگویم، هر آنی که راه بیفتی من هم با تو میایم.» «هفتهٔ دیگر .. نه، پس‌فردا میرویم.» «با این پا ..!» «هان .. هان .. دیدی که من فهمیدم ..؟ از همان اول فهمیده بودم، تو مرا مسخره کردی. مسخرهٔ تو شدم.» تو بخیالت که من دروغ میگویم. بیا همین الان برویم.» «هان ... اما تو آنجا هم میخواهی شوهر بکنی. توی النگه مردهای پرزور، جوان و سرخ‌وسفید دارد. تو میخواهی ...» «راستی من عباس را ندیده‌ام.» در این وقت احمد گونه‌هایش گل انداخته بود. بدشواری نفس میکشید، انگشتهایش میلرزید و دهنش خشک شده بود. ربابه که ملتفت او نبود دنبال حرفش را گرفت. «به جدم قسم اگر من زن مشدی غلام بشوم. آخر مگر نباید بگویم بله؟ ... نمیگویم ... وانگهی او پیر و زشت است. ماه‌سلطان گفت دو تا زن دارد، من او را نمیخواهم. با تو میایم ... حالا النگه خیلی دور است؟» «نه، پشت کوه است. وانگهی ما با مال میرویم.» «آن کوه‌های کبود که از روی پشت‌باممان پیداست ... میدونم، رویش برف است، من یخ ماست هم بلدم ... زنهای اونجا چطوره، هان ... ایلیاتی هستند. من یادم است، ننه نادعلی گاهی میامد خانه‌مان، یادت هست؟ وقتی که ننه‌ام زنده بود ها، اون هم مال دهات بود. از توی کوه صحبت میکرد. داداشی، بگو به بینم گاو که خریدیم منکه بلد نیستم بدوشم.» احمد باو خیره نگاه میکرد. ربابه باز گفت: «من ارسی نوهایم را با یک النگو که ننم بمن داده بود، رویش سه تا نگین دارد، آنها را هم پیچیده‌ام. زمستانها تو ارسی میدوزی، همچین نیست!» احمد با سر اشاره کرد آری «تو زن دهاتی هم میگیری؟» احمد بطرز مخصوصی باو خیره مینگریست. ربابه این تغییر حالت او را حس کرده بود، ولی از روی لجاجت میخواست او را بحرف بیاورد، غلط زد و شروع کرد بخواندن: «منم، منم، بلبل سرگشته، «از کوه‌وکمر برگشته، «مادر نابکار، مرا کشته، «پدر نامرد، مرا خورده. «خواهر دلسوز: - «استخوانهای مرا با هفتا گلاب شسه، «زیر درخت گل چال کرده، «منم شدم یه بلبل: «پر پر.» این همان ترانه‌ای بود که سه سال پیش در اطاق روی آب‌انبار با هم میخواندند، ولی امشب جور دیگر بنظر احمد آمد و او را بیشتر عصبانی کرد. مثل این بود که میخواست باو بفهماند که من شوهر میکنم و میروم. اما تو زمین‌گیر میشوی و نقشهٔ فرارمان بهم خورد. ربابه دوباره در رختخواب غلط زد، برگشت و گفت: «امشب هوا خنک است دستت را بده بمن.» دست احمد را گرفت، روی گردن خود گذاشت، ولی انگشتهای سرد احمد مثل ماری که در مجاورت گرما جان بگیرد، بلرزه افتاد. در اینوقت جلو چشمش تاریک شده بود، تند نفس میکشید؛ شقیقه هایش داغ شده بود، دست راستش را بدون اراده بلند کرد و گردن ربابه را محکم گرفت، ربابه گفت: «میترسم، مرا اینجور نگاه نکن.» چشمهایش را بهم فشار داد و زیر لب دوباره گفت: «اوه ... چشمها .... شکل بابام شدی ..!» باقی حرف در دهنش ماند، چون دستهای احمد با تردستی و چالاکی مخصوصی دو رشته گیس بافتهٔ ربابه را گرفت و بدور گردنش پیچانید و بسختی فشار داد. ربابه فریاد کشید؛ ولی احمد گلویش را گرفت و سر او را به سنگ حوض زد. کف خون‌آلودی از دهنش بیرون آمد و بی‌حس روی زانوی او افتاد، بعد احمد بلند شد، چند قدم بی کمک عصا راه رفت، سپس مثل اینکه همهٔ قوای او بکار رفته بود دوباره بزمین خورد. صبح مردهٔ هر دو آنها را در حیاط پهلوی حوض پیدا کردند. چنگال سید احمد همینکه وارد خانه شد، نگاه مظنونی بدور حیاط انداخت، بعد با چوب دستی خودش بدر قهوه‌ای‌رنگ اطاق روی آب‌انبار زد و آهسته گفت: «ربابه ... ربابه ...!» در باز شد و دختر رنگ‌پریده‌ای هراسان بیرون آمد: «داداشی، تو هستی؟ بیا بالا.» دست برادرش را گرفت و در اطاق تاریک کوچک که تا کمرکش دیوار نم کشیده بود داخل شدند. سید احمد عصایش را کنار اطاق گذاشت و روی نمد کهنه گوشهٔ اطاق نشست. ربابه هم جلو او نشست. ولی بر خلاف معمول ربابه اخم‌آلود و گرفته بود. سید احمد بعد از آنکه مدتی خیره به چشمهای اشک‌آلود او نگاه کرد از روی بی‌میلی پرسید: «ننجون کجاست؟» ربابه با صدای نیم‌گرفته گفت: «گور مرگش اون اطاق خوابیده.» «خوابیده؟» «آره ... امروز من آشپزخانه را جارو میزدم، چادرم گرفت به کاسهٔ چینی، همانی که رویش گلهای سرخ داشت، افتاد و شکست ... اگر بدانی ننجون چه بسرم آورد ... گیسهایم رو گرفت مشت‌مشت کند ..... هی سرم را بدیوار میزد، به تنم فحش میداد. میگفت آن ننهٔ گوربگوریت، بابام هم اونجا وایساده بود میخندید ...» سید احمد خشمگین: «میخندید؟» «هی خندید خندید ..... میدونی حالش بهم خورده بود. همان جوریکه یکماه پیش شد، بعد یکمرتبه دهنش کف کرد، کج شد. آنوقت پرید ننجون رو گرفت، آنقدر گلویش را فشار داد که چشمهایش از کاسه در آمده بود. اگر ماه‌سلطان نبود خفه‌اش کرده بود. حالا فهمیدم ننمون را چه‌جور کشت؟» چشمهای سید احمد با روشنائی سبزرنگی درخشید و پرسید: «کی گفت که ننمون رو اینجور کشت؟» «ماه‌سلطان بود که رفت سر نعش او و میگفت که گیسهایش را دور گردنش پیچیده بود. نمیدونی وقتیکه دستهایش را انداخت بیخ گلوی ننجون... سید احمد همینطور که باو نگاه میکرد، دستهای خشک خودش را مثل برگ چنار بلند کرد، انگشتهایش باز شد و مانند اینکه بخواهد شخص خیالی را خفه بکند دستهایش را بهم قفل کرد. ربابه که ملتفت او بود کمی خودش را کنار کشید و باو خیره نگاه کرد. سید احمد دوباره پرسید: «مگر بابام امروز نرفت مسجد شاه؟» «نه ... حالش خوب نبود، از همان بعدازظهر پرت میگفت. از همان مسئله‌ها که تو مسجد برای مردم میگه: غسل، طهارت، از آندنیا حرف میزد.» «مبطلات روزه، حیض و نفاس.» «آره ... از خودش میپرسید و بخودش جواب میداد. من بخیالم دیوانه شده ... یک چیزهایی میگفت که من خجالت میکشیدم ....» بعد ربابه نزدیکتر به احمد شد، دست روی سر او کشید و گفت: «پس کی فرار میکنیم؟ مگر نگفتی که عباس میگوید با یازده تومان و شش قرآن هم میشود یک گاو خرید؟ حالا ما یک لاغرش را میخریم. من هم رخت‌شوری میکنم، پول خودم را درمیآورم، ببین هرچه زودتر فرار کنیم بهتره، من میترسم!» «بگذار هوا بهتر بشود. چند روز است که پام اذیتم میکند.» «هوا که بهتر شد میریم. همچین نیست، داداشی؟ اقلا هرچه باشد از اینجا که بهتر است.» بعد هر دو آنها خاموش شدند. احمد جوانی بود هژده‌ساله و بلندبالا. ابروهای پرپشت بهم پیوسته و چشمهای براق و صورت عصبانی داشت و پشت لبش تازه سبز شده بود. ربابه پانزده‌ساله و گندمگون بود. ابروهای تنک، لبهای برجستهٔ خ سر، دستهای کوچک و چانهٔ باریک داشت، و بیشتر به مادرش رفته بود، در صورتیکه سید احمد شبیه و نمونهٔ پدرش بود. حتی نشان مرض خطرناک او در احمد آشکار شده بود. سید جعفر، پدرشان، کارش معرکه گرفتن در مسجد شاه بود. مردم بیکار را دور خودش جمع میکرد و برایشان بطور سئوال و جواب مسائل فقهی و تکلیفی را بدون پرده و رودربایستی تشریح میکرد. بقدری در فن خودش مهارت داشت که در موقع فروش دعا یک عقرب سیاه را دست‌آموز و زهر او را خنثی کرده بود و با آن نمایش میداد. اگرچه در این اواخر کاسبیش خوب نمیچرید، ولی بقدر خرج خانه‌اش درمیآورد. پنجسال پیش یکشب که همه خوابیده بودند، مست وارد خانه شد و صبح صغرا زنش را خفه‌شده در اطاق او پیدا کردند. ولی هیچکس کمترین شک به سید جعفر نیاورد و همه گمان کردند که بعلت ناخوشی مرده است. بغیر از ماه‌سلطان خواهرخواندهٔ صغرا که سید جعفر را مسئول مرگ او میدانست. دو ماه بعد سید جعفر رقیه سلطان را بزنی گرفت. رقیه‌سلطان بلای جان این دو بچهٔ یتیم،احمد و ربابه شد و از شکنجه و آزار آنها بهیچوجه کوتاهی نمیکرد. و چیزیکه شگفت‌آور بود، بجای اینکه سید جعفر از بچه‌هایش میانجیگری بکند، برعکس در آزار آنها با رقیه‌سلطان شرکت مینمود، چون سید جعفر از آن مردهائی بود که سر جوانی این بچه‌ها را پیدا کرده بود، به امید اینکه گویندهٔ لااله‌الاالله میاندازد، و دهن باز بی روزی نمیماند و خدا بچه بدهد سرش را پوست هندواند میگذاریم. اما حالا که آنها را میدید تعجب میکرد چطور این بچه‌ها مال اوست و همهٔ خیالش این بود که این دو تا نانخور زیادی را از سر خودش باز بکند و دل فارغ با رقیه خانه را خلوت بکند. از همانوقت سید و ربابه خودشان را در خانهٔ پدری بیگانه دیدند و زندگی برایشان تحمل‌ناپذیر شد، بهمین جهت آنها بیش از پیش بیکدیگر دلبستگی پیدا کردند. رقیه‌سلطان برای اینکه آنها را از زندگی خودش جدا بکند، اطاق روی آب‌آنبار را که نمناک و تاریک بود برای آنها اختصاص داد و ازین رو دو ماه بود که احمد پادرد گرفته بود و باآنکه چندین بار برایش دعا گرفتند رو ببهبودی نمیرفت. احمد روزها عصازنان به دکان پینه‌دوزی میرفت و ربابه تمام روز کار خانه را میکرد. بعشق اینکه شب را با برادرش است که یگانه دلداری‌دهندهٔ او بشمار میآمد. نزدیک غروب که احمد بخانه برمیگشت، اگر کاری به ربابه رجوع میشد او در انجام آن کار پیشی میگرفت. اگر ربابه گریه میکرد او نیز میگریست و همچنین بعکس، و شب که میشد با هم کنج اطاق تاریکشان شام میخوردند و لحاف رویشان میکشیدند و مدتی با هم درددل میکردند. ربابه از کارهای روزانه‌اش میگفت واحمد هم از کارهای خودش. بخصوص صحبت آنها بیشتر در موضوع فرار بود. چون تصمیم گرفته بودند که از خانهٔ پدرشان بگریزند. کسیکه فکر آنها را قوت داد، عباس ارنگه‌ای رفیق احمد بود که روزها در بازار با او کار میکرد، و برایش شرح زندگی ارزان و فراوانی ارنگه را نقل کرده بود. بطوری این فکر در تصور احمد جای گرفته بود که خانه‌های دهاتی، زنهای تنبان‌قرمز، کوه‌های سبز، چشمه‌های گوارا و زندگی تابستان و زمستان آنجا همانطوریکه عباس برایش نقل کرده بود، جلو چشمش مجسم میشد، و به‌اندازه‌ای شیفتهٔ ارنگه شده بود که نقشهٔ فرار خودش را به عباس گفت و عباس هم فکر او را تمجید کرد. بالاخره تصمیم گرفتند که هر سه آنها به ارنگه رفته و زندگی تازه و آزادی برای خودشان تهیه کنند. هرشب احمد نقشهٔ فرارشان را برای ربابه تکرار میکرد که همیشه یکجور بود، و ربابه با چشمهای ذوق‌زده فکر و هوش برادرش را تمجید میکرد. خیالات شگفت‌انگیز در مخیلهٔ ساده‌اش نقش می‌بست و چون تنها مسافرتی که در عمرش کرده بود زیارت سید ملک‌خاتون بود، هر دفعه که حرف ارنگه بمیان میامد ربابه یاد آنروز میافتاد که آش رشته بار گذاشته بودند، ننه‌اش زنده بود و او بسکه دنبال تاجی دختر همسایه شان دوید زمین خورد و پیشانیش زخم شد. او گمان میکرد ارنگه هم شبیه سید ملک‌خاتون است و نیز به برادرش وعده میداد که از کار بازوی خودش هیچ دریغ نخواهد کرد و در مخارج کمک او خواهد شد. تاکنون احمد از مزد روزانه‌اش یازده تومان و شش هزار پس‌انداز کرده بود. اگر شش تومان و چهار قران بدست میاورد، میتوانست یک گاو ماده و دو بز ماده بخرد. آنوقت میرفتند در خانهٔ عباس، روزها آنها زمین را کشت و درو میکردند، ربابه هم شیر میدوشید، ماست می‌بست. توت خشک میکرد و زمستان احمد پینه‌دوزی مینمود و سر دو سال بقول عباس میتوانستند از دسترنج خودشان دارای زمین و خانه بشوند. پائیز و زمستان و بهار گذشت. احمد بخیال فرار به اندوختهٔ خود میافزود و ربابه هم هرچه خرده‌ریز گیرش میآمد بدقت می‌پیچید و در مجری کهنه‌اش میگذاشت، تا در موقع فرار همراه خودشان ببرند و شبها وقتی که توی رختخواب میرفتند بجز حرف ارنگه و ترتیب فرار چیز دیگر در میان نبود. ولی پیش‌آمد دیگری رخ داد و آن این بود که یکروز مشدی غلام علاف سر گذر که ربابه را دیده بود مادرش را بخواستگاری ربابه فرستاد. معلوم بود سید جعفر و رقیه‌سلطان هر دو باین امر راضی بودند. اما این پیش‌آمد تاثیر بدی در اخلاق احمد کرد، چون اگر برای خاطر خواهرش نبود، او دو سال پیش فرار کرده بود. ربابه که باین مطلب پی برده بود، برای اینکه به احمد نشان بدهد که مشدی غلام را دوست ندارد، نسبت باو بیشتر ابراز محبت میکرد، بطوریکه احمد خسته میشد. و چیز دیگری که احمد را تهدید میکرد پادرد بود که سخت‌تر شده بود و از این جهت پیوسته غمگین و خاموش بود. یکی از روزهای زیارتی که سید جعفر و رقیه‌سلطان به شاه عبدالعظیم رفته بودند و قرار بود که شب را در آنجا بمانند ربابه از غیبت زن پدرش خوشحال‌تر از همیشه بود، حتی کمی هم به خودآرائی پرداخته و از سفیدآب تبریز زن پدرش که چندی پیش کش رفته بود بصورتش مالیده بود، ولی سید احمد درین روز دیرتر از معمول بخانه آمد. هرچند بزک ربابه در نظر احمد بطرز دیگری جلوه کرد، ولی این فکر دردناک برایش آمد که ربابه حالا خودش را آزاد و زن مشدی غلام میداند و تاکنون هم به بهانهٔ فرار او را گول زده، از نقشهٔ فرار خودش منصرف کرد و حالا که شوهر برایش پیدا شده ماندگار خواهد بود. همینکه ربابه برادرش را دید جلو دوید و گفت: «من دلواپس بودم دلم مثل سیروسرکه میجوشید. چرا امشب دیر کردی؟» «با عباس بودم.» «داداشی، امشب نمیایند.» «من میدانم.» «چی خوردی دهنت بو میدهد؟ چرا چشمهایت اینطور شده؟ مگر ناخوشی؟ «نه، شراب خوردم .. عباس زورکی بمن شراب داد.» «دوا خوردی؟» «چه کار بکنم با این پای علیل!» «مگر پای معرکهٔ بابام نشنیدی برای شراب چه چیزهائی میگفت؟» «کاسبیش بوده. تو خودت گفتی. از قول ماه‌سلطان گفتی که همان شب که ننهون را خفه کرد مست بوده. میدانی این حرفهائی که میزند برای کاسبیش است. اگر از دکان همسایه کفش گاومیش خوب بخرند من هزار عیب رویش میگذارم تا جنس دکان خودمان را بفروشم. اما کاسبی کردن با راست گفتن دو تا است. «شاید حکیم بهش داده.» «حکیم چرا بمن نمیدهد؟ منکه جوانم، حالم بدتر از اوست. او شصت سال دارد. همهٔ کیفها را کرده، همهٔ بامبولها را زده، میفهمی؟ آنوقت ارث پادردش را بمن داده. اگر شراب برای پادرد خوبست. چرا من نخورم؟ دروغ است. همهٔ این حرفها دروغ است.» «مگر نمیرویم النگه؟» «چرا شراب نخورم؟ این حالم، من نمیتوانم تکان بخورم، هر دفعه بدتر میشود. دو روز دیگر هم تو میروی خانهٔ غلام. من تنها میمانم، توی این خانه جانم بلبم رسید. عصرها که برمیگردم، مثل اینست که با چماق مرا میآورند. میخواهم بروم، بروم سر بگذارم به بیابان. چرا شراب نخورم؟» بعد یکمرتبه مابین آنها سکوت شد، چند دقیقه بعد شام خوردند و کنار حوض در رختخوابشان خوابیدند. ربابه سردماغ بود، تخمه میشکست و میخواند: «میخوام برم النگه، «یه پای خرم میلنگه.» قه‌قه میخندید، اما احمد متفکر و گرفته بود و پیش خودش گمان کرد که ربابه باو طعنه میزند. ربابه دوباره گفت: «امشب ما تنها هستیم. النگه که رفتیم هرروز همینطور است. ننجوان نیست، ما با هم هستیم، همچنین نیست احمد؟» در جواب او احمد بزور لبخند زد، ربابه گمان کرد برای پادردش است. باز گفت: «میدونی، فرار که کردیم، اونجا تو النگه من از تو پرستاری میکنم. پات خوب میشه. مگر ماه‌سلطان نگفت از باد است. باید چیزهای حرارتی بخوری. حالا مبادا وقت بزنگاه پات درد بگیره، نتوانیم برویم؟» «نه، پام عیبی نداره ـ اما بتوچه، تو که شوهر میکنی!» «به جدم که نه، هرگز من زن مشدی غلام نمیشم، با تو میام.» مهتاب بالا آمده بود. ستاره‌های کوچک از ته آسمان سوسو میزدند. ربابه آزادانه صحبت میکرد و میخندید و گونه‌هایش گلگون شده بود. احمد هیچوقت این صورت مهیج را در ربابه سراغ نداشت و با تعجب باو نگاه میکرد. احمد با لحن تمسخرآمیز پرسید: «از مشدی غلام چه خبر؟» «مرده‌شور ریختش را ببرند. الهی تنه‌اش زیر گل برود!» «نه، تو خودت او را میخواهی.» «بجدم که نه، من بجز تو کسی را دوست ندارم.» «دروغ میگوئی!» «والله دروغ نمیگویم، هر آنی که راه بیفتی من هم با تو میایم.» «هفتهٔ دیگر .. نه، پس‌فردا میرویم.» «با این پا ..!» «هان .. هان .. دیدی که من فهمیدم ..؟ از همان اول فهمیده بودم، تو مرا مسخره کردی. مسخرهٔ تو شدم.» تو بخیالت که من دروغ میگویم. بیا همین الان برویم.» «هان ... اما تو آنجا هم میخواهی شوهر بکنی. توی النگه مردهای پرزور، جوان و سرخ‌وسفید دارد. تو میخواهی ...» «راستی من عباس را ندیده‌ام.» در این وقت احمد گونه‌هایش گل انداخته بود. بدشواری نفس میکشید، انگشتهایش میلرزید و دهنش خشک شده بود. ربابه که ملتفت او نبود دنبال حرفش را گرفت. «به جدم قسم اگر من زن مشدی غلام بشوم. آخر مگر نباید بگویم بله؟ ... نمیگویم ... وانگهی او پیر و زشت است. ماه‌سلطان گفت دو تا زن دارد، من او را نمیخواهم. با تو میایم ... حالا النگه خیلی دور است؟» «نه، پشت کوه است. وانگهی ما با مال میرویم.» «آن کوه‌های کبود که از روی پشت‌باممان پیداست ... میدونم، رویش برف است، من یخ ماست هم بلدم ... زنهای اونجا چطوره، هان ... ایلیاتی هستند. من یادم است، ننه نادعلی گاهی میامد خانه‌مان، یادت هست؟ وقتی که ننه‌ام زنده بود ها، اون هم مال دهات بود. از توی کوه صحبت میکرد. داداشی، بگو به بینم گاو که خریدیم منکه بلد نیستم بدوشم.» احمد باو خیره نگاه میکرد. ربابه باز گفت: «من ارسی نوهایم را با یک النگو که ننم بمن داده بود، رویش سه تا نگین دارد، آنها را هم پیچیده‌ام. زمستانها تو ارسی میدوزی، همچین نیست!» احمد با سر اشاره کرد آری «تو زن دهاتی هم میگیری؟» احمد بطرز مخصوصی باو خیره مینگریست. ربابه این تغییر حالت او را حس کرده بود، ولی از روی لجاجت میخواست او را بحرف بیاورد، غلط زد و شروع کرد بخواندن: «منم، منم، بلبل سرگشته، «از کوه‌وکمر برگشته، «مادر نابکار، مرا کشته، «پدر نامرد، مرا خورده. «خواهر دلسوز: - «استخوانهای مرا با هفتا گلاب شسه، «زیر درخت گل چال کرده، «منم شدم یه بلبل: «پر پر.» این همان ترانه‌ای بود که سه سال پیش در اطاق روی آب‌انبار با هم میخواندند، ولی امشب جور دیگر بنظر احمد آمد و او را بیشتر عصبانی کرد. مثل این بود که میخواست باو بفهماند که من شوهر میکنم و میروم. اما تو زمین‌گیر میشوی و نقشهٔ فرارمان بهم خورد. ربابه دوباره در رختخواب غلط زد، برگشت و گفت: «امشب هوا خنک است دستت را بده بمن.» دست احمد را گرفت، روی گردن خود گذاشت، ولی انگشتهای سرد احمد مثل ماری که در مجاورت گرما جان بگیرد، بلرزه افتاد. در اینوقت جلو چشمش تاریک شده بود، تند نفس میکشید؛ شقیقه هایش داغ شده بود، دست راستش را بدون اراده بلند کرد و گردن ربابه را محکم گرفت، ربابه گفت: «میترسم، مرا اینجور نگاه نکن.» چشمهایش را بهم فشار داد و زیر لب دوباره گفت: «اوه ... چشمها .... شکل بابام شدی ..!» باقی حرف در دهنش ماند، چون دستهای احمد با تردستی و چالاکی مخصوصی دو رشته گیس بافتهٔ ربابه را گرفت و بدور گردنش پیچانید و بسختی فشار داد. ربابه فریاد کشید؛ ولی احمد گلویش را گرفت و سر او را به سنگ حوض زد. کف خون‌آلودی از دهنش بیرون آمد و بی‌حس روی زانوی او افتاد، بعد احمد بلند شد، چند قدم بی کمک عصا راه رفت، سپس مثل اینکه همهٔ قوای او بکار رفته بود دوباره بزمین خورد. صبح مردهٔ هر دو آنها را در حیاط پهلوی حوض پیدا کردند. محلل چهار ساعت بغروب مانده پس‌قلعه در میان کوه‌ها سوت‌وکور مانده بود. جلو قهوه‌خانهٔ کوچکی تنگهای دوغ و شربت و لیوانهای رنگ برنگ روی میز چیده بودند. یک گرامافون فکسنی با صفحه‌های جگر خراشش آنجا روی سکو بود ـ قهوه‌چی با آستین بالازده سماور مسوار را تکان داد، تفاله چائی را دور ریخت، بعد پیت خالی بنزین را که دسته مفتولی به آن انداخته بودند برداشته بسمت رودخانه رفت. آفتاب میتابید، از پائین صدای زمزمهٔ یکنواخت آب که در ته رودخانه رویهم میغلطید و حالت تر و تازه بآنجا داده بود شنیده میشد. روی یکی از نیمکتهای جلو قهوه‌خانه مردی با لنگ نم‌زده روی صورتش دراز کشیده و آجیده‌هایش را جفت کرده پهلویش گذاشته بود. روی نیمکت قرینهٔ آن، زیر سایهٔ درخت توت، دو نفر پهلوی هم نشسته و بدون مقدمه دل داده و قلبه گرفته بودند. بطوری چانه‌شان گرم شده بود که بنظر میآمد سالهاست یکدیگر را میشناسند. مشهدی شهباز لاغر، مافنگی با سبیل کلفت و ابروهای بهم‌پیوسته گوشهٔ نیمکت کز کرده، دست حنابسته‌اش را تکان میداد و میگفت: «دیروز رفته بودم مرغ‌محله (مغ‌محله؟) پیش پسردائیم، آنجا یک باغچه دارد. میگفت پارسال سی تومان مک آلوچه زردآلوی باغش را فروخت. امسال سرمازده، همهٔ سردرختیها ریخته، بیک حال وزاریاتی بود، زنش هم بعد از ماه مبارک تا حالا ناخوش بستری افتاده، کلی مخارج روی دستش گذاشته.» آمیرزا یدالله عینکش را جابجا کرد، با تفنن چیق میکشید، ریش جو گندمیش را خاراند و گفت: «اصلا خیر و برکت از همه چیزها رفته.» شهباز سرش را از روی تصدیق تکان داد و گفت: «قربان دهنت. انگار دورهٔ آخر زمان است. رسم زمانه برگشته خدا قسمت بکند بیست‌وپنجسال پیش در خراسان مجاور بودم. روغن یکمن دو عباسی بود، تخم‌مرغ میدادند ده تا صد دینار. نان سنگک میخریدیم ببلندی یک آدم. کی غصه بی‌پولی داشت؟ خدا بیامرزد پدرم را، یک الاغ بندری خریده بود. با هم دوترکه سوار میشدیم. من بیست سالم بود، توی کوچه با بچه‌های محله‌مان تیله‌بازی میکردم. حالا همهٔ جوانها از دل و دماغ میافتند، از غورگی مویز میشوند، باز هم قربان دورهٔ خودمان، بقولی آن خدا بیامرز: اگر پیرم و میلرزم بصد ناجوان میارزم.» یدالله پک زد بچپقش، گفت: «سال‌بسال دریغ از پارسال!» شهباز گفت: «خدا همهٔ بنده‌های خودش را عاقبت‌بخیر کند.» یدالله قیافهٔ جدی بخودش گرفت: «بجان خودت یکوقت بود در خانمان سی نفر نان‌خور داشتیم، حالا فکریم روزی یکریال پول توتون و چایی‌ام را از کجا گیر بیاورم. دو سال پیش سه جا معلمی میکردم، ماهی هشت تومان درمیآوردم. همین پریروز که عید قربان بود رفتم خانه یکی از اعیان که پیشتر معلم‌سرخانه بودم. بمن گفتند که بروم دعا برای گوسفند بخوانم، قصاب بی‌مروت حیوان زبان‌بسته را بلند کرد بزمین کوبید. داشت کاردش را تیز میکرد، حیوان تقلا کرد، از زیر پایش بلند شد، نمیدانم چه روی زمین بود، دیدم چشمش ترکیده ازش خون میریخت. دلم مالش رفت، ببهانهٔ سردرد برگشتم، همه شب هی کلهٔ خون‌آلود گوسفند جلو چشمم میآمد. آنوقت از دهنم دررفت. کفر گفتم، کفر خیال کردم .... نه زبانم لال، در خوبی خدا که شکی نیست، اما این جانوران زبان‌بسته، گناه دارد. خدایا، پروردگارا، تو خودت بهتر میدانی، هرچه باشدانسان محل نسیان است. آمیرزا یدالله لختی بفکر فرورفت، دوباره گفت: «آره، اگر میتوانستم هرچه تو دلم هست بگویم .....! آخر نمیشود همه‌چیز را گفت. استغفرالله زبانم لال.» شهباز مثل اینکه حوصله‌اش سر رفت، گفت: «برو فکر نان کن خربزه آب است.» میرزا یدالله با بی‌میلی گفت: «آره، از دست ما چه برمیآید؟ از اول دنیا همینطور بوده.» شهباز گفت، «ما دیگر ازمان گذشته، بقولی مردم پاتیلمان در رفته، از بی‌کفنی زنده مانده‌ایم. چه حقه‌هائی که در این دنیای دون تردیم، یکوقت تهران دکان بقالی داشتم. خرج دررفته روزی شش قران پس‌انداز میکردم.» میرزا یدالله حرفش را برید: «بقال بودی؟ من از بقال‌جماعت خوشم نمیآید.» «چرا؟» «قصه‌اش دراز است، حالا تو اول حرفت را تمام بکن.» شهباز دنبالهٔ سخن را گرفت: بله، دکان بقالی داشتم. امرم میگذشت، کم‌کم یک خانه و لانه‌ای برای خودمان دست‌وپا کردیم، چه دردسرتان بدهم، آنوقت یک پتیاره‌ای پیدا شد، الان پنج سال است که زنم مرا بخاک سیاه نشانده. این زن نبود، آتشپاره بود. تازه با خون دل آمده بودم سروسامانی بگیرم، هرچه ریشته بودم پنبه کرد، مخلص کلوم، والدهٔ احمد یکشب از پای وعظ برگشت، پاهایش را توی یک کفش کرد که: «حضرت مرا طلبیده، باید بروم استخوانم را سبک بکنم» پیسی‌ای بسرم درآورد که نگو و نشنو .... مرا بگو که عقلم را دادم دست این زن! هرچه باشد، آدمیزاد شیر خام خورده، من همان آدمی بودم که از سبیلهایم خون میچکید. یک زن عقلم را دزدید .... خدا نکند که زن زیر جلد آدم برود. همان شب میگفت «این چیزها سرم نمیشود، مهرم حلال، جانم آزاد. خودم یک النگو با گردن‌بند دارم، آنها را میفروشم میرود ... استخاره هم کرده‌ام خوب آمده، یا طلاقم بده یا بهمین سوی چراغ بچه‌ات را خفه میکنم.» آقا هرچه کردم، مگر حریفش شدم؟ دو هفته تو روی من نگاه نکرد. آنقدر کرد، کرد که هرچه داشتم فروختم، پول جرینگه کردم دادم بدستش، پسر دوساله‌ام را برداشت و رفت آنجا که عرب نی بیندازد. تا حالا که پنجسال است رفته، نمیدانم چه بسرش آمده.» میرزا یدالله گفت: «خدا کند که از شر عربها محفوظ باشد.» «آره، میان عربهای لختی زبان نفهم -این عمریها- بیابان برهود، آفتاب سوزان! انگار که آب شد بزمین فرو رفت. دریغ از یک انگشت کاغذ. راست میگویند که زن یک دنده‌اش کم است.» میرزا یدالله گفت: «تقصیر مردها است که آنها را اینجور بار میآورند و نمیگذارند چشم و گوششان باز بشود.» شهباز گرم صحبت خودش بود: «چیزیکه غریب است، این زن اصلا خل‌وچل بود. نمیدانم چطور شد که یکمرتبه آتشی شد، گاهی تنهائی گریه میکرد، کاش برای شوهر اولش بود ....» میرزا یدالله پرسید: «مگر تو شوهر دومیش بودی؟» «دیگر بله، چی میگفتم، حرفم یادم رفت.» «شوهر اولیش گفتی.» «بله، اول خیال میکردم که برای شوهر اولیش بوده.... در هر صورت هرچه بزبان خوش خواستم حالیش بکنم، انگاریکه با دیوار حرف بزنم، مثل چیزیکه اجل پس گردنش زده بود، نمیدانم چه بسر پسرم آورد. آیا روزی میآید که چشمم تو چشمش بیفتد؟ پسریکه بعد از اینهمه نذرونیاز خدا بمن داد.» میرزا یدالله گفت: «هرکسی را نگاه بکنی یک بدبختی دارد. لب کلام آنست که مردم باید آدم بشوند، باسواد بشوند. آخر تا آنها خر هستند ما هم سوارشان میشویم. یکوقت بود خودم بالای منبر میگفتم: هرکس یک سفر بعتبات برود آمرزیده میشود و جایش در بهشت خواهد بود.» «شهباز: شما که از علماء نیستید؟» این حکایت مال دوازده سال پیش است، می‌بینی که معمم نیستم. حالا همه‌کاره‌ام و هیچکاره.» «چطور، من نمیفهمم.» میرزا یدالله زبان را دور دهنش گردانید و با حالت افسرده گفت: «زندگانی مرا هم یک زن خراب کرد.» شهباز: «امان از دست زن!» «نه، این دخلی بزن ندارد. این بدبختی دست خودم است اگر تهران بودی، لابد اسم ابوی را شنیده‌ای.... ما از زیر بته در نیامده‌ایم. پدرم از آنهائی بود که نعلین جلو پایش جفت میشد. اسمش را که میبردند یکی میگفتند و صد تا از دهنشان میریخت. وقتی بالای منبر میرفت، جا نبود که سوزن بیندازی. همهٔ کله گنده‌ها ازش حساب میبردند. مقصودم این نیست که بیخودی قمپز دربکنم. چون آن مرحوم هرچه بود برای خودش بود. گیرم پدر تو بود فاضل از فضل پدر ترا چه حاصل؟ «بهرحال بعد از فوت مرحوم ابوی من جانشین او شدم و در خانه را باز کردم ـ خوب، یک خانه با یکمشت خرت‌وخورت هم برایمان گذاشت. خودم هنوز طلبه بودم و ماهی چهار تومان با پنج من گندم مستمری داشتم، باضافه ماه محرم و صفر نانمان تـوی روغن بود. یک لفت‌ولیسی میکردیم. چون معروف بود که نفس مرحوم ابوی مجرب است. یکشب مرا سر بالین ناخوشی بردند تا دعا بدهم. دیدم دختر هشت یا نه‌ساله‌ای در آن میان میپلکید۔ آقا بیک نظر گلویمان پیش او گیر کرد جوانی است و هزار چم‌وخم...» «پیش از او دو تا صیغه داشتم که هر دو را مطلقه کرده بودم، ولی این چیز دیگری بود ـ میگویند که لیلی را بچشم مجنون باید دید. باری دو روز بعد یک دستمال آجیل آچار و سه تومان پول نقد فرستادم، عقدش کردم. شب که او را آوردند، آنقدر کوچک بود که بغلش کرده بودند. من از خودم خجالت کشیدم. از شما چه پنهان؟ این دختر تا سه روز مرا که میدید مثل جوجه میلرزید. حالا من که سی سالم بود، جوان و جاهل بودم. اما آن مردهای هفتادساله را بگو که با هزار جور ناخوشی دختر نه‌ساله میگیرند.» «خوب بچه چه سرش میشود که عروسی چیست؟ بخیالش چارقد پولکی سرش میکنند، رخت نو میپوشد و در خانهٔ پدر که کتک خورده و فحش شنیده شوهر او را ناز و نوازش میکند و روی سرش میگذارد. ولی نمیداند که خانهٔ شوهر برایش دیگ حلوا بار نگذاشته‌اند.» «بهرحال من آنقدر زحمت کشیدم تا او را رام کردم. شب اول از من میترسید. گریه میکرد. من قربان‌صدقه‌اش میرفتم، میگفتم: بالای غیرتت آبروی ما را بباد نده، خوب تو آن بالای اطاق بخواب من این پائین. چون دلم برایش می‌سوخت. خیلی خودداری کردم که بجبر با او رفتار نکردم، وانگهی دیگر چشم و دلم سیر بود و کارکشته شده بودم. بهرصورت او هم نصیحت ما را بگوش گرفت. شب اول برایش یک قصه نقل کردم، خوابش برد. شب دوم یک قصه دیگر شروع کردم و نصفش را برای شب بعد گذاشتم. شب سوم، هیچ نگفتم. تا اینکه یارو بصدا درآمد و گفت: تا آنجا که ملک جمشید رفت بشکار، پس باقیش را چرا نمیگوئی؟ مرا میگوئی از ذوق توی پوست خودم نمیگنجیدم، گفتم: «امشب سرم درد میکند. صدایم نمیرسد، اگر اجازه بدهید بیایم جلوتر» ـ بهمین شیوه رفتم جلوتر، رفتم جلوتر تا اینکه رام شد.» شهباز خنده‌اش گرفت. خواست چیزی بگوید، اما صورت جدی و چشمهای اشک‌آلود میرزا یدالله را که از پشت شیشهٔ عینک دید، خودداری کرد. میرزا یدالله با حرارت مخصوصی میگفت: «این حکایت دوازده سال پیش است، دوازه سال! نمیدانی چه زنی بود، سرجور، دلجور، بهمهٔ کارهایم رسیدگی میکرد. آخ، حالا که یادم میافتد... همیشه گوشهٔ چادر نماز بدندانش بود. رختها را با دستهای کوچکش می‌شست، روی بند میانداخت. پیراهن و جورابم را وصله میزد. دیزی بار میگذاشت. دست زیر بال خواهرم میکرد، چقدر خوش سلوک، چقدر مهربان! همه را فریفتهٔ اخلاق خودش کرده بود. چه هوشی داشت؟ من خواندن و نوشتن را باو یاد دادم. سر دو ماه قرآن میخواند. اشعار شیخ را از بر میکرد، سه سال با هم سر کردیم، که الذاوقات زندگی من است. دست بر قضا در همین اوان بود که وکیل بیوه‌میوه‌ای شدم که بی‌پول نبود. خودش هم آب و رنگی داشت. آقا برایش دندان تیز کردیم. تا اینکه بخیال افتادم او را بحبالهٔ نکاح دربیاورم. نمیدانم کدام خدا نشناس خبرش را برای زنم آورد. آقا روز بدنبینی، این زن که ظاهراً خل‌وضع بنظر میآمد، نمیدانستم آنقدر حسود است. هرچه بزبان خوش خواستم سرش را شیره بمالم، مگر حریفش شدم؟ با وجود اینکه از بابت حق‌الوکاله مقدار وجهی آن ضعیفه بمن بده‌کار بود، از اینکار صرف نظر کردم و میانه‌مان پاک بهم خورد. ولی نمیدانی یک ماه این زن چه بروز من آورد! «شاید دیواند شده بود یا چیزخورش کرده بودند، بکلی عوض شد. دستش را بکمرش زد و حرفهائی بار من کرد که تو قوطی هیچ عطاری پیدا نمیشد. میگفت: «الهی عینکت را روی نعشت بگذارند، عمامهٔ پرمکرت را دور گردنت به پیچند. از همان روز اول فهمیدم که تو تیکهٔ من نیستی. روح آن بابای قرمساقم بسوزد که مرا بتو داد. من یکوقت چشمم را باز کردم دیدم، توی بغل تو قرمساقم. سه سال آزگار است که با گدائی تو ساخته‌ام. اینهم دست‌مزدم بود؟ خدا سروکار آدم را با آدمهای بیغیرت نیندازد. داغ پشت دستم گذاشتم، زور که نیست؟ دیگر با تو نمیتوانم زندگی بکنم. مهرم حلال، جانم آزاد. بهمین سوی چراغ میروم.... میروم بست می‌نشینم. همین الان. همین الان.» آنقدر گفت، گفت که من از جا در رفتم. جلو چشمم تیره و تار شد. همینطور که سر شام نشسته بودم، ظرفها را برداشتم پاشیدم میان حیاط، سر شب بود. پا شدیم با هم رفتیم بحجرهٔ آشیخ مهدی در حضور او زنم را سه‌طلاقه کردم». دست روی دستش میزد: «فردایش پشیمان شدم، ولی چه فایده که پشیمانی سودی نداشت و زنم بمن حـرام شده بود. تا چند روز مثل دیوانه‌ها در کوچه و بازار پرسه میزدم. اگر آشنائی بمن برمیخورد از حواس‌پرتی سلامش را نمیگرفتم. بعد از این زن دیگر من روی خوشی بخودم ندیدم. یک دقیقه صورتش از جلو چشمم رد نمیشد، نه خواب داشتم و نه خوراک. نمیتوانستم در خانه‌مان بند بشوم. در و دیوار بمن فحش میداد. دو ماه ناخوش بستری شدم. توی هذیان همه‌اش اسم او را میآوردم. بعد هم کم‌رمقی پیدا کردم، معلوم بود اگر لب تر میکردم صد تا دختر پیشکشم میکردند. اما او چیز دیگری بود، بالاخره عزهم را جزم کردم تا بهر وسیله‌ای که شده دوباره او را بگیرم. عدهٔ او سر آمد. رفتم این در بزن آن در بزن. دیدم هیچ فایده‌ای ندارد. هرچه جل‌وپلاس، کتاب‌پاره و ته خانه برایم مانده بود فروختم. هژده تومان پول درست کردم. چاره‌ای نداشتم مگر اینکه یکنفر محلل پیدا بکنم که زنم را برای خودش عقد بکند، بعد طلاقش بدهد، تا دوباره بعد از انقضای سه ماه و ده روز بتوانم او را بگیرم. «یک بقال الدنگ پف‌یوزی در محله‌مان بود که هفت تا سگ صورتش را میلیسید سیر میشد. از آنهایی بود که برای یک پیاز سر میبرید. رفتم با او ساخت و پاخت کردم که ربابه را عقد بکند، بعد او را طلاق بدهد و من همهٔ مخارج را باضافه پنج تومان باو بدهم. او هم قبول کرد ـ گول مردم را نباید خورد همین مردکه، همین پف‌یوز...» شهباز با رنگ پریده صورتش را در دو دستش پنهان کرد و گفت: «بقال بود؟ اسمش چه بود؟ چه بقالی بود؟ مال کدام محله؟ نه... نه... هیچ همچنین چیزی نمیشود...» ولی میرزا یدالله بطوری گرم صحبت بود و پیش‌آمدها جلو چشمش مجسم شده بود که دنبال حرفش را قطع نکرد: «همان مردکهٔ بقال زنم را عقد کرد. نمیدانی چه حالی شدم. زنیکه سه سال مال من بود، اگر کسی اسمش را بزبان میآورد شکمش را پاره میکردم. درست فکر کن حالا باید بدست خودم همسر این مردکهٔ گردن‌کلفت بشود. با خودم گفتم، شاید این انتقام صیغه‌هایم است که با چشم گریان طلاق دادم ـ باری فردا صبح زود رفتم در خانهٔ بقال. یکساعت مرا سرپا معطل کرد که یک قرن بمن گذشت. وقتیکه آمد باو گفتم: الوعده وفا. ربابه را طلاق بده، پنج تومان پیش من داری. هنوز صورت شیطانیش جلو چشمم هست، خندید و گفت: «زنم است، یک موش را نمیدهم هزار تومان بگیرم. چنان برق از چشمم پرید.» شهباز میلرزید و گفت: «نه، هیچ همچین چیزی نمیشود. راستش را بگو... اوه...» میرزا یدالله گفت: «حالا دیدی حق بجانب من بود؟ حالا فهمیدی چرا از بقال‌جماعت بیزارم؟ وقتیکه گفت یک مویش را نمیدهم هزار تومان بگیرم، فهمیدم میخواهد بیشتر پول بگیرد ولی کی فرصت چانه زدن داشت؟ نمیدانی کجای آدم میسوزد. دود از کله‌ام بلند شد. باندازه‌ای حالم منقلب بود، بقدری از زندگی بیزار شده بودم، که دیگر جوابش را ندادم. یک نگاه باو کردم که از هر فحشی بدتر بود. از همان راه رفتم بازار سمسارها. عبا و ردایم را فروختم، یک قبای قدک خریدم. کلاه نمدی سرم گذاشتم. گیوه‌هایم را ورکشیدم راه افتادم. از آنوقت تا حالا سلندر و حیران از این شهر بآن شهر، از این ده بآن ده میروم. دوازده سال آزگار دیگر نمیتوانم در یکجا بمانم، گاهی نقالی میکنم، گاهی معلمی، برای مردم کاغذ مینویسم، در قهوه‌خانه‌ها شاهنامه میخوانم، نی میزنم، خوشم میآید که دنیا و مردم دنیا را سیاحت بکنم. میخواهم همینطور عمرم بگذرد. خیلی چیزها آدم دستگیرش میشود. وانگهی دیگر پیر شدیم. برای مرده‌ها مردار سنگ میسائیم. یک پایمان این دنیا است، یکیش آن دنیا. افسوس که تجربه‌هایمان دیگر بدرد این دنیا نمیخورد. شاعر چه خوب گفته: مرد خردمند هنرپیشه را عمر دو بایست در این روزگار تا بیکی تجربه آموختن با دگری تجربه بردن بکار.» میرزا یدالله باینجا که رسید خسته شد، مثل اینکه آرواره هایش از کار افتاد چون زیادتر از معمول فکر کرده بود و حرف زده بود، دست کرد چپقش را برداشت، به آب رودخانه خیره نگاه میکرد و به آواز دور و خفه‌ای که از پشت کوه میآمد گوش می‌داد. شهباز سرش را از مابین دو دست برداشت، آهی کشید و گفت: «هیچ دوئی نیست که سه نشود!» میرزا یدالله منک و مات بود، متوجه او نشد. شهباز بلندتر گفت: «یک مرد دیگر را هم بی‌خانمان می‌کند.» یدالله بخودش آمد، پرسید: «کی؟» «همان ربابهٔ آتش‌بجان‌گرفته.» میرزا یدالله چشمهایش از حدقه بیرون آمده بود. هراسان پرسید: «مقصودت چیست؟» مشهدی شهباز خندهٔ ساختگی کرد: «راستی روزگار خیلی آدم را عوض میکند. صورت چین میخورد، موها سفید میشود، دندانها میافتد، صدا عوض میشود، نه شما مرا شناختید و نه من شما را.» میرزا یدالله پرسید: «چطور؟» «ربابه صورتش مهر آبله نداشت؟ چشمهایش را متصل بهم نمی‌زد؟» میرزا یدالله پرخاش کرد: «کی بنو گفت؟» مشهدی شهباز خندید: «شما آقا شیخ یدالله، پسر مرحوم آقا شیخ رسول نیستید که در کوچهٔ حمام مرمر منزل داشتید؟ هر روز صبح از جلو دکانم رد میشدید؟ من هم محلل هستم، همانم.» میرزا یدالله سرش را نزدیک برد و گفت: «تو همانی که دوازده سال مرا باین روز انداختی؟ همان شهباز بقال تو هستی؟ یکوقت بود توی همین کوه‌وکمر، اگر بدست من افتاده بودی، حسابمان پاک شده بود. افسوس که روزگار دست هر دومان را از پشت بسته.» بعد دیوانه‌وار با خودش میگفت: «بارک‌الله ربابه، تو انتقام مرا کشیدی. او هم ویلان است بروز من افتاده.» دوباره خاموش شد و لبخند دردناکی روی لبهایش نقش بست. کسیکه روی نیمکت روبروی آنها خوابیده بود، غلط زد، بلند شد نشست، خمیازه کشید، چشمهایش را مالاند. مشهدی شهباز و میرزا یدالله دزدکی بهم نگاه میکردند. ولی میترسیدند که نگاهشان با هم تلاقی بکند - دو دشمن بیچاره از هنگام کشمکش عشق و عاشقی‌شان گذشته بود. حالا بایستی بفکر مرک بوده باشند. شهباز بعد از کمی سکوت رو کرد بقهوه‌چی و گفت: «داش اکبر، دو تا قندپهلو بیار.» گجسته‌دژ قصر ماکان بزرگ و محکم، دارای سه حصار هفت بارو بود که از آهک و ساروج ساخته بودند، و در کمرکش کوه نزدیک آسی‌ویشه جلو آسمان لاجوردی سر برافراشته بود. دویست سال پیش اینجا آباد و پر از ساختمان و خانه بود. در آن زمان هر روز طرف عصر ماکان کاکویه با پیشانی بلند و سینهٔ فراخ در ایوان این قصر و یا در باروی چپ آن کشیک میکشید تا دختری که در رودخانه خودش را میشست به بیند، و بالاخره همان دخترک سبب جوانمرگی ماکان گردید. ولی از آن پس همهٔ نیروهای ویران‌کننده طبیعت و آدمها برای خراب کردن آن دست بیکدیگر داده بودند، سبزه‌های دیمی که از پای دیوارهای نمناک و جرزهای شکسته روئیده بود، از اطراف خرده‌خرده آنرا میخورد و فشار میداد، طاقها شکست برداشته بود و ستونها فرو ریخته بود. خاموشی سنگینی روی این ملک و کشت‌زارهای دور آن فرمانروائی داشت - چون پس از تسلط پسران سام همهٔ زمینها خراب و بایر مانده بود. جلو قصر یک رودخانهٔ کوچک مانند نوار سیمین زمزمه‌کنان از میان چمن زمردگون ماروار میگذشت و آهسته ناپدید میگردید. این کوشک ویران را مردم ده گجسته‌دژ مینامیدند و آنرا بدشگون میدانستند. اما کسی نمیدانست بوسیلهٔ چه افسونی بجای آن همه شکوه پیشین یک مرد لاغر پیر، دارای چشمهای درخشان، در باروی چپ این قصر منزل گزیده بود. این مرد را خشتون می نامیدند و از برج خارج نمیشد مگر غروب آفتاب. ـ وقتیکه دهکدهٔ پائین قصر غرق در تاریکی میشد، آنوقت خشتون خودش را در لبادهٔ سیاهی می‌پیچید، از باروی چب قصر بیرون میآمد و روی تپه‌ای که مشرف به قصر بود آهسته گردش میکرد و یا چوب خشک جمع مینمود. آیا او دیوانه یا عاقل، توانگر و یا تنگدست بود؟ این را کسی نمیدانست، تنها اهالی ده از نگاهش پرهیز میکردند، و چیزیکه بر هراس مردم ده افزوده بود وجود یک دختربچه بود که هر روز عصر میآمد و جلو قصر در رودخانه آب‌تنی میکرد. *** یکروز تنگ عصر که هوا ملایم و طبیعت آرام بود، و یک دسته کبوتر روی آسمان چرخ میزدند، روشنک بعادت معمول در رودخانه جلو قصر خودش را میشست. ناگاه دید آدمی شبیه رهبانان که ریش بلند خاکستری و بینی برگشته داشت و خودش را در لبادهٔ سیاهی پیچیده بود باو نزدیک شد. دختر هراسان پیراهن خود را برداشت و روی سینه‌اش را پوشانید، آن مرد آهسته جلو آمد و با لبخند گفت: «دختر جان، اینجا چه میکنی؟» روشنک که مشغول پوشیدن لباسش بود گفت: «خودم را میشویم.» «دخترجان، بیهوده مترس! من بجای پدرت هستم.» «پدر من خیلی وقت است که رفته، من خیلی کوچک بودم که رفت، درست یادم نیست ولی ریش سیاه داشت، مرا میبوسید و روی زانویش مینشاند.» «افسوس، من هم دخترکی داشتم!» «شما همان جادوگر گجسته‌دژ هستید؟» «این اسمی است که مردم رویم گذاشته‌اند.» «مردم پشت سر من و مادرم هم بدگوئی میکنند، چون می بینند که تنها آب‌تنی میکنم، میگویند که دختر نباید....» «این مردم ده راه میگوئی؟ بیچاره‌ها.... از جانوران هم کمترند، آنچه که آنها را اداره میکند، اول شکم و بعد شهوت است، با یکمشت غضب و یکمشت باید و نباید که کورکورانه بگوش آنها خوانده‌اند.» ولی من نمیتوانم از آب چشم بپوشم، من برای آب میمیرم. وقتیکه شنا میکنم، مثل اینست که همهٔ پرندگان، همهٔ طبیعت با من گفتگو میکنند؛ دلم میخواست همهٔ روزهایم را جلو دریا باشم، زمزمهٔ آب با من حرف میزند، مرا میخواند و بسوی خودش میکشاند شاید من بایستی ماهی شده باشم.» «آدمیزاد جهان کهین است. ما مختصر همهٔ جانورانیم، همهٔ احساسات آنها در ما هست و بعضی از آنها در ما غلبه دارد. باید آنرا کشت.» «برای اینکه ماهی را بکشم، باید خودم را بکشم، چون از دریا و از آب که دور میشوم مثل اینست که یک تکه از هستی من آنجا در خیز آب دریا موج میزند و اندوه بی‌پایان مرا میگیرد.» «ولی تو آنقدر جوان و بچه هستی! گوشه‌نشینی برای پیران است، وقتی که از کار و جنبش میافتند.» «دلم میخواست یک ماهی میشدم و شنا میکردم، همیشه شنا میکردم.» «پدربزرگ من هم همین وسواس را داشت و آخرش غرق شد.» «چه مرگ قشنگی! آدم بمیرد، آنهم در آب...» «نه، او کاملا نمرده... چون آنچه که بقای روح میگویند حقیقت دارد. باین معنی که روح و یا خاصیتهائی از آن در بچهٔ اشخاص حلول میکند. و پدربزرگ من بچه داشت، پس بکلی نمرده است. ولی روح شخصی هرکسی با تنش میمیرد، چون محتاج به خوراک است و بعد از تن نمیتواند زنده بماند. این دریچه‌ایست که عادات و اخلاق و وسواس ناخوشی‌های پدر و مادر را به بچه انتقال میدهد.» «پس پدر شما هم طلا درست میکرد؟» «نه، او جستجو میکرد، همهٔ مردم معمولی آنرا جستجو میکنند، ولی به چه درد میخورد؟» «پس شما طلا را درست کرده‌اید؟» «بر فرض هم که طلا را پیدا کردم. به چه دردم خواهد خورد؟ هفت سال است که شبها روی زمین نمناک بیخوابی می کشم، توی کتابها اسرار پیشینیان را جستجو میکنم، رمزها را میخوانم و در جنگال آهنین افسوسها خرد شده‌ام، عمرم آفتاب لب بام است و شبهایم سفید است، آنچه که اکسیر اعظم میگویند در تو است، در لبخند افسونگر تست نه در دست جادوگر.» «تاکنون کسی با من اینجور حرف نزده، همهٔ مردم بمن خل و دیوانه میگویند.» «چون زبان ترا نمیفهمند، جون تو نزدیکتر بطبیعت هستی و با زبان گنگ آن آشنائی.» «راست است که من بچه‌ام. ولی زندگیم آنقدر غمناک است. بنظرم گاهی حرفهای شما را درست نمیفهمم، آنها لغزنده هستند، ولی میخواستم خیلی پیش شما بمانم و بحرفهایتان گوش بدهم. اما مادرم تنهاست و همهٔ مردم ده از او بدشان میآید. من هم تنها هستم، آنقدر تنها هستم.» «ما همه‌مان تنهائیم، نباید گول خورد. زندگی یک زندان است، زندانهای گوناگون. ولی بعضیها بدیوار زندان صورت میکشند و با آن خودشانرا سرگرم میکنند، بعضیها میخواهند فرار بکنند، دستشان را بیهوده زخم میکنند، و بعضیها هم ماتم می گیرند. ولی اصل کار اینست که باید خودمان را گول بزنیم، همیشه باید خودمانرا گول بزنیم، ولی وقتی میآید که آدم از گول زدن خودش هم خسته میشود... بنظرم امروز زبان در اختیارم نیست، چون سالهاست که بجز با خودم با کس دیگر حرف نزده‌ام و حالا حرارت تازه‌ای در خودم حس میکنم.» روشنک با تعجب گفت: «آه، مادرجانم آمد!» در اینوقت زن بلندبالائی که چادر سفید بسر داشت، آهسته نزدیک شد، نگاهش را به خشتون دوخته بود. همین که جلو آمد چند دقیقه در چشمهای یکدیگر نگاه کردند، ولی زن روی سبزه‌ها بحالت غش افتاد. دختر که آمخته باین بحران بود هراسان دوید، سر مادر را روی زانویش گذاشت و نوازش میکرد. خشتون نزدیات رفت و با انگشتش پیشانی او را لمس کرد. زن بحال آمد، بلند شد و نشست. خشتون دور میشد، در صورتیکه نگاه پر از تحسین دختر دنبال او بود. *** راجع باین زن و مرد حکایتهای شگفت‌آوری سر زبان مردم ده بود. میگفتند که این مرد اسمش خشتون نیست و ملا شمعون یهودی است، هفت سال پیش با یکنفر درویش وارد دیلبر شدند و بعد در خرابهٔ گجسته‌دژ جای گزیدند، رفیق ملا شمعون پس از چندی نابود شد و کسی نمیدانست چه بسرش آمده. حالت و وضع خشتون این مسئله را تأیید میکرد، بعضی میگفتند که او ریاضت‌کش است، روزی یک بادام میخورد و با ارواح و جن‌ها آمیزش دارد. برخی معتقد بودند که از کوه دماوند کبریت احمر آورده و مشغول ساختن کیمیاست، رفیقش را کشته و از روی کتاب جفر و طلسمات او کار میکند. دسته‌ای میگفتند که در آن بارو گنج پیدا کرده و دو تا دختر که در ده گم شده بودند کار او میدانستند و معتقد بودند که هرکس در چشمهای او نگاه بکند افسون خواهد شد. عدهٔ دیگر میگفتند که تمام روز را نماز میخواند و طاعت میکند. یکنفر قسم میخورد که بچشم خودش دیده که ملا شمعون کلهٔ مرده از قبرستان دزدیده است. و هر وقت نزدیک غروب سر و کله خشتون از پشت تپه نمایان میشد مردم ده بسم‌الله میگفتند. ولی چیزی که نمیشد انکار کرد این بود که چه زمستان و چه تابستان از دودکش باروی چپ قصر پیوسته دود آبی‌رنگی بیرون میآمد. چهار ماه بود که روشنک و مادرش خورشید، درین ده آمده بودند و در خانهٔ خودشان نزدیک گجسته‌دژ منزل کرده بودند. این خانه سالها بود که خالی و مردود مانده بود. چون یازده سال پیش پدر خورشید بواسطهٔ شهرت بدی مجبور شد که خانه‌اش را ترک بکند. زیرا میگفتند که این خانه را جن‌ها سنگساران کرده‌اند. در صورتیکه همسایهٔ آنها اینکار را کرده بود تا خانه را بقیمت ارزان بخرد و بالاخره معامله‌شان نشد، ولی این خانه بدنام ماند، و شاید مردم ده بمناسبت مجاورت با این خانه به قصر ماکان گجسته‌دژ لقب داده بودند. هشت سال بود که شوهر خورشید بطرز مرموزی گم شده بود. چون باو تهمت زده بودند که جهود است. بعد هم از او کاغذی باین مضمون رسید که ترا ترک کردم ولی امیدوارم روزیکه برمیگردم خودم را بهمه بشناسانم. خورشید بعد از آنکه چهار سال در خانهٔ پدرش بود ناخوش سخت شد، ساعتهای دراز در غش بود و بعد ازین ناخوشی هر شب در خواب بلند میشد و راه میافتاد و بعد برمیگشت و دوباره میخوابید. امسال که پدرش مرد این خانهٔ پرت را درین ده سهم ارث او دادند. او هم با ماهیانهٔ کمی که داشت آمده بود در اینجا زندگی میکرد. ولی از یکطرف شهرت بد این خانه و از طرف دیگر حالت مرموز خورشید که شبها در خواب گردش میکرد همهٔ اهل ده را بدگمان کرده بود بطوریکه این مادر و دختر را همدست خشتون میدانستند. *** پس از ملاقات خشتون با مادر روشنک در همان شب وقتیکه همهٔ جنبندگان خاموش شدند و دهکدهٔ پائین قصر در خواب غوطه‌ور شد، خورشید بعادت هر شب از توی رختخواب بلند شد، با چشمهای بسته آهسته سر بالین دخترش رفت، بدقت نفس کشیدن مرتب او را گوش داد، سپس چادر سفیدی بسرش پیچید و با گامهای شمرده از خانه‌اش بیرون آمد ولی خط سیر او امشب عوض شد، پس از کمی تردید راه تاریک و خطرناکی که به گجسته‌دژ میرفت در پیش گرفت. جلو باروی چپ قصر کمی تأمل کرد ولی بعد در چوبی را پس زد و داخل دالان تاریکی شده آنرا پیمود، در دیگری را طرف دست راست باز کرد و از پنج پلهٔ نمناک پائین رفت و در سردابه‌ای وارد شد که هوای آنجا سنگین و نمناک بود. پیسوز کوچکی میان آن میسوخت، خورشید کنار اطاق ایستاده، دستهایش را روی هم گذاشت و سرش را پائین انداخت، ولی صورت استخوانی و پای چشمهای کبود او جلو روشنائی کوره ترسناک مینمود. خشتون کوچک و لاغر، با ریش بلند و لبهای نازک و پیشانی چین‌خورده، جلو کوره نشسته بود. با وجود حرات آن لبادۂ چرکی بخودش پیچیده بود و چشمهایش به بوته‌ای که روی آتش بود خیره شده بود، دست راست را با انگشتان بلند روی زانویش گذاشته بود. با وضع اسرارآمیز این مرد اطاق غار مانند او، شمشیرزنگ‌زده‌ای که بدیوار آویزان بود، شیشه و قرع و انبیق، بوی دوائی که در هوا پراکنده بود، همهٔ اینها با فقر او جور میآمد، بطوریکه انسان از روی ناامیدی از خودش میپرسید آیا چه فکری در پشت پیشانی این مرد که گردن لاغر و کلهٔ بزرگ و استخوان‌بندی برجسته دارد پرواز می‌کند؟ چند دقیقه در خاموشی گذشت بدون اینکه خشتون رویش را برگرداند و به میهمان تازه‌وارد نگاه بکند. سپس بلند شد، آهسته جلو زن رفت و با لحن آمرانه گفت: «هان میدانستم... امشب دست خالی آمدی، او را نیاوردی! اما فرداشب از چنگ من جان بدر نمیبری، فرداشب همینطور که دخترت خوابیده بغلش میزنی، مبادا بیدار بشود! بدقت او را در پتو می پیچی میآوری اینجا... گفتم که نباید بیدار بشود، خوب میشنوی؟.. اگر در راه تکان خورد، می‌ایستی تا دوباره بخوابد، آنوقت او را میآوری توی همین اطاق میدهی بدست من.... خوب میشنوی، هان؟» سر خورشید پائین‌تر افتاده بود، بدشواری نفس میکشید و چکه های عرق از روی شقیقه‌هایش سرازیر شده بود. خشتون، کمی تأمل کرد و دوباره گفت: «آیا خوب میشنوی چه میگویم؟ فرداشب او را میآوری، حالا فهمیدی؟» زن با صدای خراشیده گفت: «آری....» «برو، از همان راهی که آمدی برمیگردی. اما فرداشب یادت نمیرود، دخترت را میآوری...... او را میآوری اینجا بدست من می‌سپاری.» خورشید کمی تأمل کرد بعد با گامهای شمرده از در بیرون رفت. در اینساعت چشمهای خشتون با پرتو ناخوشی میدرخشید. روی لبهای نازکش لبخند تمسخرآمیزی نقش بست، نزديك كوره رفت و مایع سبز مایل‌بزنگاری را که در بوته بود نگاه کرد، برگشت بمیان سردابه، دستهای استخوانیش را تکان میداد و دیوانه‌وار میگفت: «فردا شب سد قطر خون به اکسیر من، به نطفهٔ طلا روح میدهد. سه قطره خون دختر باکره، فرداشب..! استادانم همه خون جگر خوردند و به مقصود نرسیدند. آخری آنها بدست خودم کشته شد و همهٔ اسرار جادوگران مصر و کلده و آشور برای من ماند... من نتیجهٔ دسترنج آنها را خواهم برد.... هفت سال است که مانند مردگان بسر میبرم، از همهٔ خوشیها چشم پوشیدم، زن و بچه‌ام را ترک کردم، زیر زمین مدفون شدم... اما فردا... نه، پس‌فردا از زیر زمین بیرون میآیم و همهٔ خوشیهای روی زمین از آن من خواهد بود... همهٔ این مردمی که از من بیزارند بخاک پایم میافتند. آرزو میکنند که به آنها فحش بدهم، دامن قبایم را میبوسند..... پول..... پول...... (قهقههٔ خنده) ... طلا پیشم از خاکستر هم پست‌تر میشود. همه مرا عقل‌کل می‌پندارند، اسمم سر زبانهاست... پول، کیف، زن، زمین و آسمان و خداها همه زیر نگینم خواهند آمد. فرداشب همهٔ اینها با سه چکه خون... سه قطره از آخرین خون تن آن دختر.. آری، چرا بدست من کشته نشود؟ چرا قربانی اکسیر اعظم نشود؟ البته بهتر است از اینکه قربانی شهوت‌رانی این مردم معمولی بشود که به موشکافی روح او پی نمیبرند..... ولی جسم او که روح ندارد در اختیار من میماند، مال من است... (قهقههٔ خنده) طلا... چه فلز نجیبی است، چه رنگ دلکش و چه صدای مطبوعی دارد! چه طلسمی است که دنیا و آخرت و همهٔ افسانه‌های بشر دست بسینه دور آن میگردند!.. طلا... طلا...!» صدای او در سیاه‌چال پیچید، ناگهان جلو کوره ایستاده خفه شد و چشمش را به مایع سبز مایل‌به‌زنگاری دوخت و دوباره همان حالت بدبخت فلکرده را بخودش گرفت و کنار کوره خزید. *** روز بعد همهٔ وقت خشتون صرف درست کردن یک تخت چوبی دراز شد که جلو کوره آتش پایه‌های آنرا بزمین کوبید و پارچهٔ سفیدی روی آن کشید. به اولین نگاه تغییرات زیاد در وضع غار دیده میشد: قرع و انبیق با شیشه‌های گوناگون دور او بود. جلو پیسوز ورق کتاب خطی باز بود که رویش خطوط هندسی کشیده شده بود و علامتهائی بخط قرمز رویش بود. شمشیر زنگ‌زدهای کنج اطاق در دسترس خودش گذاشته بود و روی مایع سبز مایل‌بزنگاری ته بوته بخار سفیدی موج میزد که طرف توجه خشتون بود و هر دقیقه با بی‌تابی برمیگشت و به در نگاه میکرد. بهمان ساعت شب پیش در باز شده و خورشید که چیز سفید پیچیده‌ای را در بغل گرفته بود وارد شد، خشتون همینکه او را دید، بلند شد جلو رفت و با لحن آمرانه گفت: «میدانستم که او را میآوری. بده بمن، حالا آزادی، اما مبادا بکسی بروز بدهی؟ تا دو روز دیگر تو نمیتوانی حرف بزنی، حالا بده بمن.» آن سفید پیچیده را از دست زن گرفت، برد روی تخت چوبی جلو کوره گذاشت، سر خورشید روی سینه‌اش خم شده بود، عرق میریخت، بعد با گامهای شمرده از در بیرون رفت. ولی مثل اینکه دقیقه‌های خشتون قیمتی بود. باشتاب سفید را پس زد و صورت روشنک با موهای ژولیده و مژه‌های بلند از زیر آن بیرون آمد که چشمهایش بسته بود و آهسته نفس میکشید. خشتون سرش را نزدیک او برد، نفس مرتب او را گوش داد. بچه عرق میریخت. بعد خشتون شمشیر را از گوشه اطاق برداشت، چیزی زیر لب خواند و با نوک شمشیر روی زمین، دور تخت را خط کشید و خودش بالای سر دختر در خیط ایستاد. از روی ورق کتابی جلو روشنائی پیسوز شروع کرد به خواندن عزایم. بعد از آنکه تمام شد دستها و پاهای روشنک را محکم به نیمکت بست، شمشیر را برداشت و بیک ضربت سر آنرا در گلوی روشنک فرو برد. خون از گلویش فوران کرد و بسر و روی خشتون پاشیده شد. او با آستین لباده‌اش صورت خود را پاک کرد. و دوباره بزبان مرموزی شروع کرد بددعا خواندن. جلو روشنائی کوره با صورت خونالود چشمهایی که بی‌اندازه باز شده بود و ریش زیر چانه‌اش که تکان میخورد، بشکل مرموزی در آمده بود. درین بین روشنک تکان سختی خورد، و سرش از تخت آویزان شد. خشتون از کنار تخت شیشهٔ دهن‌گشادی را برداشت که مانند قیف ته آن باریک میشد و زیر گلوی او نگهداشت. دختر دوباره تکان سخت‌تری خورد و گردنش کج شد. خشتون سر خونالود او را گرفت برگردانید، ولی در اینوقت چکه‌های خون به ندرت از گلویش میچکید و خشتون بدقت هرچه تمامتر آنها را در شیشه های متعدد میگرفت. شیشهٔ دیگری برداشت، گلوی دختر را فشار داد، بعد پیسوز را بلند کرد و نزدیک برد و سه قطره از آخرین چکه‌های خون تن او در شیشه چکید. ولی جلو روشنائی لرزان پیسوز لکهٔ ماه‌گرفتهٔ روی پیشانی روشنک را دید و دخترش را شناخت. همینکه دختر خودش را شناخت هراسان پیسوز را پرت کرد که بزمین افتاد و خاموش شد و شیشه‌ای را که در دست داشت بلند کرد و فریاد کشید: «کیمیا... کیمیا..... سه قطره خون.... خون دخترم... خون روشنک.» بعد شیشه را چنان فشار داد که در دستش شکست و خرده‌های آنرا بطرف بوته پرتاب کرد. بوته از روی سه‌پایه برگشت، مایع زنگاری آن روی زمین پخش شد و آتش شعله زد. *** تا صبح مردم ده هلهله‌کنان تماشای دود و آتش را میکردند که از گجسته‌دژ زبانه میکشید.